HATE TO LOVE¹²
HATE TO LOVE¹²
(ویو:رز)
اون...
فرمانده شهربراز بود!
یعنی چه اتفاقی افتاده؟
با طی کردن چند قدم دیگه،جلومون ایستاد و تعظیم کرد...
فرمانده شهربراز:شاهدخت...
مسئلهای پیش اومده...
باید هرچه زود تر عمل کنیم!
نگاهم تیره و نافذ شد...
کاملا مطمئن شده بودم که قضیه فرا تر از این ازدواج هست.
همه بحث های قبلی رو فراموش کرده بودن،و هوشیار شده بودن...
مخصوصا جونگکوک.
دیگه عصبانی نبود...
ساکت بود،و احتمال هارو میسنجید.
اروم به سمت جمعیت برگشتم...
سری کوتاه خم کردم.
و روبه پادشاه و ملکه گفتم:
+:امیدوارم لحظات خوبی رو در قصر سپری کنید.
منتظر جواب نموندم و همراه با فرمانده به سمت اتاق فرماندهی حرکت کردیم...
چشمای خیره رو روی خودم احساس میکردم.
اما مهم نبود.
چون الان بحث ایرانم در وسطِ و باید تا آخرین قطرهی خونم ازش محافظت کنم.
تند تر از همیشه راه میرفتم،چونکه وقتی برای تلف کردن وجود نداشت.
با نزدیک تر شدنم،خدمتکار ها شروع کردن به باز کردن در.
وقتی که وارد شدم،همه ی فرمانده ها دور میز جمع شده بودن.
و چهرهای جدی و مصمم داشتن.
بلند شدن تعظیمی کردن.
+:بنشینید.(محکم)
بعد از اینکه نشستم،فرمانده شهربراز به سمت نقشهی روی دیوار رفت...
و انگشتش رو گذاشت رو بخش مرز جنوبی...
چند ضربهای روی اون نقطه زد...
و وقتی که شروع کرد به حرف زدن،فقط یک چیز به ذهنم رسید...
امروز شاهدخت نیستم...
امروز همون سایهای هستم که قراره خون دشمنان رو بریزه.
فرمانده شهربراز:...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
(ویو:رز)
اون...
فرمانده شهربراز بود!
یعنی چه اتفاقی افتاده؟
با طی کردن چند قدم دیگه،جلومون ایستاد و تعظیم کرد...
فرمانده شهربراز:شاهدخت...
مسئلهای پیش اومده...
باید هرچه زود تر عمل کنیم!
نگاهم تیره و نافذ شد...
کاملا مطمئن شده بودم که قضیه فرا تر از این ازدواج هست.
همه بحث های قبلی رو فراموش کرده بودن،و هوشیار شده بودن...
مخصوصا جونگکوک.
دیگه عصبانی نبود...
ساکت بود،و احتمال هارو میسنجید.
اروم به سمت جمعیت برگشتم...
سری کوتاه خم کردم.
و روبه پادشاه و ملکه گفتم:
+:امیدوارم لحظات خوبی رو در قصر سپری کنید.
منتظر جواب نموندم و همراه با فرمانده به سمت اتاق فرماندهی حرکت کردیم...
چشمای خیره رو روی خودم احساس میکردم.
اما مهم نبود.
چون الان بحث ایرانم در وسطِ و باید تا آخرین قطرهی خونم ازش محافظت کنم.
تند تر از همیشه راه میرفتم،چونکه وقتی برای تلف کردن وجود نداشت.
با نزدیک تر شدنم،خدمتکار ها شروع کردن به باز کردن در.
وقتی که وارد شدم،همه ی فرمانده ها دور میز جمع شده بودن.
و چهرهای جدی و مصمم داشتن.
بلند شدن تعظیمی کردن.
+:بنشینید.(محکم)
بعد از اینکه نشستم،فرمانده شهربراز به سمت نقشهی روی دیوار رفت...
و انگشتش رو گذاشت رو بخش مرز جنوبی...
چند ضربهای روی اون نقطه زد...
و وقتی که شروع کرد به حرف زدن،فقط یک چیز به ذهنم رسید...
امروز شاهدخت نیستم...
امروز همون سایهای هستم که قراره خون دشمنان رو بریزه.
فرمانده شهربراز:...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
- ۸۸۴
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط