تظاهر
تظاهر
یک.
نشستهایم روبروی هم.
چایمان سرد شده.
حرفی نیست.
نگاهی نیست.
هیچی نیست.
اما هر دو لبخند میزنیم.
انگار همه چیز خوب است.
انگار هنوز همدیگر را دوست داریم.
انگار هنوز...
---
دو.
دستت را میگیرم.
سرد است.
مثل روزی که برای اولین بار گرفتمش.
اما آن روز سردیاش را دوست داشتم.
حالا سردیاش یادم میآورد
چقدر از هم دوریم.
همین جا.
همین نزدیکی.
همین روی همین نیمکت.
---
سه.
میگویی: «دوستت دارم.»
میگویم: «منم همینطور.»
هر دو دروغ میگوییم.
هر دو میدانیم.
هر دو سکوت میکنیم.
چون راستش را بگوییم
دیگر چه میماند؟
جز این تظاهر قشنگ؟
جز این عشق مصنوعی؟
جز این زندگی بیروح؟
---
چهار.
به چشمانت نگاه میکنم.
چشمانت که once ماه را توی خودش قایم کرده بود.
حالا هیچی توش نیست.
فردا توش نیست.
من توش نیستم.
تو توش نیستی.
فقط یه تاریکی ساده.
یه خستگی عمیق.
یه بیحسی مطلق.
---
پنج.
یادته اولش چه قدر خوب بود؟
دلمون برای هم تنگ میشد
بعد از یک ساعت.
حالا...
هفتهها میگذرد
و یادمان میرود
زنگ بزنیم.
جواب بدهیم.
باشیم برای هم.
---
شش.
بیرون باران میآید.
به پنجره نگاه میکنی.
من به تو نگاه میکنم.
به این که چه قدر غریبهای.
چه قدر ناشناس.
چه قدر دور.
همین جا.
کنار من.
روی همین مبل.
در همین خانه.
---
هفت.
شب که میخوابیم،
پشت به هم.
هر کدام به یک سو.
هر کدام به فکر یکی.
هر کدام توی دنیای خودمون.
و فاصله بین ما
نه یک متر
که یک دنیاست.
یک دنیا سکوت.
یک دنیا دروغ.
یک دنیا تنهایی.
---
هشت.
صبح که بیدار میشویم،
بازم لبخند.
بازم «صبح بخیر عزیزم».
بازم «خواب خوب دیدی؟»
بازم تظاهر.
بازم بازی.
بازم این نقشهای مسخرهای
که خودمون نوشتیم
و مجبوریم بازی کنیم
تا آخر.
تا ته.
تا مرگ.
---
نه.
یه روز ازت پرسیدم:
«ما هنوز همدیگر رو دوست داریم؟»
سکوت کردی.
طولانی.
عمیق.
بعد گفتی: «چرا میپرسی؟»
جواب ندادم.
چون میدانستم
جواب را.
همان سکوت تو
بهترین جواب بود.
تلخترین جواب.
واقعیترین جواب.
---
ده.
حالا اینجاییم.
کنار هم.
بیهم.
توی یک خانه.
توی یک زندگی.
توی یک دروغ بزرگ.
و هر روز
تمرین میکنیم
برای فردا
که باز هم
تظاهر کنیم
عاشقیم.
تظاهر کنیم
زندهایم.
تظاهر کنیم
هستیم.
---
یازده.
و بدتر از همه...
بدتر از همه این که
یادمان رفته
واقعیت چه شکلی بود.
یادمان رفته
عشق واقعی چه مزهای داشت.
یادمان رفته
بیتظاهر بودن
چقدر آرامش داشت.
حالا فقط اینیم.
دو بازیگر خسته.
روی صحنهای به اسم زندگی.
با تماشاگرانی به اسم فامیل و دوست.
که هیچکدام نمیدانند
پشت این لبخندها
چه خبر است.
چه خبر نیست.
چه هیچ است.
---
دوازده.
امشب...
امشب دوباره پشت به هم میخوابیم.
دوباره هر کدام توی دنیای خودمون.
دوباره فاصله.
دوباره سکوت.
دوباره هیچ.
و فردا صبح
دوباره لبخند.
دوباره تظاهر.
دوباره این عشق بیعشق.
این زندگی بیزندگی.
این ما بیما.
---
و شعر تمام میشود
مثل این عشق
که هیچ وقت
تمام نشد
چون هیچ وقت
واقعی نبود.
یک.
نشستهایم روبروی هم.
چایمان سرد شده.
حرفی نیست.
نگاهی نیست.
هیچی نیست.
اما هر دو لبخند میزنیم.
انگار همه چیز خوب است.
انگار هنوز همدیگر را دوست داریم.
انگار هنوز...
---
دو.
دستت را میگیرم.
سرد است.
مثل روزی که برای اولین بار گرفتمش.
اما آن روز سردیاش را دوست داشتم.
حالا سردیاش یادم میآورد
چقدر از هم دوریم.
همین جا.
همین نزدیکی.
همین روی همین نیمکت.
---
سه.
میگویی: «دوستت دارم.»
میگویم: «منم همینطور.»
هر دو دروغ میگوییم.
هر دو میدانیم.
هر دو سکوت میکنیم.
چون راستش را بگوییم
دیگر چه میماند؟
جز این تظاهر قشنگ؟
جز این عشق مصنوعی؟
جز این زندگی بیروح؟
---
چهار.
به چشمانت نگاه میکنم.
چشمانت که once ماه را توی خودش قایم کرده بود.
حالا هیچی توش نیست.
فردا توش نیست.
من توش نیستم.
تو توش نیستی.
فقط یه تاریکی ساده.
یه خستگی عمیق.
یه بیحسی مطلق.
---
پنج.
یادته اولش چه قدر خوب بود؟
دلمون برای هم تنگ میشد
بعد از یک ساعت.
حالا...
هفتهها میگذرد
و یادمان میرود
زنگ بزنیم.
جواب بدهیم.
باشیم برای هم.
---
شش.
بیرون باران میآید.
به پنجره نگاه میکنی.
من به تو نگاه میکنم.
به این که چه قدر غریبهای.
چه قدر ناشناس.
چه قدر دور.
همین جا.
کنار من.
روی همین مبل.
در همین خانه.
---
هفت.
شب که میخوابیم،
پشت به هم.
هر کدام به یک سو.
هر کدام به فکر یکی.
هر کدام توی دنیای خودمون.
و فاصله بین ما
نه یک متر
که یک دنیاست.
یک دنیا سکوت.
یک دنیا دروغ.
یک دنیا تنهایی.
---
هشت.
صبح که بیدار میشویم،
بازم لبخند.
بازم «صبح بخیر عزیزم».
بازم «خواب خوب دیدی؟»
بازم تظاهر.
بازم بازی.
بازم این نقشهای مسخرهای
که خودمون نوشتیم
و مجبوریم بازی کنیم
تا آخر.
تا ته.
تا مرگ.
---
نه.
یه روز ازت پرسیدم:
«ما هنوز همدیگر رو دوست داریم؟»
سکوت کردی.
طولانی.
عمیق.
بعد گفتی: «چرا میپرسی؟»
جواب ندادم.
چون میدانستم
جواب را.
همان سکوت تو
بهترین جواب بود.
تلخترین جواب.
واقعیترین جواب.
---
ده.
حالا اینجاییم.
کنار هم.
بیهم.
توی یک خانه.
توی یک زندگی.
توی یک دروغ بزرگ.
و هر روز
تمرین میکنیم
برای فردا
که باز هم
تظاهر کنیم
عاشقیم.
تظاهر کنیم
زندهایم.
تظاهر کنیم
هستیم.
---
یازده.
و بدتر از همه...
بدتر از همه این که
یادمان رفته
واقعیت چه شکلی بود.
یادمان رفته
عشق واقعی چه مزهای داشت.
یادمان رفته
بیتظاهر بودن
چقدر آرامش داشت.
حالا فقط اینیم.
دو بازیگر خسته.
روی صحنهای به اسم زندگی.
با تماشاگرانی به اسم فامیل و دوست.
که هیچکدام نمیدانند
پشت این لبخندها
چه خبر است.
چه خبر نیست.
چه هیچ است.
---
دوازده.
امشب...
امشب دوباره پشت به هم میخوابیم.
دوباره هر کدام توی دنیای خودمون.
دوباره فاصله.
دوباره سکوت.
دوباره هیچ.
و فردا صبح
دوباره لبخند.
دوباره تظاهر.
دوباره این عشق بیعشق.
این زندگی بیزندگی.
این ما بیما.
---
و شعر تمام میشود
مثل این عشق
که هیچ وقت
تمام نشد
چون هیچ وقت
واقعی نبود.
- ۶۰۲
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط