پُشتِ مَرز دوست داشتن
پُشتِ مَرز دوست داشتن
پارت دوم
ویو تهیونگ :
همین که سرم رو بالا آوردم، برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
اون چشمها...
چشمهایی که فکر میکردم برای همیشه از زندگیم پاک شدن.
با ناباوری بهش خیره شده بودم. بعد از این همه سال، دوباره روبهروی من ایستاده بود.
جونگکوک...
همون پسری که سالها پیش، قبل از اینکه پدرم همهچیز رو خراب کنه، مهمترین آدم زندگی من بود.
نگاهم رفت سمت دستش. جاکلیدی روی زمین افتاده بود.
خم شدم و برش داشتم.
همون جاکلیدی قدیمی که سالها پیش کوآن بهم داده بود.
با صدای آرومی گفتم:
ـ تو...
کوک چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار اون هم باورش نمیشد من اینجا باشم.
ـ تهیونگ؟
شنیدن اسمم از زبانش باعث شد خاطرات گذشته دوباره جلوی چشمم بیان.
حیاط مدرسه...
اون روزهایی که مخفیانه همدیگه رو میدیدیم...
و آخرین باری که پدرم متوجه رابطهمون شد.
صدای یونگی از پشت سرم اومد:
ـ تهیونگ؟ چرا وایسادی؟
سریع برگشتم سمتش.
ـ هیچی نیست.
اما وقتی دوباره به کوک نگاه کردم، دیگه اونجا نبود.
با عجله اطرافم رو نگاه کردم.
رفته بود.
چند دقیقه بعد
کنار یونگی نشسته بودم، اما اصلاً حواسم به جشن تولد نبود.
یونگی با اخم نگاهم کرد.
ـ از وقتی وارد شدیم یه کلمه هم حرف نزدی. چی شده؟
جاکلیدی رو توی دستم فشار دادم.
ـ امروز کسی رو دیدم که فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمش.
یونگی برای چند ثانیه ساکت شد.
ـ کی؟
بهش نگاه کردم.
ـ کوک.
چهرهٔ یونگی ناگهان جدی شد.
ـ مطمئنی خودش بود؟
ـ آره.
نگاهم دوباره به جمعیت افتاد.
این بار تصمیم گرفته بودم پیداش کنم.
اما نمیدونستم دیدن دوبارهٔ اون، قراره تمام آرامشی رو که طی این سالها برای خودم ساخته بودم، به هم بریزه.
و مهمتر از همه...
نمیدونستم خانوادهٔ کوک هنوز همون تصمیم قدیمی رو برای آیندهٔ اون گرفتهاند.
تصمیمی که قرار بود دوباره ما رو از هم جدا کنه.
ادامه دارد
شرایط پارت بعد نداره 😃
پارت دوم
ویو تهیونگ :
همین که سرم رو بالا آوردم، برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
اون چشمها...
چشمهایی که فکر میکردم برای همیشه از زندگیم پاک شدن.
با ناباوری بهش خیره شده بودم. بعد از این همه سال، دوباره روبهروی من ایستاده بود.
جونگکوک...
همون پسری که سالها پیش، قبل از اینکه پدرم همهچیز رو خراب کنه، مهمترین آدم زندگی من بود.
نگاهم رفت سمت دستش. جاکلیدی روی زمین افتاده بود.
خم شدم و برش داشتم.
همون جاکلیدی قدیمی که سالها پیش کوآن بهم داده بود.
با صدای آرومی گفتم:
ـ تو...
کوک چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار اون هم باورش نمیشد من اینجا باشم.
ـ تهیونگ؟
شنیدن اسمم از زبانش باعث شد خاطرات گذشته دوباره جلوی چشمم بیان.
حیاط مدرسه...
اون روزهایی که مخفیانه همدیگه رو میدیدیم...
و آخرین باری که پدرم متوجه رابطهمون شد.
صدای یونگی از پشت سرم اومد:
ـ تهیونگ؟ چرا وایسادی؟
سریع برگشتم سمتش.
ـ هیچی نیست.
اما وقتی دوباره به کوک نگاه کردم، دیگه اونجا نبود.
با عجله اطرافم رو نگاه کردم.
رفته بود.
چند دقیقه بعد
کنار یونگی نشسته بودم، اما اصلاً حواسم به جشن تولد نبود.
یونگی با اخم نگاهم کرد.
ـ از وقتی وارد شدیم یه کلمه هم حرف نزدی. چی شده؟
جاکلیدی رو توی دستم فشار دادم.
ـ امروز کسی رو دیدم که فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمش.
یونگی برای چند ثانیه ساکت شد.
ـ کی؟
بهش نگاه کردم.
ـ کوک.
چهرهٔ یونگی ناگهان جدی شد.
ـ مطمئنی خودش بود؟
ـ آره.
نگاهم دوباره به جمعیت افتاد.
این بار تصمیم گرفته بودم پیداش کنم.
اما نمیدونستم دیدن دوبارهٔ اون، قراره تمام آرامشی رو که طی این سالها برای خودم ساخته بودم، به هم بریزه.
و مهمتر از همه...
نمیدونستم خانوادهٔ کوک هنوز همون تصمیم قدیمی رو برای آیندهٔ اون گرفتهاند.
تصمیمی که قرار بود دوباره ما رو از هم جدا کنه.
ادامه دارد
شرایط پارت بعد نداره 😃
- ۶۳۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط