معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁵⁹
ـــ‌هیونا‌ـــ
÷هائول بهم گفت که حالت بد شد.‌چرا به من نگفتی؟
الان من از دید هر دو طرف مجرم به حساب میام.‌چه پلیس چه مافیا
از دید پلیس من یه شریک با یه مافیای بزرگ روسی رو زنده گذاشته بودم و از دید مافیا چون اون مترجم دغل باز دروغگو رو نکشتم و باعث شد دشمنش اونو تو حیاط اینجا دار بزنه.‌
+میترسیدم...میترسیدم راجبم اشتباه فکر کنین
÷یادت باشه که هرچی بشه قرار نیست قضاوت بشی.‌حداقل از طرف من.‌پس هروقت کمک خواستی بهم بگو
پسر،تو برای مافیا شدن زیادی قلب مهربونی داری.‌هائول واقعا حق داره عاشق همچین کسی باشه و خب تهیونگ هم خیلی خوش سلیقه بوده که هائول رو انتخاب کرده.‌
+تهیونگ من...
÷با جونگ‌کوک حرف میزنم.‌نمیخواد ناراحت باشی
از نظر خودم،این خودمم که باید ازش عذرخواهی کنم.‌
+نه.‌خودم میخوام باهاش حرف بزنم.فوقش اینکه منم کنار این یارو دار میزنه
اره دیگه فوقش همین بود.‌فوقش بابام بی دختر میشد.که البته فرقی به حالش نمیکرد.
÷اون الان داره به تیکه تیکه کردنت فکر میکنه
+میدونم
با رسیدن به داخل عمارت، هائول که روی مبل چرم مشکی دراز کشیده بود و ساعدش روی سرش بود،چشماشو باز کرد
×هیونا
+چی شده؟
÷فشارش افتاده.‌خیر سرش مافیاست
×من اینجاما
رفتم بالا سرش.‌نگران بود و منم نگران حالش بودم
×همونی که نباید اتفاق افتاد
+مهم نیست.تو خوبی
×اره بابا
داد زدم جوری که صدام توی فضای خالی سالن پیچید
+تو این عمارت کوفتی یه خدمه نیست؟(بلند)
به یک دقیقه نکشید که یه دختر جوون اومد.‌کمی از کمر خم شده بود و سرش پایین بود
:بله خانوم
+یه لیوان آب قند بیار سریع
:چشم
خبر بد این بود که با دادی که کشیدم جسا هم به اینجا اومد
§چته چرا داد میزنی؟
+میگم خدمتکار میخوام تو میای؟میدونم شغلت چیه لازم نیست ثابت کنی
خنده‌ای کرد و به سمت چپ،موقع خندیدن نگاه کرد.‌
§تو اول گندی که زدی رو جمع کن بعدم مقام خودتو بدون
+میدونم.خیلی بالاتر از تو
عصبی نزدیکم شد و مثل من روی زانو هاش کنار مبلی که هائول بود نشست
§حد خودتو بدون.‌هیچ وقت مخصوصا تو این موقعیت نمیتونی،نمیتونی باهام اینجوری حرف بزنی خب؟
+بابام بهم یاد داده چجوری حرف بزنم لازم نیست تو بهم یاد بدی
§پس مثل اینکه باباتم مثل خودت یه بی‌عرضه‌ست که بلد نیست کارشو درست انجام بده
درسته که راجب بابام درست می‌گفت اما هم داشت به من هم به بابام رسماً فحش میداد.‌ظاهرم رو بر عکس وجودم خونسرد نشون میدادم.‌لبخندی زدم و با انگشت اشارم به نک بینیش ضربه‌ی کوچیکی زدم
+درسته بابام یه بی عرضه بوده اما من هیچ وقت مثل تو و اون نمیشم
اومد جوابی بده اما خدمتکار اومد
:خانوم...
با صدا زدنم به طرفش برگشتم.‌لیوان ابقند دستش بود.چقدر دلم میخواست خودم کل لیوانو با یه قلپ بکشم بالا اما خب هائول واجب تر بود.
سریع ابقند رو گرفتم و دادم دست هائول.اروم میخورد جوری که رو اعصابم رفته بود.‌الان باید برم با جونگ‌کوک حرف بزنم
+تهیونگ حواست به هائول باشه
بلند شدم و راه افتادم.
÷هست.کجا میری؟
بدون اینکه برگردم و بهش نگاه کنم،راهمو پیش گرفتم و گفتم
+باهاش حرف میزنم
÷میخوای سلاحی چیزی برای دفاع از خودت ببری؟
حرفش مثل تیغی با بدنم اثابت کرد.‌تیغ عمیق فرو رفت و جاش قطعا میموند
یعنی اون بهم اسیب میزنه؟
من...من راضیم که با دستای قشنگ و طراحی شده‌ش بمیرم.‌
خدای من!
دارم راجب مرگم حرف میزنم.‌قطعا تا پدرم زندس اجازه نمیده بمیرم چون برای رسیدن به اهدافش بهم نیاز داره
+نمیخواد
تمام فکر هام با کلمه‌ی "نمیخوام" جمع شد و از دهنم خارج شد.‌
با تردید قدم بعدیم رو روی پله های سرامیکی و مشکی عمارت میزاشتم.‌به محوطه اتاقش نزدیک میشدم.
بعد گذراند شیش تا پله دیگه،دقیقا روبه‌روی در اتاقش بودم.
باعث شد قفسه سینه‌م بیشتر بالا پایین بشه و نفس هام سنگین تر بشه.
دستای یخ کرده‌م رو مشت کردم که باعث شد ناخن هام توی دستم فرو بره.‌خیلی اروم نزدیک در شدم.‌دستم رو برای در زدن بالا بردم اما دستم ناخداگاه در چند سانتی متری در ایستاد.نفسم با شدت بیرون پرتاب شد.دستم برای در زدن تکون نمیخورد اما قلب عوضیم برای در زدن تقلا میکرد.دستم پایین اومد و کنار بدنم قرار گرفت.مثل همیشه ذهنم بر قلبم قلبه کرده بود.‌پشتم رو به در کردم و مقصدم رو اتاقم مشخص کردم.‌اولین قدمم رو برداشته بودم...
دیدگاه ها (۳)

رزی تولدت مبارک 🤧🎉🎊✨💃🏻

Under the moonlight 2 P13شب،ساعت ۸در خونه رو باز کرد و کفشاش...

پارت 39

معشوقه دشمنفصل دوم P⁵²ـــ‌هیونا‌ـــ∆گندش بزنن(بلند)مهلت‌شون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط