عاشقانه های شبنم درکنارزندگیم
قصه ی دلتنگی من از چشمانت آغاز شد...
از همان لحظه ای که نگاهت
بی آنکه سخنی بگوید
تمام هستی ام را به بند کشید.
تو را دیدن
عبور از مرز عقل بود
و اقامت در اقلیم دل.
چشمانت
نه آینه بودند
نه دریا
که آیاتی بودند از کتاب عشق
که هر بار خواندنشان
وضویی تازه میطلبید.
دلتنگی ام
ذکری ست بی صدا
که در سجده های شبانهام
نام تو را تکرار میکند.
و هر بار که دلم به سوی تو رو میکند
قبله ام عوض میشود.
قصهی دلتنگی من
نه آغاز دارد
و نه پایان ؛
چون عشقی ست
که در دل عرفان
غزل میشود
و در دل غزل
دعا.
تو را خواستن
عبادت است
و تو را نداشتن
ریاضت.
و من
در این مسیر بی انتها
هر روز
با چشمانت
به معراج میروم
و با دلتنگی ات
باز میگردم....❤️
عاشقانه های منو زندگیم
از همان لحظه ای که نگاهت
بی آنکه سخنی بگوید
تمام هستی ام را به بند کشید.
تو را دیدن
عبور از مرز عقل بود
و اقامت در اقلیم دل.
چشمانت
نه آینه بودند
نه دریا
که آیاتی بودند از کتاب عشق
که هر بار خواندنشان
وضویی تازه میطلبید.
دلتنگی ام
ذکری ست بی صدا
که در سجده های شبانهام
نام تو را تکرار میکند.
و هر بار که دلم به سوی تو رو میکند
قبله ام عوض میشود.
قصهی دلتنگی من
نه آغاز دارد
و نه پایان ؛
چون عشقی ست
که در دل عرفان
غزل میشود
و در دل غزل
دعا.
تو را خواستن
عبادت است
و تو را نداشتن
ریاضت.
و من
در این مسیر بی انتها
هر روز
با چشمانت
به معراج میروم
و با دلتنگی ات
باز میگردم....❤️
عاشقانه های منو زندگیم
- ۵۴۰
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط