پارت پانزدهم

پارت پانزدهم

(MISOO)

نمیدونم چند روز از زمان آواره شدنم تو کوچه ها گذشته..
نمیدونم چند روز از زمان مرگ خانوادم گذشته..
نمیدونم چند روز، از روزی که برای آخرین بار لمسش کردم گذشته..
به خاطر ندارم توی چندمین قرار مخفیانه مون اسمش رو کنار ترقوه ام تتو کردم.
اما صاحب این اسم، صاحبی که حاضر بودم پرستشش کنم، من رو شکسته.
جئون جونگ کوک.
همه چیز نقشه بود.
تظاهر واقعی دوست داشتن من بود.
راهی برای انتقام.
بیشتر به داخل خودم پیچیدم و پتو رو تا سرم کشیدم.
تمام جملاتش، تمام نوازش هاش، همچنان توی تموم ذهنم حک شده بودن.
هیچ نمیدونستم دست مردی که فکر میکردم روزی قراره حلقه ازدواج را به داخل انگشت هام بفرسته این طور از پشت بهم خنجر بزنه.
مگه من... چی کم داشتم؟
حاضر بودم با تموم وجودم بپرستمش و اون، اون انگار نیازی به عشق نداشت.
درسته.
عشق اون خیلی وقته که رفته.
خانوادش.
به خاطر خانواده ی من.
به خاطر یه درگیری ساده.
به خاطر اونا بود که حالا من به این روز افتادم.
چقدر مسخره!..
از همون روز اول گفتم اون گناهه.
ولی اون گفت که من هم گناه اونم.
ما هردو شیطانیم؟
نمیتونم واقعیت رو از جعل تشخیص بدم.
عشق همه چیز آدم رو میگیره.
از قلب گرفته تا عقل.
درحالی که به سختی از روی تخت بلند میشدم و با خودم فکر کردم.
ای کاش زندگی ما جور دیگه ای بود.
ای کاش، من هیچ وقت به این روز نمی افتادم.
ای کاش توی همون سینما می موندیم و به ادامه ی فیلم می پرداختیم.
ای کاش هیچ جمله ای با کاش شروع نمیشد.
دیدگاه ها (۱۵)

★彡   Part 34 彡★ با وجود اینکه حال خرابم رو میدید ادامه داد: ...

واقعا از اینکه دوستی مثل تو دارم روزی هزار بار خداروشکر میکن...

#تپش.قلب.من Part 5هانا:باشه....بعد 10 دقیقه چت.... همون مرد ...

بعد اون شب که بدون خداحافظی رفتیمیدونی هیچوقت مثل سابق نشدم...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۵" در آغوش رویای آبی ات "...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۱●•_شرلوک هلمز_هنوز همون‌جا ...

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط