#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۶۵: اولین قدم توی قصر
در بزرگ سالن که پشت سر جونگ‌کوک بسته شد…
یه حس عجیبی توی سینه سوآ پیچید.
انگار واقعاً تنها شده بود.
ملکه با همون آرامش همیشگی گفت:
— خب حالا که ولیعهد رفت…
به یکی از خدمتکارها اشاره کرد.
— اتاق مهمان طبقه دوم رو آماده کنید.
خدمتکار تعظیم کرد.
— بله، اعلیحضرت.
ملکه دوباره به سوآ نگاه کرد.
— از امروز اونجا می‌مونی.
یه مکث کوتاه کرد.
— امیدوارم با شرایطش کنار بیای.
سوآ گفت:
— نگران نباشید من خیلی زود عادت می‌کنم.
یه‌جین لبخند ریزی زد.
— قصر جای سختیه برای عادت کردن.
سوآ شونه بالا انداخت.
— می‌بینیم به هرحال من قبلا هم اینجا بودم.
پادشاه از جایش بلند شد.
— من کار دارم.
بعد رو به سوآ گفت:
— یادت باشه اینجا کسی قرار نیست کمکت کنه.
سوآ گفت:
— انتظارش رو هم ندارم.
پادشاه چند لحظه نگاهش کرد.
بعد بدون حرف دیگه‌ای از سالن خارج شد.
حالا فقط ملکه، یه‌جین و سوآ مانده بودند.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ملکه آهسته گفت:
— قوانین اینجا ساده‌ست.
سوآ ساکت نگاهش می‌کرد.
ملکه ادامه داد:
— اینجا هر کسی جای خودش رو داره و هر کسی باید بدونه تا کجا می‌تونه جلو بیاد.
سوآ گفت:
— منظورتون چیه؟
ملکه لبخند خیلی کوچیکی زد.
— خیلی زود می‌فهمی.
در همین لحظه خدمتکار برگشت.
— اتاق آماده‌ست.
ملکه سر تکان داد.
— ببرینش.
خدمتکار گفت:
— از این طرف لطفاً.
سوآ بدون حرف دنبال او راه افتاد.
وقتی از کنار یه‌جین رد شد…
یه‌جین آروم گفت:
— امیدوارم شب‌ها راحت بخوابی.
سوآ ایستاد.
برگشت سمتش.
— چرا نخوابم؟
یه‌جین با همون لبخند مرموز گفت:
— چون قصر شب‌ها خیلی ساکت میشه.
سوآ گفت:
— خوبه.
— من از سکوت خوشم میاد.
یه‌جین گفت:
— خواهیم دید.
سوآ دوباره راه افتاد.
راهروی قصر طولانی و ساکت بود.
صدای قدم‌هاش توی راهرو می‌پیچید.
چند دقیقه بعد رسیدن به اتاق.
خدمتکار در رو باز کرد.
— اینجا اتاق شماست.
سوآ وارد شد.
اتاق بزرگ بود.
خیلی بزرگ‌تر از چیزی که انتظار داشت.
پنجره‌های بلند.
یک تخت بزرگ.
یک میز کار.
یک کمد بزرگ.
خدمتکار گفت:
— اگه چیزی لازم داشتید اطلاع بدید.
سوآ گفت:
— ممنون.
خدمتکار رفت و در بسته شد.
و برای اولین بار…
سوآ کاملاً تنها شد.
چند لحظه وسط اتاق ایستاد.
بعد آهی کشید.
— خب…یک ماه.
به سمت پنجره رفت.
از آن بالا باغ قصر دیده می‌شد.
زیر لب گفت:
— جونگ‌کوک الان کجاست؟
در همان لحظه…
یکی به در زد.
سوآ ابرو بالا انداخت.
— بله؟
در آرام باز شد.
یه خدمتکار جوان وارد شد.
— ببخشید…ملکه گفتن امشب برای شام باید به سالن اصلی بیاید.
سوآ گفت:
— الان؟
خدمتکار گفت:
— بله.
بعد کمی مکث کرد.
— و…
سوآ گفت:
— و؟
خدمتکار با تردید گفت:
— گفته شده لباس مناسب دربار بپوشید.
سوآ خندید.
— لباس مناسب دربار؟
خدمتکار به کمد اشاره کرد.
— داخل کمد آماده شده.
سوآ کمد رو باز کرد.
چند لباس رسمی و خیلی شیک داخلش بود.
سوآ زیر لب گفت:
— معلومه از قبل برنامه داشتن.
خدمتکار چیزی نگفت.
سوآ یکی از لباس‌ها رو برداشت.
بعد گفت:
— باشه میام.
خدمتکار تعظیم کرد و رفت.
وقتی در بسته شد…
سوآ چند ثانیه به لباس نگاه کرد.
بعد لبخند شیطنت‌آمیزی زد.
— خب ملکه…
— ببینیم امشب چه برنامه‌ای برام داری.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱۱)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۴: قانون آخرسالن هنوز ساکت بود.سوآ تازه ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۳: خوش اومدی به قفسماشین قصر از دروازه بز...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۴: شرط سوآسالن هنوز ساکت بود.همه منتظر بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط