US,because of them...
US,because of them...
Part¹⁵
با صدا زدن های مامان،چشمام رو باز کردم:
خانوم مین:دختر پاشو..امروز با ارا میریم لباس عروس ببینیم..تدارکات عروسی انجام شده فقط لباس و اینا مونده..پاشو دیگه لنگِ ظهره
ساعت رو نگاه کردم..ساعت ۷ صبح بود!
-اخه چجوری ساعت ۷ صبح رو ظهر میبینی؟
از روی تختم بلند شدم..ابی به دست و صورتم زدم و رفتم سر میز صبحونه:
یونگی:سلام خواهری
جوابشو ندادم و روی صندلی نشستم
یونگی اولش کمی اخم کرد..ولی بعدش انگار قضیه رو فهمید
گاهش سعی میکرد منو مجبور کنه باهاش حرف بزنم..ولی حتی نگاهش هم نمیکردم
وقتی صبحانه رو تموم کردم،مامان گفت:
خانم مین:برو اماده شو..میریم لباس عروس بگیریم..ارا و خانوم پارک هم هستن
-باشه مامی
خانوم:لوس نشو
چشمکی زدم..
برای داداش بیچارهام چشمغرهای رفتم و وارد اتاقم شدم
پشت میز آرایشم نشستم..همون لحظه گوشیم زنگ خورد
مثل همیشه ارا بود..جواب دادم:
ارا:یونااااااا استرس دارم
-اوسکل روز عروسی که نیست..چرا باید استرس داشته باشی؟
ارا:اگه یونگی از لباسم خوشش نیاد چی؟
-مطمئنم به علایقت احترام میزاره..بعدشم،تو سلیقه ی خیلی خوبی داری
ارا:یعنی بدون یونگی بریم؟
-اره..بزار برای اولین بار،داخل روز عروسی،توی لباس عروس محوت بشه..نه توی مغازه..حالا دیگه زنگ نزن عروسخانوم
و قطع کردم..
کاش منم یکم استرسی بودم..یا حداقل ذوق داشتم..ایشششش
یکم کانسیلر و ریمل و بالملب زدم..لباسم رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم
از پله ها پایین رفتم..مامان جلوی در وایساده بود و با اخم الکی داشت یونگی رو نصیحت میکرد
-مامان بیا بریم
خانوم مین:چه عجب تشریف اوردی..بیا بریم
سویچ ماشین رو برداشت و از خونه رفتیم بیرون
همونجوری که به ارا زنگ میزدم،سوار ماشین شدم:
-ارا تا ۱۰ دقیقه دیگه میرسیم به مرکز خرید
ارا:اوکی سیسی..ماهم تازه حرکت کردیم
حدودا ۱۰ دقیقه بعد،مامان جلوی مرکز خریدِ برند خودمون پارک کرد
به محض اینکه پیاده شدم،ارا رو دیدم
بعد از اینکه با خانوم پارک دست دادم،محکم ارا رو بغل کردم:
-اماده ای اولین مرحله ی عروسی رو تیک بزنی؟
ارا:معلومه!
و وارد مرکز خرید شدیم..
تکتک مغازه هارو میگشتیم
بیشتر لباس هارو پرو میکردیم
و هیچکدوم از لباسارو نمیپسندیدیم
پاهامون درد گرفته بود و راه رفتن دشوار بود
یهو ارا از اونطرف سالن داد زد:
ارا:یوناااااا این لباس مناسب توعه
سریع رفتم پیشش
و با دیدن لباس،چشمام برق زد
لباس رو برداشتم و وارد اتاق پرو شدم..
یه لباس ساتن سفید،با دنباله ی نسبتا بلند..یقه ی تقریبا باز داشت..ترقوهام،چاک سینهام،کمر باریک و خوشفرمم نشون داده میشد
طور سفید ساده و بلندی داشت و طرح های ظریف داخلش،مشخص بود
از اتاق پرو اومدم بیرون..
خانوم پارک،مامان و ارا لبخندی زدن..ارا دست زد:
ارا:خیلی خوشگل شدی،یونا
-مرسی
و همون لحظه،چشمم رفت سمت یه لباس
لباسی با شاین های طبیعی و ساده،با پُف تقریبا زیاد..تور بلند و دارای اکلیلای داشت که دور تا دورش تزئین شده بود
این لباس رو خودم توی فشنشوی پاریس به نمایش گذاشتم!
لباس رو جلوی ارا گرفتم:
-قشنگه نه؟
سریع پرید بغلم و گونهام رو بوسید:
ارا:عالیه عشقم!
و لباس رو ازم گرفت و وارد اتاق پرو شد
منم لباس رو عوض کردم و حسابش کردم..و قرار شد روز عروسی،لباس رو به ارایشگاهمون بفرستن
یهو سرمو برگردوندم و با دیدن ارا توی اون لباس،زبونم بند اومد
مامان و خانوم پارک داشتن ازش تعریف میکردن و ارا از خجالت سرخ شده بود
-عروس خانوم یکم زیادی قشنگ شدی
موهاش رو خجالتی زد پشت گوشش
ارا هم خریدش رو حساب کرد و بالاخره،از فروشگاه زدیم بیرون
خانوم پارک:فردا،همین موقع،دوباره اینجا قرار میزاریم برای کفش!
خانوم مین:باشه..قبوله
و ازشون خداحافظی کردیم...
*ادامه دارد...
Part¹⁵
با صدا زدن های مامان،چشمام رو باز کردم:
خانوم مین:دختر پاشو..امروز با ارا میریم لباس عروس ببینیم..تدارکات عروسی انجام شده فقط لباس و اینا مونده..پاشو دیگه لنگِ ظهره
ساعت رو نگاه کردم..ساعت ۷ صبح بود!
-اخه چجوری ساعت ۷ صبح رو ظهر میبینی؟
از روی تختم بلند شدم..ابی به دست و صورتم زدم و رفتم سر میز صبحونه:
یونگی:سلام خواهری
جوابشو ندادم و روی صندلی نشستم
یونگی اولش کمی اخم کرد..ولی بعدش انگار قضیه رو فهمید
گاهش سعی میکرد منو مجبور کنه باهاش حرف بزنم..ولی حتی نگاهش هم نمیکردم
وقتی صبحانه رو تموم کردم،مامان گفت:
خانم مین:برو اماده شو..میریم لباس عروس بگیریم..ارا و خانوم پارک هم هستن
-باشه مامی
خانوم:لوس نشو
چشمکی زدم..
برای داداش بیچارهام چشمغرهای رفتم و وارد اتاقم شدم
پشت میز آرایشم نشستم..همون لحظه گوشیم زنگ خورد
مثل همیشه ارا بود..جواب دادم:
ارا:یونااااااا استرس دارم
-اوسکل روز عروسی که نیست..چرا باید استرس داشته باشی؟
ارا:اگه یونگی از لباسم خوشش نیاد چی؟
-مطمئنم به علایقت احترام میزاره..بعدشم،تو سلیقه ی خیلی خوبی داری
ارا:یعنی بدون یونگی بریم؟
-اره..بزار برای اولین بار،داخل روز عروسی،توی لباس عروس محوت بشه..نه توی مغازه..حالا دیگه زنگ نزن عروسخانوم
و قطع کردم..
کاش منم یکم استرسی بودم..یا حداقل ذوق داشتم..ایشششش
یکم کانسیلر و ریمل و بالملب زدم..لباسم رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم
از پله ها پایین رفتم..مامان جلوی در وایساده بود و با اخم الکی داشت یونگی رو نصیحت میکرد
-مامان بیا بریم
خانوم مین:چه عجب تشریف اوردی..بیا بریم
سویچ ماشین رو برداشت و از خونه رفتیم بیرون
همونجوری که به ارا زنگ میزدم،سوار ماشین شدم:
-ارا تا ۱۰ دقیقه دیگه میرسیم به مرکز خرید
ارا:اوکی سیسی..ماهم تازه حرکت کردیم
حدودا ۱۰ دقیقه بعد،مامان جلوی مرکز خریدِ برند خودمون پارک کرد
به محض اینکه پیاده شدم،ارا رو دیدم
بعد از اینکه با خانوم پارک دست دادم،محکم ارا رو بغل کردم:
-اماده ای اولین مرحله ی عروسی رو تیک بزنی؟
ارا:معلومه!
و وارد مرکز خرید شدیم..
تکتک مغازه هارو میگشتیم
بیشتر لباس هارو پرو میکردیم
و هیچکدوم از لباسارو نمیپسندیدیم
پاهامون درد گرفته بود و راه رفتن دشوار بود
یهو ارا از اونطرف سالن داد زد:
ارا:یوناااااا این لباس مناسب توعه
سریع رفتم پیشش
و با دیدن لباس،چشمام برق زد
لباس رو برداشتم و وارد اتاق پرو شدم..
یه لباس ساتن سفید،با دنباله ی نسبتا بلند..یقه ی تقریبا باز داشت..ترقوهام،چاک سینهام،کمر باریک و خوشفرمم نشون داده میشد
طور سفید ساده و بلندی داشت و طرح های ظریف داخلش،مشخص بود
از اتاق پرو اومدم بیرون..
خانوم پارک،مامان و ارا لبخندی زدن..ارا دست زد:
ارا:خیلی خوشگل شدی،یونا
-مرسی
و همون لحظه،چشمم رفت سمت یه لباس
لباسی با شاین های طبیعی و ساده،با پُف تقریبا زیاد..تور بلند و دارای اکلیلای داشت که دور تا دورش تزئین شده بود
این لباس رو خودم توی فشنشوی پاریس به نمایش گذاشتم!
لباس رو جلوی ارا گرفتم:
-قشنگه نه؟
سریع پرید بغلم و گونهام رو بوسید:
ارا:عالیه عشقم!
و لباس رو ازم گرفت و وارد اتاق پرو شد
منم لباس رو عوض کردم و حسابش کردم..و قرار شد روز عروسی،لباس رو به ارایشگاهمون بفرستن
یهو سرمو برگردوندم و با دیدن ارا توی اون لباس،زبونم بند اومد
مامان و خانوم پارک داشتن ازش تعریف میکردن و ارا از خجالت سرخ شده بود
-عروس خانوم یکم زیادی قشنگ شدی
موهاش رو خجالتی زد پشت گوشش
ارا هم خریدش رو حساب کرد و بالاخره،از فروشگاه زدیم بیرون
خانوم پارک:فردا،همین موقع،دوباره اینجا قرار میزاریم برای کفش!
خانوم مین:باشه..قبوله
و ازشون خداحافظی کردیم...
*ادامه دارد...
- ۳۳۹
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط