Forbidden Moon (13)

Forbidden Moon (13)

ویو جونگکوک

نباید می‌ذاشتم این اتفاق بیفته.

همین فکر مدام توی سرم تکرار می‌شد.

دختر بیهوش روی زمین افتاده بود و لیا کنارمون ایستاده بود.

و هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، اوضاع پیچیده‌تر می‌شد.

— باید ببریمش پیش ها-جین.

آروم اینو گفتم.

لیا فوراً جواب داد:

— منم میام.

اخم کردم.

— نه.

— نه؟

— نه.

دست به سینه شد.

— جونگکوک، یه دختر زخمی پیدا کردم، نصف حرفاشم درباره من بود. بعد فکر می‌کنی میرم خونه می‌شینم چای می‌خورم؟

با وجود شرایط، نزدیک بود بخندم.

نزدیک.

خیلی نزدیک.

اما الان وقتش نبود.


---

ویو لیا

ده دقیقه بعد...

در کمال ناباوری، داشتم پشت سر جونگکوک راه می‌رفتم.

ظاهراً بحث کردن با من فایده‌ای نداشت.

که خب، درست هم بود.

به ساختمون بزرگی رسیدیم که وسط جنگل قرار داشت.

همین که وارد شدیم، چند نفر به سمتم برگشتن.

بعضیا متعجب.

بعضیا نگران.

بعضیا هم اصلاً خوشحال به نظر نمی‌رسیدن.

به‌خصوص تائه‌جون.

اون یکی رسماً انگار از دیدنم سردرد می‌گرفت.


---

ویو جونگکوک

ها-جین سریع بالای سر دختر رفت.

چند دقیقه زخمش رو بررسی کرد.

بعد نگاهش رو به من دوخت.

— زنده می‌مونه.

نفسم رو آروم بیرون دادم.

حداقل یه خبر خوب.

اما خبر بد بلافاصله بعدش رسید.

— ولی قبل از بیهوش شدن، اسم لیا رو صدا می‌زد.

تمام اتاق ساکت شد.

لیا هم متوجه شد.

نگاه همه روی اون بود.


---

ویو لیا

واقعاً داشتم کلافه می‌شدم.

هر اتفاقی می‌افتاد آخرش به من ختم می‌شد.

درحالی‌که خودم کمتر از همه چیز می‌دونستم.

— میشه یکی توضیح بده چی داره می‌گذره؟

هیچ‌کس جواب نداد.

عالی.

واقعاً عالی.

همین موقع دختر روی تخت تکون خورد.

همه نگاها سمتش رفت.

چشم‌هاش آروم باز شد.

و اولین کسی که دید...

من بودم.


---

ویو دختر ناشناس

بالاخره...

پیداش کرده بودم.

بعد از هفته‌ها فرار.

بعد از هفته‌ها مخفی شدن.

بالاخره.

اما وقتی صورتش رو دیدم، قلبم فرو ریخت.

اون هیچ‌چیز یادش نبود.

هیچ‌چیز.

— نه...

زیر لب گفتم.

لیا اخم کرد.

— چی شده؟

اشک توی چشم‌هام جمع شد.

— تو هنوز نمی‌دونی...

جونگکوک یه قدم جلو اومد.

— آرا.

ساکت شدم.

تمام اتاق یخ زد.

ظاهراً اسمش آرا بود.

آرا به زحمت نشست.

بعد مستقیم به من نگاه کرد.

و جمله‌ای گفت که باعث شد نفس توی سینه‌م حبس بشه.

— لیا... تو انسان نیستی.

اتاق توی سکوت فرو رفت.

حتی صدای نفس کشیدن کسی هم شنیده نمی‌شد.

من فقط بهش خیره شده بودم.

مطمئن بودم اشتباه شنیدم.

مطمئن بودم.

اما چهره هیچ‌کدوم از آدم‌های داخل اتاق...

شبیه آدم‌هایی نبود که بخوان حرفش رو تکذیب کنن.

...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

Forbidden Moon (14)ویو لیاهیچ‌کس حرفی نزد.هیچ‌کس.فقط به آرا ...

زیبا فالوشه؟ https://wisgoon.com/cwsxo

من هیچوقت خوب نبودم..:) درخواستی*

#فیک_پارت_دو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط