و چون نمی‌خواستم درد واقعیت نبود تورا بپذیرم

و چون نمی‌خواستم درد واقعیت نبود تورا بپذیرم
به اسارت رویا و خیال در آمدم و چنان شکنجه شدم که جز با مرگ آرام نگرفتم :)
دیدگاه ها (۰)

بابام_خودم

R❤️F

ܥ‌‌ܟܿࡅ߳ܝ‌ܭ ܩߊ‌ܢܚ݅ࡅ࡙ࡅ߭ܢ̣ߊ‌ܝ̇‌ ܭࡐ‌ܝ‌ܥ‌‌ ߊ‌ࡎܭܨ ࡅ߭ܢܚ݅ߊ‌ࡍ߭ ܧܥ‌‌ܝ‌...

خیال کردم میماند ؛ اما به خود آمدم و دیدم که هیچ خیالی هیچ گ...

مست چشمانت شدم ، میخانه ها را بی خیالتا دلم خالیست ، مهمان خ...

رمان آرام باشپارت ۹ صبح کامیار بیدار شدم دیدم ندا هنوز خوابه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط