داستان آهنگ مریماز سورنا
داستان آهنگ 《مریم》از سورنا
🔗🖤
ماجرای این آهنگ را با دوبار گوش دادن میتوان متوجه شد.
داستان یک شهر بیابانی به نام داراب که چشمهها و کشتزارهای آن خشک شده و مردم هم آنجا را ترک کردند.
اما با تلاشهای همین چند خانواده باقیمانده، چند چاه آب حفر شد. و بعد از مدتی رونق -از محصولات کشاورزی گرفته تا صنایع دستی مثل روسری و پوشیه- به این شهر برگشت. بابا باد و ننه صحرا (از مردمانی که داراب را ترک نکردند) ازدواج کردن و صاحب دختری به نام مریم شدند.
مریم دختر کنجکاوی بود و از مادرش سوال میکرد که چرا از کل دنیا فقط همین جا نصیب ما شده و چرا راجع به بیرون از اینجا اطلاعاتی نداریم (به این دلیل که کدخدا مرزها رو بسته بود). بعد از رونق فراوان شهر، به دستور کدخدا و به دلیل تجارت و صادرات پارچه؛ مرزها باز شد.
از شهرهای اطراف، رفت و آمد به داراب زیاد شد و بخشی از زمینهایی از داراب هم خریداری شد. پسر یکی از خریدارانِ کوهستان به نام چکاد، ظاهر زیبا و متفاوتی داشت. در این حد که پسران داراب به او حسادت میکردن و دختران زیر پوشیه حسرت میخوردند.
در تعطیلات (کوه) چکاد در حال گشتن توی داراب بود. که مریم با او شروع به صحبت میکند و از روی کنجکاوی سوالاتی در مورد آنها و اتفاقات خارج از داراب میپرسه. اما چکاد درگیر مریم میشه و سعی میکنه بهش نزدیک بشه. اما مریم به خاطر شرم و شرایطش، خودش روعقب میکشه.
در نهایت چکاد، مریم رو تهدید میکنه که اگر باهاش نیاد؛ به همه میگه موهای بریدهاش رو داره(همراه داشتن موی دختر خبر از رابطه پنهانی داره). این دوراهیِ دو سر باخت برای مریم بود!
بالاخره چکاد، موهای دروغینی را به جای موهای مریم به مردم شهر نشان میدهد و همه، مریم رو به بیعفتی متهم میکنند!
هیچکس به حرفهای مریم اهمیت نمیدهد؛ حتی مادرش! تا اینکه مریم در حضور مردمِ شهر، حجابش رو برمیداره و خودش رو با نشان دادن موهاش ثابت میکنه (که درواقع ثابت کنه موهاش بریده نشده!). اما بازهم حکم تکفیر مریم، از سمت مردم صادر میشه.. اینبار به دلیل برداشتن شال و بیعفتی در ملاعام!
🔗🖤
ماجرای این آهنگ را با دوبار گوش دادن میتوان متوجه شد.
داستان یک شهر بیابانی به نام داراب که چشمهها و کشتزارهای آن خشک شده و مردم هم آنجا را ترک کردند.
اما با تلاشهای همین چند خانواده باقیمانده، چند چاه آب حفر شد. و بعد از مدتی رونق -از محصولات کشاورزی گرفته تا صنایع دستی مثل روسری و پوشیه- به این شهر برگشت. بابا باد و ننه صحرا (از مردمانی که داراب را ترک نکردند) ازدواج کردن و صاحب دختری به نام مریم شدند.
مریم دختر کنجکاوی بود و از مادرش سوال میکرد که چرا از کل دنیا فقط همین جا نصیب ما شده و چرا راجع به بیرون از اینجا اطلاعاتی نداریم (به این دلیل که کدخدا مرزها رو بسته بود). بعد از رونق فراوان شهر، به دستور کدخدا و به دلیل تجارت و صادرات پارچه؛ مرزها باز شد.
از شهرهای اطراف، رفت و آمد به داراب زیاد شد و بخشی از زمینهایی از داراب هم خریداری شد. پسر یکی از خریدارانِ کوهستان به نام چکاد، ظاهر زیبا و متفاوتی داشت. در این حد که پسران داراب به او حسادت میکردن و دختران زیر پوشیه حسرت میخوردند.
در تعطیلات (کوه) چکاد در حال گشتن توی داراب بود. که مریم با او شروع به صحبت میکند و از روی کنجکاوی سوالاتی در مورد آنها و اتفاقات خارج از داراب میپرسه. اما چکاد درگیر مریم میشه و سعی میکنه بهش نزدیک بشه. اما مریم به خاطر شرم و شرایطش، خودش روعقب میکشه.
در نهایت چکاد، مریم رو تهدید میکنه که اگر باهاش نیاد؛ به همه میگه موهای بریدهاش رو داره(همراه داشتن موی دختر خبر از رابطه پنهانی داره). این دوراهیِ دو سر باخت برای مریم بود!
بالاخره چکاد، موهای دروغینی را به جای موهای مریم به مردم شهر نشان میدهد و همه، مریم رو به بیعفتی متهم میکنند!
هیچکس به حرفهای مریم اهمیت نمیدهد؛ حتی مادرش! تا اینکه مریم در حضور مردمِ شهر، حجابش رو برمیداره و خودش رو با نشان دادن موهاش ثابت میکنه (که درواقع ثابت کنه موهاش بریده نشده!). اما بازهم حکم تکفیر مریم، از سمت مردم صادر میشه.. اینبار به دلیل برداشتن شال و بیعفتی در ملاعام!
- ۱.۹k
- ۰۴ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط