پارت اول رمان سرنوشت نفرین شده
(پارت اول رمان سرنوشت نفرین شده..)
با کلافه گی موهاشو بهم ریخت..
از کلاس و درس ریاضی متنفر بود..
همچنین از دخترایی که با عشوه و تمسخر بهش زل میزدن..با صدای استادش به خودش اومد سر میزش ایستاده بود و با اخم بهش زل زده بود نیم نگاهی به استادش کرد قشنگ براندازش کرد:
موهای خرمایی رنگ لخت تا کمرش چشمای اهو مانند قهوه ای که با خط چشم بلند و سایه صورتی ملیح نقاشی شده بود گونه های قرمزش که انگار که انگار هر چی رژ گونه داشت ریخته بود رو گونش لب قرمزش که مثل کون مرغ بود و اون کمر باریکش که هر بار با عشوه های بابا کرمیش حال ادمو بهم میزد یا اون لباس بازه قرمز رنگه تو چشمش که هر ثانیه یقه اش رو پایین تر میکشید تا چاک سینه اش بره تو حلقمون .
با شنیدن اسمش از صدای گوش خراش استاد به خودش اومد
: « مینجه؟ »
جوابی نداد استاد با سکوت مواجه شد..
: « هعی دیوونه با توام »
کل کلاس شروع به خندیدن کردن استاد با دست رو میز کوبید و خیلی جدی و محکم گفت :« خفه شین » کلاسو سکوت پر کرد..
با صدای ضربه از گیجی در اومد و به چشمای استادش خیره شد متوجه عصبانیت چهره استاد شد دهنشو باز کرد و جواب داد..
: « ببخشید استاد مشکلی هست؟ »
استاد به چشماش زل زد و خیلی جدی حرف زد..
: « میدونستی عاقبت کسی که حواسش به کلاس من نباشه چی میشه؟»
سکوت کرد..استاد ادامه داد..
: « من اینجا درس میدم ن برای خودم ن برای مدیر ن برای پول برای شما میخوام شما یکی نشین مثل پدر مادرتون میخوام رو پای خودتون وایستین..»
اه کلافه ای کشید.
استاد دوباره دستشو کوبید رو میز.
: « مین از بی احترامی به خودم متنفرم پس اگه نمیخوای اخر ترم صفر بیوفته تو پاچت حواستو بده به کلاس..»
مینجه محکم جواب داد : « استاد شما میدونستین اگه الان درسو ندین به قول خودتون اینده ما خراب میشه مدیرم از شما نا امید میشه؟ »
استاد نفس عمیقی کشید موهاشو از شونه اش کنار زد و به سمت میزش رفت..
مینجه از دور تماشاش کرد.
نظرتون رو تو کام بگین و بگین ادامه بدم یا ن..
با کلافه گی موهاشو بهم ریخت..
از کلاس و درس ریاضی متنفر بود..
همچنین از دخترایی که با عشوه و تمسخر بهش زل میزدن..با صدای استادش به خودش اومد سر میزش ایستاده بود و با اخم بهش زل زده بود نیم نگاهی به استادش کرد قشنگ براندازش کرد:
موهای خرمایی رنگ لخت تا کمرش چشمای اهو مانند قهوه ای که با خط چشم بلند و سایه صورتی ملیح نقاشی شده بود گونه های قرمزش که انگار که انگار هر چی رژ گونه داشت ریخته بود رو گونش لب قرمزش که مثل کون مرغ بود و اون کمر باریکش که هر بار با عشوه های بابا کرمیش حال ادمو بهم میزد یا اون لباس بازه قرمز رنگه تو چشمش که هر ثانیه یقه اش رو پایین تر میکشید تا چاک سینه اش بره تو حلقمون .
با شنیدن اسمش از صدای گوش خراش استاد به خودش اومد
: « مینجه؟ »
جوابی نداد استاد با سکوت مواجه شد..
: « هعی دیوونه با توام »
کل کلاس شروع به خندیدن کردن استاد با دست رو میز کوبید و خیلی جدی و محکم گفت :« خفه شین » کلاسو سکوت پر کرد..
با صدای ضربه از گیجی در اومد و به چشمای استادش خیره شد متوجه عصبانیت چهره استاد شد دهنشو باز کرد و جواب داد..
: « ببخشید استاد مشکلی هست؟ »
استاد به چشماش زل زد و خیلی جدی حرف زد..
: « میدونستی عاقبت کسی که حواسش به کلاس من نباشه چی میشه؟»
سکوت کرد..استاد ادامه داد..
: « من اینجا درس میدم ن برای خودم ن برای مدیر ن برای پول برای شما میخوام شما یکی نشین مثل پدر مادرتون میخوام رو پای خودتون وایستین..»
اه کلافه ای کشید.
استاد دوباره دستشو کوبید رو میز.
: « مین از بی احترامی به خودم متنفرم پس اگه نمیخوای اخر ترم صفر بیوفته تو پاچت حواستو بده به کلاس..»
مینجه محکم جواب داد : « استاد شما میدونستین اگه الان درسو ندین به قول خودتون اینده ما خراب میشه مدیرم از شما نا امید میشه؟ »
استاد نفس عمیقی کشید موهاشو از شونه اش کنار زد و به سمت میزش رفت..
مینجه از دور تماشاش کرد.
نظرتون رو تو کام بگین و بگین ادامه بدم یا ن..
- ۶.۲k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط