مرگبار زیبا
part⁸
چند ثانیه فقط خیره موندی توی چشمهاش
اشتباه بزرگی بود،چون متیو ریدل از اون آدمها نبود که وقتی بالای سرش قرار میگرفتی عقب بکشه...
برعکس—
چشماش تاریکتر شد،دستش آروم روی رون پات نشست،نه محکم،نه خشن
همین آروم بودنش خطرناکترش میکرد..
_پس بالاخره تصمیم گرفتی نزدیکم بمونی، پرنسس؟
اخم کردی و سریع خواستی عقب بری ولی دستش دور کمرت حلقه شد و با یه حرکت تورو دوباره کشید سمت خودش،تعادلتو از دست دادی و کف دستات دو طرف سرش روی تخت خورد
لبخندش عمیقتر شد..
_اِه… این صحنه رو بیشتر دوست دارم
+خفه شو
_اگه اینطوری روم بخوابی شاید نتونم
صورتت از حرص داغ شد،خواستی دوباره هلش بدی ولی این بار متیو سریعتر بود.
یه حرکت،فقط یه حرکت...
و حالا دوباره خودت زیرش گیر افتاده بودی
نفس از سینهات پرید:متیو—
خم شد،اونقدر نزدیک که نوک بینی تون به هم خورد.
_هیچوقت با من بازی قدرت نکن، بانی کوچولو
صداش آرومتر از حد معمول بودو دقیقاً همین ترسناکش میکرد
دستش کنار سرت روی تخت قرار گرفت و نگاهش روی صورت خوابآلودت چرخید..
_میدونی الان چه شکلیای؟
+اهمیتی نمیدم
_دروغگو
انگشتش آروم موهای بههمریختهتو کنار زد
_انگار یه بچه گربهی عصبانی رو از وسط برف جمع کردم
با عصبانیت نگاهش کردی:اگه انقدر اذیتت میکنم پس ولم کن برم
چند ثانیه سکوت کرد...
بعد خیلی آروم خندید،اون خندهی پایین و خفهای که مستقیم زیر پوست میرفت
_مشکل دقیقاً همینه، پرنسس
ابروهات جمع شد
متیو نگاهتو قفل کرد توی چشماش
_نمیتونم
نفست گیر کرد،برای اولین بار توی صورتش چیزی شبیه خستگی دیدی،یه خستگی خطرناک...
انگار مدتها بود داشت جلوی چیزی رو میگرفت
نگاهش از لبت پایینتر رفت و فکش سفت شد
_تو هیچ ایدهای نداری وقتی با این لباسا وسط شب راه میری بقیه پسرا چطور نگات میکنن
+به تو مربوط نیست
این بار لبخندش کامل محو شد،دستش محکمتر دور کمرت جمع شد
_اشتباه نکن.
قلبت تند زد،اون نگاه…لعنتی اون نگاه
همون نگاهی بود که قبل از عصبانی شدن پیدا میکرد
_هر چیزی که به تو مربوط باشه… به منم مربوط میشه
+من مال تو نیستم
چند ثانیه هیچی نگفت،فقط نگات کرد...
بعد خیلی آروم سرشو کج کرد؛ انگار داشتی حرف خندهداری میزدی
_پس چرا هر بار ازم فرار میکنی آخرش توی اتاق منی؟
جوابی نداشتی و متیو عاشق همین سکوتت بود،خم شد کنار گوشِت گرمای نفسش پوستتو لرزوند..
_بگو ازم متنفری، پرنسس
پچ زدی:متنفرم
_دوباره
+ازت متنفرم
این بار لبخند زد،آروم،راضی.
و بعد زمزمه کرد:
_خوبه… چون آدمها فقط از چیزایی متنفر میشن که زیادی روشون تاثیر گذاشته..
درست همون لحظهای که متیو خواست دوباره چیزی بگه—
صدای باز شدن ناگهانی در اتاق پیچید
_ریدل، اگه دوباره جورابهاتو وسط اتاق—
دراکو وسط جملهاش خشک شد..
سکوت.سنگین.کشنده.مرگبار.
تو هنوز زیر دستهای متیو بودی،موهات بهمریخته،صورتت قرمز و متیو دقیقاً بالای سرت خم شده بود
چشمهای یخی دراکو گرد شد
_…اوه.
متیو حتی سرشم برنگردوند
_بزن بیرون، مالفوی.
دراکو چند ثانیه فقط نگاهتون کرد،بعد یه پوزخند آروم زد و تکیه داد به چارچوب در
_راستش الان خیلی چیزا دارم که میتونم تا آخر عمر باهاشون اذیتت کنم
+خفه شو!!
دراکو تازه متوجه شد تو بیداری،ابروش بالا رفت..
_وای نه… حتی بدترم شد
متیو نفس کلافهای کشید و بالاخره از روت کنار رفت،تو سریع پتو رو گرفتی دور خودت پیچیدی
دراکو با قیافهای که مشخص بود زور میزنه نخنده گفت:
_فقط اومده بودم بگم تئو و انزو دارن میان بالا… ولی فکر کنم خودتون سرتون گرمه
+گمشو بیرون!!
این بار واقعاً خندید
_آره آره، شب خوش جوجهها
و قبل اینکه بالش پرت کنی سمتش، در رو بست
چند ثانیه سکوت بینت و متیو موند
بعد متیو خیلی آروم دستشو روی صورتش کشید
_عالی شد
+این همش تقصیر توئه!
_تو بودی که پنج دقیقه پیش روم خیمه زده بودی، پرنسس.
صورتت از حرص داغ شد:خفه شو!
امشب هم دوباره پارت میزارم:)
چند ثانیه فقط خیره موندی توی چشمهاش
اشتباه بزرگی بود،چون متیو ریدل از اون آدمها نبود که وقتی بالای سرش قرار میگرفتی عقب بکشه...
برعکس—
چشماش تاریکتر شد،دستش آروم روی رون پات نشست،نه محکم،نه خشن
همین آروم بودنش خطرناکترش میکرد..
_پس بالاخره تصمیم گرفتی نزدیکم بمونی، پرنسس؟
اخم کردی و سریع خواستی عقب بری ولی دستش دور کمرت حلقه شد و با یه حرکت تورو دوباره کشید سمت خودش،تعادلتو از دست دادی و کف دستات دو طرف سرش روی تخت خورد
لبخندش عمیقتر شد..
_اِه… این صحنه رو بیشتر دوست دارم
+خفه شو
_اگه اینطوری روم بخوابی شاید نتونم
صورتت از حرص داغ شد،خواستی دوباره هلش بدی ولی این بار متیو سریعتر بود.
یه حرکت،فقط یه حرکت...
و حالا دوباره خودت زیرش گیر افتاده بودی
نفس از سینهات پرید:متیو—
خم شد،اونقدر نزدیک که نوک بینی تون به هم خورد.
_هیچوقت با من بازی قدرت نکن، بانی کوچولو
صداش آرومتر از حد معمول بودو دقیقاً همین ترسناکش میکرد
دستش کنار سرت روی تخت قرار گرفت و نگاهش روی صورت خوابآلودت چرخید..
_میدونی الان چه شکلیای؟
+اهمیتی نمیدم
_دروغگو
انگشتش آروم موهای بههمریختهتو کنار زد
_انگار یه بچه گربهی عصبانی رو از وسط برف جمع کردم
با عصبانیت نگاهش کردی:اگه انقدر اذیتت میکنم پس ولم کن برم
چند ثانیه سکوت کرد...
بعد خیلی آروم خندید،اون خندهی پایین و خفهای که مستقیم زیر پوست میرفت
_مشکل دقیقاً همینه، پرنسس
ابروهات جمع شد
متیو نگاهتو قفل کرد توی چشماش
_نمیتونم
نفست گیر کرد،برای اولین بار توی صورتش چیزی شبیه خستگی دیدی،یه خستگی خطرناک...
انگار مدتها بود داشت جلوی چیزی رو میگرفت
نگاهش از لبت پایینتر رفت و فکش سفت شد
_تو هیچ ایدهای نداری وقتی با این لباسا وسط شب راه میری بقیه پسرا چطور نگات میکنن
+به تو مربوط نیست
این بار لبخندش کامل محو شد،دستش محکمتر دور کمرت جمع شد
_اشتباه نکن.
قلبت تند زد،اون نگاه…لعنتی اون نگاه
همون نگاهی بود که قبل از عصبانی شدن پیدا میکرد
_هر چیزی که به تو مربوط باشه… به منم مربوط میشه
+من مال تو نیستم
چند ثانیه هیچی نگفت،فقط نگات کرد...
بعد خیلی آروم سرشو کج کرد؛ انگار داشتی حرف خندهداری میزدی
_پس چرا هر بار ازم فرار میکنی آخرش توی اتاق منی؟
جوابی نداشتی و متیو عاشق همین سکوتت بود،خم شد کنار گوشِت گرمای نفسش پوستتو لرزوند..
_بگو ازم متنفری، پرنسس
پچ زدی:متنفرم
_دوباره
+ازت متنفرم
این بار لبخند زد،آروم،راضی.
و بعد زمزمه کرد:
_خوبه… چون آدمها فقط از چیزایی متنفر میشن که زیادی روشون تاثیر گذاشته..
درست همون لحظهای که متیو خواست دوباره چیزی بگه—
صدای باز شدن ناگهانی در اتاق پیچید
_ریدل، اگه دوباره جورابهاتو وسط اتاق—
دراکو وسط جملهاش خشک شد..
سکوت.سنگین.کشنده.مرگبار.
تو هنوز زیر دستهای متیو بودی،موهات بهمریخته،صورتت قرمز و متیو دقیقاً بالای سرت خم شده بود
چشمهای یخی دراکو گرد شد
_…اوه.
متیو حتی سرشم برنگردوند
_بزن بیرون، مالفوی.
دراکو چند ثانیه فقط نگاهتون کرد،بعد یه پوزخند آروم زد و تکیه داد به چارچوب در
_راستش الان خیلی چیزا دارم که میتونم تا آخر عمر باهاشون اذیتت کنم
+خفه شو!!
دراکو تازه متوجه شد تو بیداری،ابروش بالا رفت..
_وای نه… حتی بدترم شد
متیو نفس کلافهای کشید و بالاخره از روت کنار رفت،تو سریع پتو رو گرفتی دور خودت پیچیدی
دراکو با قیافهای که مشخص بود زور میزنه نخنده گفت:
_فقط اومده بودم بگم تئو و انزو دارن میان بالا… ولی فکر کنم خودتون سرتون گرمه
+گمشو بیرون!!
این بار واقعاً خندید
_آره آره، شب خوش جوجهها
و قبل اینکه بالش پرت کنی سمتش، در رو بست
چند ثانیه سکوت بینت و متیو موند
بعد متیو خیلی آروم دستشو روی صورتش کشید
_عالی شد
+این همش تقصیر توئه!
_تو بودی که پنج دقیقه پیش روم خیمه زده بودی، پرنسس.
صورتت از حرص داغ شد:خفه شو!
امشب هم دوباره پارت میزارم:)
- ۶۸۹
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط