چرا صبحِ مرا، زندانیِ پیراهنت داری؟

چرا صبحِ مرا، زندانیِ پیراهنت داری؟
تو که خورشید را، چون خونِ جاری در تنت داری

دو سار از چشم‌هایِ تو به یکدیگر نشان دادند
دو مُرغِ سینه سُرخی را که در پیراهنت داری

لبت را غُنچه کن، بُرده به سویَم با نفس‌هایت
همه گُل‌برگ‌هایی را که رویِ ناخُنت داری


#صبحتون_پراز_حس_خوش_زندگی💙💫


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۱)

می شود در همین لحظهاز راه برسی وجوری مرا در آغوش بگیریکه حتی...

چقدربغض‌این‌بیت‌زیاده...چگونـــــــہ فراموشت‌کنـــــــــــــ...

همیشه از فاصله متنفر بودم.فاصله ترسناک ترین اتفاقیه کهمیتونه...

دلم آنقدر خسته و شکسته استکه میخواهمگوشه ای پشت به دنیازانوه...

ماهی کوچولو روزهای زیادی کنار نهنگ شنا میکرد و با او هم آواز...

🌱🍒به تماشای چشمانت آمده بودم جایی که سهم  نگاهم در به جا مان...

ارغوان شاخه همخون جدا ماندهٔ منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط