تو مگر در به دری؟ خانه نداری ای بغض؟
چقدر درد داری ای من، ارام باش میبینی ک در این حوالی، زمانی ک حالت گریه دارد همه غیب شان میزند، به چه دل خوش کردی تو, ب این مردم؟! عجب
به نظرم ادم زمانی شروع میکنه ب نوشتن ک حالش بده و وقتی ب یکی میگه،اون براش مهم نیس ک حالت بده و اون موقع اس ک تصمیم میگیری دیگه نگی فقد بنویسی چون میدونی ک براشون مهم نیست حالت
نوشتن یه داروعه دارویی ک باعث میشه اروم. شی، نمیدونم درست میگم یا نه اما من خودم هیمنحوریم زمانی ک حالم بده مینویسم اونقدر مینویسم ک انگشتام گز گز میکنه و ب طرز عجیبی اروم میشم، دیگه تپش قلب ندارم، دیگه بغض ندارم، دیگه انگار چیزی برام مهم نیست.
فقد این وسط تنها چیزی ک باعث میشه ک یه چی تیر مانند دوباره روح خونینمو خراش بندازه اینه که میفهمم حالم براشون مهم نبود، دردناکه هااا خودتو ب درودیوار بزنی ک حال کسایی ک بهت میگن حالم بده رو خوب کنی بعد ک خودت نیاز داری با یکی حرف بزنی و میگی بهش اون براش مهم نیس، یعنی حتی یه دلداری هم نمیده ها درد داره مگه نه؟!
از بچگی اینجوری بودم که وقتی حالم بد بود میگفتم خوبم ، عالیم، اما نبودم از کل وجودم گریه میبارید اما نمیگفتم ک حالم بده، نمیگفتم چون میترسیدم مسخرم کنن، چون میترسیدم حاله بدم حالشونو بد کنه، شایدم... شایدم میترسیدم ک بگم و بازم برای کسی مهم نباشه.
من به خودم افتخار میکنم، چون هروقت هرکی حالش بد بود سعی کردم ی درد از رو درداش بردارم، اما هیچ ولش...؛
به نظرم ادم زمانی شروع میکنه ب نوشتن ک حالش بده و وقتی ب یکی میگه،اون براش مهم نیس ک حالت بده و اون موقع اس ک تصمیم میگیری دیگه نگی فقد بنویسی چون میدونی ک براشون مهم نیست حالت
نوشتن یه داروعه دارویی ک باعث میشه اروم. شی، نمیدونم درست میگم یا نه اما من خودم هیمنحوریم زمانی ک حالم بده مینویسم اونقدر مینویسم ک انگشتام گز گز میکنه و ب طرز عجیبی اروم میشم، دیگه تپش قلب ندارم، دیگه بغض ندارم، دیگه انگار چیزی برام مهم نیست.
فقد این وسط تنها چیزی ک باعث میشه ک یه چی تیر مانند دوباره روح خونینمو خراش بندازه اینه که میفهمم حالم براشون مهم نبود، دردناکه هااا خودتو ب درودیوار بزنی ک حال کسایی ک بهت میگن حالم بده رو خوب کنی بعد ک خودت نیاز داری با یکی حرف بزنی و میگی بهش اون براش مهم نیس، یعنی حتی یه دلداری هم نمیده ها درد داره مگه نه؟!
از بچگی اینجوری بودم که وقتی حالم بد بود میگفتم خوبم ، عالیم، اما نبودم از کل وجودم گریه میبارید اما نمیگفتم ک حالم بده، نمیگفتم چون میترسیدم مسخرم کنن، چون میترسیدم حاله بدم حالشونو بد کنه، شایدم... شایدم میترسیدم ک بگم و بازم برای کسی مهم نباشه.
من به خودم افتخار میکنم، چون هروقت هرکی حالش بد بود سعی کردم ی درد از رو درداش بردارم، اما هیچ ولش...؛
- ۵۲۲
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط