#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۹: آدمهایی که نباید همدیگر را ببینند
در کافه آرام باز شد.
اما حضورش آنقدر سنگین بود که انگار صدا از دیوارها عبور کرد.
سوآ حتی لازم نبود برگردد.
او را شناخت.
جونگکوک.
چند قدم جلو آمد.
کت مشکی، نگاه سرد، و همان سکوتی که همیشه قبل از دردسر میآمد.
میرا اولین کسی بود که متوجه شد.
آهسته گفت:
— «اوه…»
سوآ زیر لب غر زد:
— «الان شروع میشه.»
نامجون هنوز آرام روی صندلی نشسته بود.
حتی وقتی جونگکوک به میز نزدیک شد، تکان نخورد.
فقط نگاهش را بالا آورد.
دو نگاه به هم رسیدند.
سنگین.
قدیمی.
پر از چیزهایی که هیچکدامشان قرار نبود بلند گفته شود.
جونگکوک ایستاد.
— «نامجون.»
نامجون آرام لبخند زد.
— «ولیعهد.»
سوآ زیر لب گفت:
— «وای خدا…»
میرا با کنجکاوی بین آن دو نگاه میکرد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
بعد به صندلی خالی کنار او.
— «قرار نبود طول بکشه.»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «گفتی قهوه بخوریم. داریم میخوریم.»
نگاه جونگکوک به نامجون برگشت.
— «مزاحم شدی.»
نامجون خیلی آرام گفت:
— «فکر میکردم کافه جای عمومی باشه.»
میرا زیر لب گفت:
— «اوه خدای من…»
سوآ آه کشید.
— «نامجون، امروز حال شوخی ندارم.»
نامجون ابرو بالا انداخت.
— «من هم شوخی نکردم.»
جونگکوک صندلی خالی را عقب کشید.
و کنار سوآ نشست.
آنقدر نزدیک که سوآ کمی جا خورد.
بعد بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
— «تموم شد؟»
سوآ با حرص گفت:
— «نه.»
میرا ناگهان گفت:
— «خب حالا که همه اینجاییم… شاید بهتره آروم باشیم؟»
سه جفت چشم به او خیره شد.
او سریع گفت:
— «من فقط قهوه میخواستم… نه جنگ سلطنتی.»
برای اولین بار گوشه لب نامجون بالا رفت.
— «تو دوست جالبی داری سوآ.»
میرا گفت:
— «من همیشه جالبم.»
نامجون نگاه کوتاهی به او انداخت.
و این بار لبخندش واقعیتر بود.
— «مشخصه.»
سوآ متوجه آن نگاه شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید—
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «نامجون.»
نگاهش هنوز روی میز بود.
— «کار داشتی؟»
نامجون تکیه داد.
— «نه.»
مکث کوتاهی کرد.
— «فقط کنجکاو بودم.»
جونگکوک بالاخره نگاهش را بلند کرد.
— «راجع به چی؟»
نامجون خیلی ساده گفت:
— «راجع به دختری که کل قصر دربارهش حرف میزنن.»
سوآ چشمهایش را بست.
— «عالیه.»
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.
— «کنجکاوی خطرناکه.»
نامجون شانه بالا انداخت.
— «همیشه بوده.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد میرا ناگهان گفت:
— «خب حالا که اینقدر فضا سنگین شده…»
همه نگاهش کردند.
— «کسی کیک نمیخواد؟»
سوآ خندید.
نامجون هم خندید.
اما جونگکوک نه.
او فقط چند ثانیه به سوآ نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «بریم.»
سوآ اخم کرد.
— «هنوز قهوهم تموم نشده.»
جونگکوک بدون اینکه پلک بزند گفت:
— «الان تموم شد.»
سوآ به او خیره شد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد—
نامجون آرام گفت:
— «راستی.»
همه نگاهش کردند.
او به میرا نگاه میکرد.
— «امیدوارم دوباره ببینمت.»
میرا کمی جا خورد.
بعد لبخند زد.
— «دنیا کوچیکه.»
نامجون گفت:
— «امیدوارم همینطور باشه.»
و جونگکوک دقیقاً همان لحظه فهمید.
این ملاقات…
اینجا تمام نشده است.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
کامنت«جواب به سوال زیر»
11 بازنشر
***
سوال؟
به نظرتون ممکنه توی پارت بعد چه اتفاقی بیفته؟
پارت ۱۹: آدمهایی که نباید همدیگر را ببینند
در کافه آرام باز شد.
اما حضورش آنقدر سنگین بود که انگار صدا از دیوارها عبور کرد.
سوآ حتی لازم نبود برگردد.
او را شناخت.
جونگکوک.
چند قدم جلو آمد.
کت مشکی، نگاه سرد، و همان سکوتی که همیشه قبل از دردسر میآمد.
میرا اولین کسی بود که متوجه شد.
آهسته گفت:
— «اوه…»
سوآ زیر لب غر زد:
— «الان شروع میشه.»
نامجون هنوز آرام روی صندلی نشسته بود.
حتی وقتی جونگکوک به میز نزدیک شد، تکان نخورد.
فقط نگاهش را بالا آورد.
دو نگاه به هم رسیدند.
سنگین.
قدیمی.
پر از چیزهایی که هیچکدامشان قرار نبود بلند گفته شود.
جونگکوک ایستاد.
— «نامجون.»
نامجون آرام لبخند زد.
— «ولیعهد.»
سوآ زیر لب گفت:
— «وای خدا…»
میرا با کنجکاوی بین آن دو نگاه میکرد.
جونگکوک نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
بعد به صندلی خالی کنار او.
— «قرار نبود طول بکشه.»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «گفتی قهوه بخوریم. داریم میخوریم.»
نگاه جونگکوک به نامجون برگشت.
— «مزاحم شدی.»
نامجون خیلی آرام گفت:
— «فکر میکردم کافه جای عمومی باشه.»
میرا زیر لب گفت:
— «اوه خدای من…»
سوآ آه کشید.
— «نامجون، امروز حال شوخی ندارم.»
نامجون ابرو بالا انداخت.
— «من هم شوخی نکردم.»
جونگکوک صندلی خالی را عقب کشید.
و کنار سوآ نشست.
آنقدر نزدیک که سوآ کمی جا خورد.
بعد بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
— «تموم شد؟»
سوآ با حرص گفت:
— «نه.»
میرا ناگهان گفت:
— «خب حالا که همه اینجاییم… شاید بهتره آروم باشیم؟»
سه جفت چشم به او خیره شد.
او سریع گفت:
— «من فقط قهوه میخواستم… نه جنگ سلطنتی.»
برای اولین بار گوشه لب نامجون بالا رفت.
— «تو دوست جالبی داری سوآ.»
میرا گفت:
— «من همیشه جالبم.»
نامجون نگاه کوتاهی به او انداخت.
و این بار لبخندش واقعیتر بود.
— «مشخصه.»
سوآ متوجه آن نگاه شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید—
جونگکوک خیلی آرام گفت:
— «نامجون.»
نگاهش هنوز روی میز بود.
— «کار داشتی؟»
نامجون تکیه داد.
— «نه.»
مکث کوتاهی کرد.
— «فقط کنجکاو بودم.»
جونگکوک بالاخره نگاهش را بلند کرد.
— «راجع به چی؟»
نامجون خیلی ساده گفت:
— «راجع به دختری که کل قصر دربارهش حرف میزنن.»
سوآ چشمهایش را بست.
— «عالیه.»
جونگکوک نگاه سردی به او انداخت.
— «کنجکاوی خطرناکه.»
نامجون شانه بالا انداخت.
— «همیشه بوده.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد میرا ناگهان گفت:
— «خب حالا که اینقدر فضا سنگین شده…»
همه نگاهش کردند.
— «کسی کیک نمیخواد؟»
سوآ خندید.
نامجون هم خندید.
اما جونگکوک نه.
او فقط چند ثانیه به سوآ نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «بریم.»
سوآ اخم کرد.
— «هنوز قهوهم تموم نشده.»
جونگکوک بدون اینکه پلک بزند گفت:
— «الان تموم شد.»
سوآ به او خیره شد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد—
نامجون آرام گفت:
— «راستی.»
همه نگاهش کردند.
او به میرا نگاه میکرد.
— «امیدوارم دوباره ببینمت.»
میرا کمی جا خورد.
بعد لبخند زد.
— «دنیا کوچیکه.»
نامجون گفت:
— «امیدوارم همینطور باشه.»
و جونگکوک دقیقاً همان لحظه فهمید.
این ملاقات…
اینجا تمام نشده است.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
کامنت«جواب به سوال زیر»
11 بازنشر
***
سوال؟
به نظرتون ممکنه توی پارت بعد چه اتفاقی بیفته؟
- ۱.۶k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط