من از آن آدمهاییام که درد، اول در چشمهایشان خانه میکن
من از آن آدمهاییام که درد، اول در چشمهایشان خانه میکند و بعد آهسته به دلشان سرایت میکند؛آنقدر آهسته که کسی نفهمد از کِی دیگر نتوانستند مثل آدمهای سالم بخندند. من از تبارِ درد هستم که هرچه دوست داشتند، دیر رسیدهرچه خواستند شکست،
و هرچه ماند، فقط خاطرهای بود که مثل تیغ، آرام و بیصدا، هر شب روی روحشان کشیده شد
در من چیزی شکسته است که با هیچ دستی جمع نمیشودنه با مهربانی نه با سکوت نه با گذر زمان
زمان فقط یاد گرفت زخمهایم را عمیقتر کندو من یاد گرفتم بهجای فریاد، لبخند بزنم تا کسی نداند که باشد درد دیگر؛
و هرچه ماند، فقط خاطرهای بود که مثل تیغ، آرام و بیصدا، هر شب روی روحشان کشیده شد
در من چیزی شکسته است که با هیچ دستی جمع نمیشودنه با مهربانی نه با سکوت نه با گذر زمان
زمان فقط یاد گرفت زخمهایم را عمیقتر کندو من یاد گرفتم بهجای فریاد، لبخند بزنم تا کسی نداند که باشد درد دیگر؛
- ۶۶۸
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط