من دیگر خسته نشدم از بی مهری ها

من دیگر خسته نشدم از بی مهری ها؛
دل زده نشدم از چند رنگی ها؛
از نقاب هایِ قشنگِ رویِ صورتشان؛
دیگر سلول های تنم از دردهایِ
گاه و بی گاهی که بر من فرود می امد
به تنگ نیامد.
نلرزیدم از نگاه هایِ زخمی و پر ترحم شان,
نترسیدم از دست بدهم؛
تمامِ آدم هایی که روزی برای دوست داشتنشان از جان گذشتم.
و لحظه ای رسید که قلبم برایِ هر آنچه
که بر من گذشت
روزهای تیر و سیاهی که به سختی طی شد
یک بار برای همیشه بخشید
و فراموش کرد.
و من یاد گرفتم هر آدمی میتواند
در هر سن و سالی که باشد
دوباره از نو متولد شود
شروع کند
ادامه بدهد
و یک بارِ دیگر کنارِ اشتباهاتش قد بکشد
و بزرگ شود
دیدگاه ها (۰)

ملاک آدمیت به نماز نیستبه رفتار ودل آدمیست مسلمانی به جانماز...

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کندبلبل شوقم هوای نغمه خوانی می...

گاهی دلم هوای ِ "هیچ" دارد!!هیچ کَس، هیچ کجا، هیچ چیز ، هیچ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط