دلبر رئیس

P³:






ادمین ویو(سه هفته بعد) :






ساعت ۷:۳۰ صبح بود که دخترک با صدای زنگ در بیدار شد. با خستگی به سمت در رفت و در را باز کرد:

*سلام خانم جانگ

+سلام صبح بخیر. اتفاقی افتاده؟

*یک ماه اجاره خونتون عقب افتاده.... نمیخواید تسویه کنید.

+باشه.ببینید موضوعی اتفاق افتاده که من تحت فشارم. حتما بزودی بهتون این پول رو میدم.





*باشه فقط یه هفته ی دیگه‌ هم بهت فرصت میدم.


این را گفت و رفت.



نزدیک های ظهر که شد ، دختر دوباره به سمت شرکت آقای پارک حرکت کرد.


دوباره، مثل روز های گذشته آنقدر به پای پارک جیمین افتاد و التماسش کرد که اون مجبور شد، از آنجا بیرونش کند.


دختر با گریه و غم زیادی آنجا را ترک کرد و پیاده به سمت خانه اش رفت.



...............................




بار شلوغ بود.

زن های هرزه دور مرد ها و پسرهای خوشتیپ و جذاب ریخته بودند و سعی در دلبری کردن داشتند.


جیمین به منظره ی نه چندان جذاب دور و برش را تماشا میکرد . بالاخره تایم خالی پیدا کرده بود که کمی استراحت کند. همانطور که شات های ویسکی ۹۰ درصد را سر میکشید، به اتفاق های امروزش فکر میکرد.



جیمین:




امروز ظهر، وقتی اون دختر به پام افتاد و با گریه التماسم کرد، برای بار هزارم دلم براش ضعف رفت.میخواستم توی بغلم بگیرمش و بلندش کنم.
با تموم وجودم بهش بگم که جلوی من گریه نکنه.
دیگه هیچوقت به پای هیچ مردی نیوفته.



ولی باید به نقش بازی کردن و تظاهر ادامه میدادم. نباید فعلا میفهمید که دوسش دارم.
درسته! من عاشق زنِ منشی شرکتم شده بودم.


زنی که همسرش، قاتل برادر ناتنیم بود .
نباید میزاشتم به این زودی بفهمه.
اون فقط یک هفته وقت داره تا بازم بیاد و التماسم کنه، بالاخره هرجور شده به دستش میارم.



باید کم کم تا یک هفته ی دیگه دست به کار میشدم. باید مجبورش میکردم که از اون شوهرش طلاق بگیره و با من ازدواج کنه.
ولی نباید بهش مستقیم بگم. اینطوری خیال برش میداره و سرخود میشه.



فعلا براش نقشه هایی داشتم که بعدا یاغی نشه و به حرفم گوش کنه.



موقع لباس عوض کردن ازش فیلم میگرفتم که تهدیدش کنم اگر بخواد غلط اضافه ای بکنه و سرخود بشه، اون فیلم هارو پخش میکنم.


همینطور که توی ذهنم براش نقشه میکشیدم و به همه ی ماجرا فکر میکردم، شات دیگه ای زدم.


دختری اومد سمتم و خودشو بهم چسبوند.
پوزخندی روی لبم نشست.
اون حتی یک صدم زیبایی ا.ت هم نداشت.


داشت حالمو بهم میزد.
منم دنبال نخود سیاه فرستادمش سمت یکی از اتاق ها ، تا وقتی که اومد، دیگه منو نبینه.


سوار ماشین لامبورگینی مشکیم شدم و به سمت خونه م حرکت کردم.



پیج زاپاس : @aramesh.army2



از سری نوشته های مانِلی



ادامه در پارت بعد. شرط؟
۸۰ لایک
۱۲۰ کامنت (نفری ۱۰ تا )
۱۰ باز نشر

سلام به همه.
بچه ها به ساعت اپ شدن پارت ها توجه کنید. من نمیتونم ظهر یا بعد از ظهر وقتی شرط میرسه براتون پارت بزارم.
پست یاسی سنجاق رو چک کنید ( کپشنش)
ساعت ها رو گفتم بهتون که چه روز هایی بین چه ساعت هایی پارت جدید اپ میشه .
روزی یک پارت طبق ساعتش براتون اپ میکنم. 🩷
دیدگاه ها (۲۲۳)

اینجا یه دختر دوچاره تشنج شد و آرمی های دورو ور اون دختر داش...

مامان اولیویا، همون دختر کوچولویی که از جیمین بوسه گرفت، از ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

اخبار

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

پارت ۱۷ "اخر"ساعت ۷ و ۵۶ دقیقه عصر_جیمین:نشسته بودن تو ماشین...

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

( Blue Side )

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlyk...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط