🔘 داستان کوتاه

🔘 داستان کوتاه

یک مرد سگی داشت که در حال مردن بود . او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می کرد .
گدایی از آنجا می گذشت، پرسید : چرا گریه می کنی ؟
گفت : این سگ وفادار من ، پیش چشمم جان می دهد . این سگ روزها برایم شکار می کرد و شب ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می داد . گدا پرسید : بیماری سگ چیست ؟ آیا زخم دارد ؟ مرد گفت : نه از گرسنگی می میرد . گدا گفت : صبر کن ، خداوند به صابران پاداش می دهد .
گدا یک کیسه پر در دست مرد دید . پرسید در این کیسه چه داری ؟ پاسخ داد: نان و غذا برای خوردن . گدا گفت : چرا به سگ نمی دهی تا از مرگ نجات پیدا کند ؟
گفت : نان ها را از سگم بیشتر دوست دارم . برای نان و غذا باید پول بدهم ، ولی اشک مفت و مجانی است . برای سگم هر چه بخواهد گریه می کنم .
گدا گفت : خاک بر سر تو ! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده است ، ارزش اشک از نان بیشتر است . نان از خاک است ولی اشک از خون دل .
دیدگاه ها (۰)

#پندانه 🔴آدم همیشه بهار نیست✍کسی نمی‌تواند به طبیعت بگوید: چ...

#منتظرانهجمعہ‌يعنے‌زانوے‌غم‌دربغلبرسرسجاده‌هاے‌العجلجمعہ‌يعن...

👈پیدا کردن غذا در روزهای سرد زمستان بسیار سخت است، شهروندان ...

{ٻسمـِ‌ࢪَبِالنّۅرِو‌الذیخَلق‌اڶمَہـد؎🌿💚}دعاےسلامتےامام‌زما...

حکایت آموزنده معامله با خدا مردی داخل بقالی محله شد ، و از ب...

دیر است ،گالیادر گوش من فسانه دلدادگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ...

#فروخته.شده #پارت2------------------------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط