در جست و جوی عشق ۲

C ² p³:




ناگهان نیمه با صدای بلندی میگوید:
*آجوماااا، حواستونو جمع کنید، ملکه وضعشون عادی نیست.

آجوما با شنیدن این حرف به ناحیه ی شکمی ملکه که خیلی کم بر آمده شده است نگاهی میکند و با لبخندی دلنشین میگوید:
*مبارکه! بچه ی تو دلی نازت چند ماهشه؟

ملکه با خوشحالی میگوید:
+مرسی آجوما...... تقریبا ۴ ماهشه!

آجوما میگوید:
*به سلامتی! امیدوارم تا اون موقع عمرم کفاف کنه تا ببینمش!

ملکه میگوید:
+آجوما! این حرفو نزن، امیدوارم خدا بهت سلامتی و عمر زیادی بده تو که سنی نداری همش ۶۵ سالته...... پیرزن ها الان تا ۱۰۰ سالگی عمر میکنن . امید به زندگیت کمه، یکم امیدوارم باش.

آجوما میگوید :
*ای بابا دخترم، من زندگیمو کردم. حالا از عمر من بگذریم میتونی باهام بیای بریم پیش امپراطور؟

ملکه با تعجب میگوید:
+مگه شما جیمین رو میشناسید؟

آجوما میخندد و میگوید:
*حالا بیا بریم پیشش خودت میفهمی.


دخترک با آجوما همراه میشود و به داخل قصر وارد میشوند. امپراطور به محض دیدن آجوما ، میخندد و متعجب میگوید:
_خاله جان؟! دارم درست میبینم؟ آجوما خودتی؟

آجوما لبخندی میزند و میگوید:
*سلام پسرم، آره خودمم پسرم.

سپید همدیگر را بغل میکنند. و جیمین میگوید:
_خاله جان نمیدونین چقدر دلم براتون تنگ شده بود.

آجوما گفت:
*منم پسرم خیلی دلتنگت بودم.


جیمین اشکی از شوق از چشم سمت راستش میچکد و میگوید:
_خب آجوما، پس اون پیرزنی که باعث شد و من با ملکه ازدواج کنم شما بودی؟


آجوما سری تکان میدهد و میگوید:
*آره پسرم.

در همین حین ملکه بود که با نگاهی متعجب و ذهنی پر سوال آنها را نگاه میکرد.
سپس از اینکه از هنگی در می آید میپرسد:
_ آجوما! شما خاله ی جیمین هستین؟



آجوما میگوید:
*آره دخترم.


ملکه میپرسد :
+چطور شد که به کره ی شمالی رفتین آجوما؟

آجوما گفت:
*ماجراش طولانیه ولی اگر بخوام خلاصه ش رو بگم اینه که امپراطور قبلی( پدر جیمین) با ماده ای از طریق غذا مسموم میشن و از طریق بعضی مدارک ها که به من مربوط میشد من رو مقصر ماجرا کردند و تبعید کردند به کره ی شمالی. و الانم که بعد از ۲۰ سال تو ازم خواستی بیام اینجا .


حقیقت برای دخترک و پسرم آشکار شد. حتی خود جیمین هم قضیه را نمیدانست زیرا او آن موقع بچه بود و حقیقت را به او نگفتند فقط گفتند یک جمله :
«خاله مینهی برای مسافرت به کره ی شمالی میره»
.................
.•♫•♬• جشن تولد ملکه ی اعظم•♬•♫•.



همگی منتظر هستند که ملکه ی اعظم آرزویی کند ، سپس با علامت ملکه، همگی کف میزنند و یک صدا میگویند:
-زنده باد ملکه ی اعظم!
سپس موقع اهدای هدایای فامیل های نزدیک فرا میرسد.
جیمین پسر ملکه ی اعظم، لباسی ابریشمی به او هدیه میدهد. سپس ملکه جلو می آید و هدیه ی خود ، گیره ی موی طلا را پیشکش ملکه ی اعظم کرد. که ملکه به او نگاهی همراه با خوشنودی و مهربانی کرد، گویی با نگاهش از او تشکر کرد.
سپس خواهر جیمین، کادوی دستساز خودش را تقدیم ملکه کرد.
..................
یک ماه بعد:


روزی جدید آغاز میشود.
هوایی مه آلود.
ساعت حدود ۱۱ صبح است امروز تفاوتی دارد و آن این است که ملکه به همراه آجوما برای مدیریت وضعیت رستوران ، آنجا رفته است.
ملکه خوشحال است، زیرا مدیریت اصلی آنجا را به زنی شایسته داده است.جانشین او در رستوران بسیار فروتن،مهربان و با سلیقه است.
او سزاوار این شغل است. البته که از نظر ملکه این ها برای جبران لطف بزرگ آجوما به او کافی نیست. اما حداقل کاری که میتواند بکند، همین است. البته او در این چند هفته برای آجوما و پسرانش خانه ای خریده است تا حداقل کمی از لطف پیرزن را جبران کند.
هیچ نگرانی برای آشپزخانه ملکه وجود ندارد. زیرا او از تصمیمش مطمئن است. خود ملکه فقط هر چند هفته یکبار به آنجا سرکشی میکند تا از خوب بودن وضعیت آنجا مطمئن شود و هزینه های مواد اولیه را بپردازد .
او این مغازه را خریده است. تا از خرج اضافه ی اجاره راحت شوند. اکنون این مغازه را به نام آجوما زده است تا بعد از او مدیریت آنجا به پسرانش سپرده شود.


پیج زاپاس: @aramesh.army2
ادامه در پارت بعد. شرط؟
لایک: ۵۳تا
کامنت: ۷۳ تا(نفری ۴,۵ تا)
دیدگاه ها (۱۴۷)

کپشن چک شه

در جست و جوی عشق ۲

در جست و جوی عشق ۲

در جست و جوی عشق ۲

Cieloپارت ۴نمیدونم چجوری رسیدم رفتم زنگ و زدم در و باز کردن ...

مافیای من

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏از صبح مامانت مد...

برادر ناتنی

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟖مانیا هنوز چیزی نگفته بود.فقط به جیمین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط