و این داستان ادامه داره

و این داستان ادامه داره 👇

و این داستان ادامه داره 👇
مردم چای و قهوه‌شون رو توی لیوان‌های سنگی می‌خوردن؛ محکم، زیبا، اما یه مشکل بزرگ داشت:
داغ می‌شد…
اون‌قدر که نمی‌شد دست زد.
بارها آدم‌ها نوشیدنی‌شون رو می‌ریختن یا دستشون می‌سوخت... و

💢کلیپ رو مشاهده کنید.جالبه
دیدگاه ها (۰)

🌱پاییز که میاد،انگار دنیا یه جور دیگه‌ای عاشق می‌شه...هوا که...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۹بعد از کافه، بدون برنامه مشخصی توی خی...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹²جون‌کو...

همسر پادشاه مین

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p89وقتی از باغ برگشتن، هوای قلعه بوی نون...

این یه آهنگ روسیه... که به حرف خیلی ساده ولی عمیق میزنهگاهی ...

### پارت اول: انعکاس توی شیشه بارونیساعت از دو نصفه‌شب گذشته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط