رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۲۲
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
تهیونگ دوباره به زیر پتو رفت، ولی با حس گرسنگی زیادش لبش رو بین دندون هاش فشار داد، خواست خودش رو کنترل کنه که صدای شکمش همه چی رو بهم زد.
ته_گندش بزنن...
جونگکوک نگران و سرگرم از پنهان کاری های تهیونگ پتو رو دوباره پس زد.
_باید غذا بخوری، ته
_نمیخوام، گرسنه نیستم...
جونگکوک پوزخند زد و با کنایه گفت
_اره، شکمتم با صداهاش داره حرف هات رو تایید میکنه، قطعا.
_جونگکوک، رو اعصابم راه نرو! گفتم نمیخوام.
_وای وای، تا دیدی الفات شده خریدار نازت سوارش شدی اره؟ تا یک روز پیش آلفا بودم، الان شدم جونگکوک؟
چشمای تهیونگ با یاداوری شب های قبل پر از اشک شد، بهش با بغض نگاه کرد.
_چیه؟ نکنه دوباره میخوای مثل برده باهام رفتار کنی؟ ها؟! خب بیا، بیا دوباره انجام بده تا توله سقط بشه ببینم راحت میشی یا نه!
_بی جنبه، دارم باهات شوخی میکنم...
جونگکوک، تهیونگ رو با وجود مقاومتش روی پاهاش کشید و بغلش کرد
ته_ولم کن!
جونگکوک بالای سر تهیونگ رو بوسید و اشک هایش رو پاک کرد.
_نه، تا وقتی بس نکنی و منو نبخشی ولت نمیکنم.
تهیونگ با اخم موهای جونگکوک رو کشید.
جونگکوک با درد ناله کرد اما همچنان لجبازانه تهیونگ رو گرفته بود.
تهیونگ که دید حریف بازوهای جونگکوک نمیشه اشک هاش رو پاک کرد.
_بیا، حالا بزار برم.
_نوچ، اول بگو من رو بخشیدی...
_نخیر، خوب میدونی کارت قابل بخشش نیست.
_مطمئنی؟
_کاملا مطمئنم!
_حرف اخرته؟
_حرف اخر اخرمه!
جونگکوک پوزخند زد و تهیونگ رو با یک دست بلند کرد، طوری که تهیونگ لحظه ای به اینکه انسانه یا پر شک کرد.
البته وزن کم تهیونگ هم خیلی بی تاثیر نبود.
_جونگکوک، بزارم پایین!!!
_خیر، مگه حرف آخرتون نبود، اقا تهیونگ؟
جونگکوک تهیونگ رو به اشپزخانه ی قصر برد و اشپزها و سراشپز ها رو بیرون کرد.
تهیونگ رو روی پیشخوان گزاشت و بین پاهاش وایستاد، دوتا دست هاش رو دو طرف پای تهیونگ گزاشت و صورتش رو تا حد امکان به صورت تهیونگ نزدیک کرد.
تهیونگ سرخ شد اما با حرف جونگکوک اخماش تو هم رفت.
_انقدر کوچولویی که حتی وقتی میری روی پیشخوان هم باید خم شم.
_بیشعور!!!من کوچولو نیستم، تو خیلی درازی! یکم فکر کن شاید مشکل از توعه که شبیه تیر چراغ برقی!
جونگکوک نتونست پوزخندش پنهان کنه.
_حقته همینجا یک کاری کنم جیغ بکشی تا دیگه واسه من حاضر جواب نباشی، جوجه
_جرات داری انجام بده تا عطرم رو قطع کنم، میدونی که میتونم!
_اوه، اوه، تهدید؟
_اره تهدید!
پارت ۲۲
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
تهیونگ دوباره به زیر پتو رفت، ولی با حس گرسنگی زیادش لبش رو بین دندون هاش فشار داد، خواست خودش رو کنترل کنه که صدای شکمش همه چی رو بهم زد.
ته_گندش بزنن...
جونگکوک نگران و سرگرم از پنهان کاری های تهیونگ پتو رو دوباره پس زد.
_باید غذا بخوری، ته
_نمیخوام، گرسنه نیستم...
جونگکوک پوزخند زد و با کنایه گفت
_اره، شکمتم با صداهاش داره حرف هات رو تایید میکنه، قطعا.
_جونگکوک، رو اعصابم راه نرو! گفتم نمیخوام.
_وای وای، تا دیدی الفات شده خریدار نازت سوارش شدی اره؟ تا یک روز پیش آلفا بودم، الان شدم جونگکوک؟
چشمای تهیونگ با یاداوری شب های قبل پر از اشک شد، بهش با بغض نگاه کرد.
_چیه؟ نکنه دوباره میخوای مثل برده باهام رفتار کنی؟ ها؟! خب بیا، بیا دوباره انجام بده تا توله سقط بشه ببینم راحت میشی یا نه!
_بی جنبه، دارم باهات شوخی میکنم...
جونگکوک، تهیونگ رو با وجود مقاومتش روی پاهاش کشید و بغلش کرد
ته_ولم کن!
جونگکوک بالای سر تهیونگ رو بوسید و اشک هایش رو پاک کرد.
_نه، تا وقتی بس نکنی و منو نبخشی ولت نمیکنم.
تهیونگ با اخم موهای جونگکوک رو کشید.
جونگکوک با درد ناله کرد اما همچنان لجبازانه تهیونگ رو گرفته بود.
تهیونگ که دید حریف بازوهای جونگکوک نمیشه اشک هاش رو پاک کرد.
_بیا، حالا بزار برم.
_نوچ، اول بگو من رو بخشیدی...
_نخیر، خوب میدونی کارت قابل بخشش نیست.
_مطمئنی؟
_کاملا مطمئنم!
_حرف اخرته؟
_حرف اخر اخرمه!
جونگکوک پوزخند زد و تهیونگ رو با یک دست بلند کرد، طوری که تهیونگ لحظه ای به اینکه انسانه یا پر شک کرد.
البته وزن کم تهیونگ هم خیلی بی تاثیر نبود.
_جونگکوک، بزارم پایین!!!
_خیر، مگه حرف آخرتون نبود، اقا تهیونگ؟
جونگکوک تهیونگ رو به اشپزخانه ی قصر برد و اشپزها و سراشپز ها رو بیرون کرد.
تهیونگ رو روی پیشخوان گزاشت و بین پاهاش وایستاد، دوتا دست هاش رو دو طرف پای تهیونگ گزاشت و صورتش رو تا حد امکان به صورت تهیونگ نزدیک کرد.
تهیونگ سرخ شد اما با حرف جونگکوک اخماش تو هم رفت.
_انقدر کوچولویی که حتی وقتی میری روی پیشخوان هم باید خم شم.
_بیشعور!!!من کوچولو نیستم، تو خیلی درازی! یکم فکر کن شاید مشکل از توعه که شبیه تیر چراغ برقی!
جونگکوک نتونست پوزخندش پنهان کنه.
_حقته همینجا یک کاری کنم جیغ بکشی تا دیگه واسه من حاضر جواب نباشی، جوجه
_جرات داری انجام بده تا عطرم رو قطع کنم، میدونی که میتونم!
_اوه، اوه، تهدید؟
_اره تهدید!
- ۶۵۱
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط