ᴘᴀʀᴛ39
15 سا لـבروغ ؋ـصل سوم
[شاه دورگه؟نه او یک شاه نیست..بخشی از او یک انسان است]
متوجه نشدم کی زنجیرها پایین افتاده بودند، اما میدانستم مثل خرگوشی در دام مار گیر افتادهام.
برای نخستینبار، حس ضعف در بدن مغرورم خانه کرده بود.
تلاش برای خاندان والرین… خاندانی که دیگر رمقی در آن نمانده… اشتباهی بود که میتواند برایم حکم اعدام بیاورد.
لعنتی جونگکوک… نیشخندی پیروزمندانه روی لب دارد، اما در چشمانش میبینم که خودش دارد در آتش خشمش میسوزد.
بدترین راه را برای پایین کشیدنم انتخاب کرده… شاید بخواهد با من عهد ببندد. اما نباید قبول کنم.
من، لِتیشیا، آخرین وارث نسلی که پدرش قتلعام کرد، حالا دارم خودم را نجات میدهم؟
صدایش میپیچد، گرفته از اندوه، بریده از کنترل:
— «هنوز دنبالشی؟»
لحظهای فقط گیج میشوم.
— «چی؟»
خدایا… الان به شاه دروگه گفتم «چی»! بیاحترامی مطلق…
او آرام و خطرناک، لب میگشاید:
— «بسی حیف… قاتل نمیتواند دلبر را مال خود کند، نه؟»
چشمانش برق میزند. منظورش چیست؟ عشق؟ یا افسون؟
یک قدم جلو میگذارد، و من، ناخودآگاه، قدمی عقب.
دستانش پر از انگشترهای سنگین و زمردی تا مقابل صورتم بالا میرود، انگار میخواهد لمس کند…
اما در آخر، مشت میکند و لبخندش زهرآلود میشود.
«این دنیا نمیخواهد، نه؟ ولی من تغییرش میدهم. هر قانونی که ساخته، میشکند.»
نگاهش را بر من ثابت نگه میدارد.
«ـ نظرت چیه، لتیشیا؟ باید تو را به خودم قفل کنم؟»
ترستو بپوشان، نگاهت را برنگردان، قوی باش…
این حرفها در ذهنم رژه میروند. حس عجیبی دارم.
این یک نوع ابراز احساس عاطفی است؟ یا شاید به خاطر اینکه پدرم را کشته، عذاب وجدان دارد؟ نه، غیرممکن است.
«به نظرتون هنوز هم که هست، من به شما قفل نشدهام؟»
و لبخندی ملیح میزنم.
جونگکوک ابروهایش در هم میرود و میگوید:«تو را تحت سلطهی خودم داشتن تقریباً غیرممکنه، چون مدام یه راهی پیدا میکنی فرار کنی.»جونگکوک… وقتی اینطور میبینمش، انگار هیچوقت انسان نبوده.با آن تاج و جواهرات و لباسها، قد و چهرهاش واقعاً چشمگیر و زیباست.آنقدر مجنونکننده به نظر میرسد که انگار از اول، تاج فقط از آنِ خودش بوده است.
با لحن شاهانه حرف میزند، و همین باعث میشود ابروهایم در هم برود.«لِتیشیا والیسی وونا… امروز دنبالم میآیی، بدون هیچ مخالفتی، درسته؟»
چی؟ فقط همین؟ عجیب است… اگر مجازاتم فقط همین باشد که عالی است،
ولی مطمئنم فراتر از اینهاست.با اینکه غرورم مانع میشود، با سختی میگویم:«البته.»
جونگکوک با بشکنی در را باز میکند ـ همان دری که برای پیداکردنش خیلی فکر کرده بودم.
بعد دستش را به نشانهی تعارف بالا میگیرد و میگوید:«اول شما.»سعی در مخالفت ندارم و اول خودم وارد میشوم.
با قدمهایی راسخ به سمت اتاقم میروم که صدای جونگکوک متوقفم میکند:«کجا؟»
ـ انتظار ندارید با این لباس کل قصر را بگردم، مگه نه عالیجناب؟
چند قدم جلو میآید. دستم را میگیرد.
شوکه میشوم و میخواهم مخالفت کنم، اما مرا به خود میچسباند، میچرخاند، و میچرخاند.
با هر چرخش، احساس سنگینی میکنم، طوری که نمیتوانم دهانم را باز کنم.
«ج… جونگکوک!؟!»
مرا از خود دور میکند، سپس دستش را به چانهاش میگیرد، انگار از کاری که کرده راضی است.
زیر لب «هوم»ی میکند و بعد لبخند میزند.
به خودم نگاه میکنم…
[شاه دورگه؟نه او یک شاه نیست..بخشی از او یک انسان است]
متوجه نشدم کی زنجیرها پایین افتاده بودند، اما میدانستم مثل خرگوشی در دام مار گیر افتادهام.
برای نخستینبار، حس ضعف در بدن مغرورم خانه کرده بود.
تلاش برای خاندان والرین… خاندانی که دیگر رمقی در آن نمانده… اشتباهی بود که میتواند برایم حکم اعدام بیاورد.
لعنتی جونگکوک… نیشخندی پیروزمندانه روی لب دارد، اما در چشمانش میبینم که خودش دارد در آتش خشمش میسوزد.
بدترین راه را برای پایین کشیدنم انتخاب کرده… شاید بخواهد با من عهد ببندد. اما نباید قبول کنم.
من، لِتیشیا، آخرین وارث نسلی که پدرش قتلعام کرد، حالا دارم خودم را نجات میدهم؟
صدایش میپیچد، گرفته از اندوه، بریده از کنترل:
— «هنوز دنبالشی؟»
لحظهای فقط گیج میشوم.
— «چی؟»
خدایا… الان به شاه دروگه گفتم «چی»! بیاحترامی مطلق…
او آرام و خطرناک، لب میگشاید:
— «بسی حیف… قاتل نمیتواند دلبر را مال خود کند، نه؟»
چشمانش برق میزند. منظورش چیست؟ عشق؟ یا افسون؟
یک قدم جلو میگذارد، و من، ناخودآگاه، قدمی عقب.
دستانش پر از انگشترهای سنگین و زمردی تا مقابل صورتم بالا میرود، انگار میخواهد لمس کند…
اما در آخر، مشت میکند و لبخندش زهرآلود میشود.
«این دنیا نمیخواهد، نه؟ ولی من تغییرش میدهم. هر قانونی که ساخته، میشکند.»
نگاهش را بر من ثابت نگه میدارد.
«ـ نظرت چیه، لتیشیا؟ باید تو را به خودم قفل کنم؟»
ترستو بپوشان، نگاهت را برنگردان، قوی باش…
این حرفها در ذهنم رژه میروند. حس عجیبی دارم.
این یک نوع ابراز احساس عاطفی است؟ یا شاید به خاطر اینکه پدرم را کشته، عذاب وجدان دارد؟ نه، غیرممکن است.
«به نظرتون هنوز هم که هست، من به شما قفل نشدهام؟»
و لبخندی ملیح میزنم.
جونگکوک ابروهایش در هم میرود و میگوید:«تو را تحت سلطهی خودم داشتن تقریباً غیرممکنه، چون مدام یه راهی پیدا میکنی فرار کنی.»جونگکوک… وقتی اینطور میبینمش، انگار هیچوقت انسان نبوده.با آن تاج و جواهرات و لباسها، قد و چهرهاش واقعاً چشمگیر و زیباست.آنقدر مجنونکننده به نظر میرسد که انگار از اول، تاج فقط از آنِ خودش بوده است.
با لحن شاهانه حرف میزند، و همین باعث میشود ابروهایم در هم برود.«لِتیشیا والیسی وونا… امروز دنبالم میآیی، بدون هیچ مخالفتی، درسته؟»
چی؟ فقط همین؟ عجیب است… اگر مجازاتم فقط همین باشد که عالی است،
ولی مطمئنم فراتر از اینهاست.با اینکه غرورم مانع میشود، با سختی میگویم:«البته.»
جونگکوک با بشکنی در را باز میکند ـ همان دری که برای پیداکردنش خیلی فکر کرده بودم.
بعد دستش را به نشانهی تعارف بالا میگیرد و میگوید:«اول شما.»سعی در مخالفت ندارم و اول خودم وارد میشوم.
با قدمهایی راسخ به سمت اتاقم میروم که صدای جونگکوک متوقفم میکند:«کجا؟»
ـ انتظار ندارید با این لباس کل قصر را بگردم، مگه نه عالیجناب؟
چند قدم جلو میآید. دستم را میگیرد.
شوکه میشوم و میخواهم مخالفت کنم، اما مرا به خود میچسباند، میچرخاند، و میچرخاند.
با هر چرخش، احساس سنگینی میکنم، طوری که نمیتوانم دهانم را باز کنم.
«ج… جونگکوک!؟!»
مرا از خود دور میکند، سپس دستش را به چانهاش میگیرد، انگار از کاری که کرده راضی است.
زیر لب «هوم»ی میکند و بعد لبخند میزند.
به خودم نگاه میکنم…
- ۶.۲k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط