Forbidden Moon (12)
Forbidden Moon (12)
ویو لیا
چند ثانیه به دختر خیره موندم.
نفسنفس میزد.
صورتش خاکی بود و انگار مدت زیادی توی جنگل سرگردون بوده.
اما چیزی که بیشتر از همه منو ترسوند، حرفش بود.
"بالاخره پیدات کردم..."
اخم کردم.
— منو میشناسی؟
دختر لبخند کمرنگی زد.
اما قبل از اینکه جواب بده، انگار تمام انرژی بدنش تموم شد.
و از هوش رفت.
— هی!
سریع شونههاش رو تکون دادم.
— هی بیدار شو!
اما هیچ واکنشی نشون نداد.
لعنتی...
حالا باید چیکار میکردم؟
---
ویو جونگکوک
بوی اون زن رو میشناختم.
همین باعث شد قدمهام سریعتر بشن.
وقتی به محل رسیدم، لیا کنار دختری زانو زده بود.
و همون لحظه فهمیدم اوضاع از چیزی که فکر میکردم بدتره.
لیا سرش رو بلند کرد.
— جونگکوک!
بلند شدم و نزدیکشون رفتم.
دختر بیهوش روی زمین افتاده بود.
فکم منقبض شد.
— لعنتی...
لیا متوجه تغییر قیافهم شد.
— تو اونو میشناسی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
— آره.
— کیه؟
جوابی ندادم.
و همین باعث شد اخم کنه.
---
ویو لیا
— باز شروع شد.
جونگکوک نگاهم کرد.
— چی؟
— همین که هیچچی نمیگی.
بلند شدم.
— هر اتفاقی میفته، تو میدونی.
— لیا...
— نه. این بار نه.
برای اولین بار واقعاً عصبانی شده بودم.
— این دختر کیه؟
سکوت.
— چرا اسم منو میدونست؟
سکوت.
— چرا گفت بالاخره پیدات کردم؟
بازم سکوت.
واقعاً داشت دیوونهم میکرد.
---
ویو جونگکوک
حق داشت.
کاملاً حق داشت.
اما هنوز نمیتونستم چیزی بگم.
نه وقتی خودم مطمئن نبودم.
دختر روی زمین تکون کوچیکی خورد.
خم شدم و نبضش رو گرفتم.
زنده بود.
اما ضعیف.
خیلی ضعیف.
همون موقع چشمهاش آروم باز شد.
و مستقیم به من نگاه کرد.
— دیر رسیدی...
فکم منقبض شد.
— چه اتفاقی افتاده؟
دختر با زحمت نفس کشید.
— اونا دارن میان...
همون لحظه تمام بدنم یخ کرد.
---
ویو لیا
دختر دستش رو بالا آورد.
انگشتش مستقیم به سمت من بود.
قلبم تند زد.
— مراقبش باش...
بعد چشمهاش بسته شد.
این بار واقعاً از هوش رفت.
چند ثانیه سکوت بین من و جونگکوک حاکم شد.
سکوتی که اصلاً خوب نبود.
آروم گفتم:
— جونگکوک...
نگاهش از روی دختر برداشته نشد.
— چی؟
— اونا کیا هستن؟
چند ثانیه گذشت.
بعد برای اولین بار...
برای اولین بار از روزی که شناخته بودمش، توی چشمهاش نگرانی واقعی دیدم.
و همون نگرانی باعث شد قلبم فرو بریزه.
چون فهمیدم هر چیزی که به سمت ما میاد...
خیلی خطرناکتر از چیزیه که تصور میکنم.
...
ادامه دارد...
ویو لیا
چند ثانیه به دختر خیره موندم.
نفسنفس میزد.
صورتش خاکی بود و انگار مدت زیادی توی جنگل سرگردون بوده.
اما چیزی که بیشتر از همه منو ترسوند، حرفش بود.
"بالاخره پیدات کردم..."
اخم کردم.
— منو میشناسی؟
دختر لبخند کمرنگی زد.
اما قبل از اینکه جواب بده، انگار تمام انرژی بدنش تموم شد.
و از هوش رفت.
— هی!
سریع شونههاش رو تکون دادم.
— هی بیدار شو!
اما هیچ واکنشی نشون نداد.
لعنتی...
حالا باید چیکار میکردم؟
---
ویو جونگکوک
بوی اون زن رو میشناختم.
همین باعث شد قدمهام سریعتر بشن.
وقتی به محل رسیدم، لیا کنار دختری زانو زده بود.
و همون لحظه فهمیدم اوضاع از چیزی که فکر میکردم بدتره.
لیا سرش رو بلند کرد.
— جونگکوک!
بلند شدم و نزدیکشون رفتم.
دختر بیهوش روی زمین افتاده بود.
فکم منقبض شد.
— لعنتی...
لیا متوجه تغییر قیافهم شد.
— تو اونو میشناسی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
— آره.
— کیه؟
جوابی ندادم.
و همین باعث شد اخم کنه.
---
ویو لیا
— باز شروع شد.
جونگکوک نگاهم کرد.
— چی؟
— همین که هیچچی نمیگی.
بلند شدم.
— هر اتفاقی میفته، تو میدونی.
— لیا...
— نه. این بار نه.
برای اولین بار واقعاً عصبانی شده بودم.
— این دختر کیه؟
سکوت.
— چرا اسم منو میدونست؟
سکوت.
— چرا گفت بالاخره پیدات کردم؟
بازم سکوت.
واقعاً داشت دیوونهم میکرد.
---
ویو جونگکوک
حق داشت.
کاملاً حق داشت.
اما هنوز نمیتونستم چیزی بگم.
نه وقتی خودم مطمئن نبودم.
دختر روی زمین تکون کوچیکی خورد.
خم شدم و نبضش رو گرفتم.
زنده بود.
اما ضعیف.
خیلی ضعیف.
همون موقع چشمهاش آروم باز شد.
و مستقیم به من نگاه کرد.
— دیر رسیدی...
فکم منقبض شد.
— چه اتفاقی افتاده؟
دختر با زحمت نفس کشید.
— اونا دارن میان...
همون لحظه تمام بدنم یخ کرد.
---
ویو لیا
دختر دستش رو بالا آورد.
انگشتش مستقیم به سمت من بود.
قلبم تند زد.
— مراقبش باش...
بعد چشمهاش بسته شد.
این بار واقعاً از هوش رفت.
چند ثانیه سکوت بین من و جونگکوک حاکم شد.
سکوتی که اصلاً خوب نبود.
آروم گفتم:
— جونگکوک...
نگاهش از روی دختر برداشته نشد.
— چی؟
— اونا کیا هستن؟
چند ثانیه گذشت.
بعد برای اولین بار...
برای اولین بار از روزی که شناخته بودمش، توی چشمهاش نگرانی واقعی دیدم.
و همون نگرانی باعث شد قلبم فرو بریزه.
چون فهمیدم هر چیزی که به سمت ما میاد...
خیلی خطرناکتر از چیزیه که تصور میکنم.
...
ادامه دارد...
- ۶۲۷
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط