Forbidden Moon (19)
Forbidden Moon (19)
ویو جونگکوک
همین که اون سایه از بین درختها ناپدید شد، ایستادم.
لعنت...
فقط میخواست منو از دهکده دور کنه.
یه حس بد تمام وجودمو گرفت.
همون لحظه...
بوی لیا.
اما...
داشت دور میشد.
چشمام گرد شد.
— نه...
بدون معطلی برگشتم و با تمام سرعت دویدم.
---
ویو لیا
دستم رو محکم روی دست اون آدم گذاشتم و گازش گرفتم.
— آخ، لعنتی!
همین که دستش شل شد، با آرنجم محکم به شکمش زدم و شروع کردم به دویدن.
نفسنفس میزدم.
اصلاً نمیدونستم دارم کجا میرم.
فقط میدویدم.
صدای قدمهاش هنوز پشت سرم بود.
— فرار نکن! فایدهای نداره!
«اتفاقاً خیلی هم فایده داره!»
یه شاخه جلوی پام گیر کرد.
تعادلم به هم خورد.
اما قبل از اینکه زمین بخورم، یکی مچ دستمو گرفت.
از ترس جیغ کشیدم.
— ولم کن!
— لیا... منم.
همین که صداشو شنیدم، نفس راحتی کشیدم.
جونگکوک...
---
ویو جونگکوک
همین که دیدمش، انگار دنیا دوباره سر جاش برگشت.
دستشو پشت سرم کشید و پشت خودم نگهش داشتم.
اون مرد هنوز چند متر اونطرفتر ایستاده بود.
با لبخند نگامون میکرد.
گفت:
— خیلی زود پیداش کردی.
با صدای آرومی گفتم:
— اگه یه قدم دیگه برداری...
اون مرد خندید.
— این دختر ارزش این همه دردسر رو داره؟
فکم سفت شد.
— اسمش رو نیار.
---
ویو لیا
اولین بار بود جونگکوک رو اینقدر عصبانی میدیدم.
رگهای گردنش کاملاً معلوم بودن.
اون مرد چند ثانیه نگام کرد.
بعد یه پوزخند زد.
— هنوز هیچی نمیدونه، نه؟
اخم کردم.
— منظورت چیه؟
قبل از اینکه جواب بده، جونگکوک یه قدم جلو رفت.
— برو.
اون مرد شونه بالا انداخت.
— باشه...
ولی این آخرین دیدارمون نیست.
بعد آروم برگشت و بین درختها گم شد.
---
ویو جونگکوک
چند ثانیه مطمئن شدم که واقعاً رفته.
بعد برگشتم سمت لیا.
رنگش پریده بود.
— خوبی؟
سرش رو تکون داد.
ولی معلوم بود هنوز ترسیده.
بیاختیار دستشو گرفتم.
— از این به بعد...
نگاهم توی چشمهاش قفل شد.
— حتی یه قدم هم بدون من جایی نرو.
لیا چند ثانیه ساکت موند.
بعد زیر لب گفت:
— باشه...
این اولین بار بود که بدون بحث کردن، حرفمو قبول میکرد.
اما ته دلم میدونستم...
این فقط شروع دردسرهای ما بود.
...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
ویو جونگکوک
همین که اون سایه از بین درختها ناپدید شد، ایستادم.
لعنت...
فقط میخواست منو از دهکده دور کنه.
یه حس بد تمام وجودمو گرفت.
همون لحظه...
بوی لیا.
اما...
داشت دور میشد.
چشمام گرد شد.
— نه...
بدون معطلی برگشتم و با تمام سرعت دویدم.
---
ویو لیا
دستم رو محکم روی دست اون آدم گذاشتم و گازش گرفتم.
— آخ، لعنتی!
همین که دستش شل شد، با آرنجم محکم به شکمش زدم و شروع کردم به دویدن.
نفسنفس میزدم.
اصلاً نمیدونستم دارم کجا میرم.
فقط میدویدم.
صدای قدمهاش هنوز پشت سرم بود.
— فرار نکن! فایدهای نداره!
«اتفاقاً خیلی هم فایده داره!»
یه شاخه جلوی پام گیر کرد.
تعادلم به هم خورد.
اما قبل از اینکه زمین بخورم، یکی مچ دستمو گرفت.
از ترس جیغ کشیدم.
— ولم کن!
— لیا... منم.
همین که صداشو شنیدم، نفس راحتی کشیدم.
جونگکوک...
---
ویو جونگکوک
همین که دیدمش، انگار دنیا دوباره سر جاش برگشت.
دستشو پشت سرم کشید و پشت خودم نگهش داشتم.
اون مرد هنوز چند متر اونطرفتر ایستاده بود.
با لبخند نگامون میکرد.
گفت:
— خیلی زود پیداش کردی.
با صدای آرومی گفتم:
— اگه یه قدم دیگه برداری...
اون مرد خندید.
— این دختر ارزش این همه دردسر رو داره؟
فکم سفت شد.
— اسمش رو نیار.
---
ویو لیا
اولین بار بود جونگکوک رو اینقدر عصبانی میدیدم.
رگهای گردنش کاملاً معلوم بودن.
اون مرد چند ثانیه نگام کرد.
بعد یه پوزخند زد.
— هنوز هیچی نمیدونه، نه؟
اخم کردم.
— منظورت چیه؟
قبل از اینکه جواب بده، جونگکوک یه قدم جلو رفت.
— برو.
اون مرد شونه بالا انداخت.
— باشه...
ولی این آخرین دیدارمون نیست.
بعد آروم برگشت و بین درختها گم شد.
---
ویو جونگکوک
چند ثانیه مطمئن شدم که واقعاً رفته.
بعد برگشتم سمت لیا.
رنگش پریده بود.
— خوبی؟
سرش رو تکون داد.
ولی معلوم بود هنوز ترسیده.
بیاختیار دستشو گرفتم.
— از این به بعد...
نگاهم توی چشمهاش قفل شد.
— حتی یه قدم هم بدون من جایی نرو.
لیا چند ثانیه ساکت موند.
بعد زیر لب گفت:
— باشه...
این اولین بار بود که بدون بحث کردن، حرفمو قبول میکرد.
اما ته دلم میدونستم...
این فقط شروع دردسرهای ما بود.
...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
- ۹۵۶
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط