آقای مرد زمخت

آقای مرد زمخت....
به زنی که در زندگی همراهت داری - خود اگر مهربان و پذیرا هست یا نه - ، یادآوری کن گاهی - همیشه حتا - تنها تن پوشی که دوست داری، دستهای اوست. اگر ترست بریزد از نوازش شدن، اگر ترسش بریزد از تو و نشانت بدهد در سرانگشتان ماهرش چه اعجاز بی همتایی پنهان کرده، آن وقت تازه می فهمی دنیا و سختیهای روزمره و ناگهانش چه شوخی بی مایه و بی نمکی است. گاهی، به کلماتی ساده، به او بفهمان چه بی اندازه مشتاقی برای این که تو را نوازش کند. زن ها، این مادران مادرزاد، جادوگران قبیله اند. حتا همین زنان بد که می بینی خون آشام شده اند از بس که ما مردها قرن ها و قرن ها دنیایشان را از آفتاب علاقه تهی نگاه داشتیم. از قضاوت منجمدها نترس، زلال شو، با زنی که همراه تو شده، از عطشت برای دویدن انگشتانش روی پوست تنت حرف بزن.
کاش یک نفر بود و این حرفها را به من می زد، وقتی که زنی بود و تنی بود و حوصله ای بود. حالا به قول آن دخترک شاعر طوری دچار پاییزم که باهار از خاطرم رفته، وگرنه در جادوی سرانگشت زنان هنوز درمان هزاران درد نهفته است. فقط اگر یادم بیاید آفتاب از کدام سو طلوع می کند، آن وقت دوباره به جستجوی روز خواهم رفت....
دیدگاه ها (۴)

ما را دیوانه خطاب کردن ، کم لطفی ستوقتیکه زمزمه می کنیم و در...

مرد که عاشق شد، یک کودک حسودِ دیوانه می شودمی تواند حتی به ه...

مواجهه با آن چه به سر زندگیت آورده ای، همیشه هولناک ترین تجر...

آدمها درخت نیستند که وقتی دوستت دارند و ترکشان میکنی بمانند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط