موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش

موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش
جان به رقص آید مرا از لغزشِ پیراهنش
حلقۀ گیسو به گردِ گردنش حسرت‌نماست‌
ای دریغا گر رسیدی دستِ من در گردنش
هر دمم پیش آید و با صد زبان خوانَد به چشم
وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از منش‌
می‌تراود بوی جان امروز از طَرفِ چمن
بوسه‌ای دادی مگر‌ای بادِ گل‌بو برتنش
همرهِ دل در پی‌اش افتان و خیزان می‌روم
وه که گر روزی به چنگِ من در افتد دامنش
در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود
گر نبودی این همه نامهربانی کردنش
سایه کی باشد شبی کان رشک ماه و آفتاب
در شبستانِ تو تابد شمعِ روی روشنش..

_هوشنگ ابتهاج؛سایه.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط