چشمانش محو او بود ، لب هایم در تعجب بود ،گوش هایم شاکی بو

چشمانش محو او بود ، لب هایم در تعجب بود ،گوش هایم شاکی بود و دستانم محتاج بود..
دیدگاه ها (۰)

و اخر سر در هیاهوی مغزم کسی را کشتم ک روزی بهترینم بود...!

+کثیف تر از این آدما که جلو چشمتن وجود نداره جونگ کوک.-چرا ا...

خلاصه‌ای از زندگیم:اهمیت دادن به آدمایی که کوچیکترین اهمیتی ...

اشتباه بود ، با تمام گوشت و پوستش می‌دونست اشتباههمی‌دونست ا...

شدم شاعر و شعر تو بر لب هایم از نامت برکت گرفت صبح و شب هایم...

سپس لب هایم را به گوشش نزدیک کردم و نجوا کنان زمزمه کردم : *...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط