بخند حلما خانوم

«بخند حلما خانوم…»
از خدا که پنهان نیست؛ از شما چه پنهان! حلما خانومِ قصهٔ ما برای بار دوم بابای مهربانش را از دست داده. بابایِ مهربانِ حلما خانوم؛ یک روزی از روزهای ماه رمضان خدا، وقتی که روزه بود، لب‌تشنه و درحالی‌که با دستِ سالمش مشت گره‌کرده بود؛ باشکوه و صلابت، پیش خدا رفت. خدا دلتنگش بود. بابای مهربانِ حلما خانوم؛ ریش‌سفیدِ خانهٔ ما، مایهٔ عزت و آبرویِ خاک ما، پیر و مُرشد پاکان عالم، بابابزرگِ مهربان و خندان دخترک‌هایِ حسینیهٔ امام(ره)، مشهور ناشناختهٔ امت، همان‌که بافتن موی بلندِ دختربچه‌ها را دوست داشت حتی با یک‌دست… اگر امروز بین ما زمینی‌ها بود؛ حلما‌خانوم را بغل می‌کرد، با همان دستِ سالمش. باز می‌خندید و صدای خنده‌اش زیباترین زمزمهٔ روزهای تاریک و روشنِ ما می‌شد. باز به حلما خانوم می‌گفت «بخند» باز برای دخترها حسینیهٔ امام را صورتی می‌کرد، ستون‌های حسینیه را به نقاشی‌های گل‌گلی مزین می‌کرد. باز روزِ حلما خانوم مبارک می‌شد.
بابای مهربانِ امت؛ خانه‌ات آباد! این‌بار تو بخند! یک‌بار دیگر بگو سیب…
@cafferahimi
دیدگاه ها (۱)

رهبر در جبهه🌹🌹🌹🥹💚💚💚🇮🇷#رهبر

#رهبر_شهید #بیانات_رهبری #ایران #امام_خامنه_ای 🌹🌹🌹💚💚💚🥹

بخشی از فیلم طوفان شن

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط