سه پارتی ☆
سه پارتی ☆
......
P.3
بعد اروم به تخت نزدیک شد و روی صندلی کنارش نشست
_" میدونم شاید دلت نخواد منو ببینی ...اما من باید حرفام رو بزنم
دختر سکوت کرد و چیزی نگفت
جونگکوک با لحن اروم ادامه داد :
_" امشب بدترین اشتباه زندگیم رو کردم... فکر کردم فقط چند دقیقه با بقیه حرف زدنه
اما نفهمیدم همون چند دقیقه چقدر تورو تنها کرده "
اشک از گوشه چشمش پایین اومد
_" وقتی دیدم اون بیرون نشستی و از درد به خودت میپیچی ... برای اولین بار واقعا ترسیدم "
دست دختر رو میون دستاش گرفت
_" ترسیدم دیر رسیده باشم ...ترسیدم دیگه چشمات رو باز نکنی ...ترسیدم تمام فرصت هایی که برای دوست داشتنت داشتم با یک اشتباه از بین بره"
صداش شکست
_"ا.ت من عاشقتم ...بشدت دوستت دارم نه فقط چون همسرمی ؛ چون تو خونه ی قلب منی
و امشب ...خودم اون خونه رو ویران کردم."
ا.ت بلخره نگاهش کرد
چشم هاش هنوز خیس بود . اهسته لب زد :
_" من فقط توجهت رو میخواستم نه چیز دیگه !..."
جونگکوک سرش رو پایین انداخت
_"میدونم ...حق با توعه "
دست ا.ت رو روی گونش گذاشت
_"قول نمیدم هیچ وقت اشتباه نکنم ...اما قول میدم هیچ وقت باعث نشم که فکر کنی کنار من تنهایی"
دختر چند ثانیه بهش خیره شد
بعد با لبخندی کم رنگ دستش رو فشرد .
_" این اخرین فرصته، جونگکوک ..."
جونگکوک سرش رو روی دست های ا.ت گذاشت و برای اولین بار بدون اینکه از کسی خجالت بکشه گریه کرد ....
.
.
.
اون شب جونگکوک کنار تخت دختر موند ؛ نه به عنوان یک ستاره مشهور
به عنوان مردی که فهمیده بود ارزشمند ترین ادم زندگیش ، همون کسیه که نزدیک بود با بی توجهی خودش دلش رو بشکونه .
The end🌻
حمایتتتتتت کنین
......
P.3
بعد اروم به تخت نزدیک شد و روی صندلی کنارش نشست
_" میدونم شاید دلت نخواد منو ببینی ...اما من باید حرفام رو بزنم
دختر سکوت کرد و چیزی نگفت
جونگکوک با لحن اروم ادامه داد :
_" امشب بدترین اشتباه زندگیم رو کردم... فکر کردم فقط چند دقیقه با بقیه حرف زدنه
اما نفهمیدم همون چند دقیقه چقدر تورو تنها کرده "
اشک از گوشه چشمش پایین اومد
_" وقتی دیدم اون بیرون نشستی و از درد به خودت میپیچی ... برای اولین بار واقعا ترسیدم "
دست دختر رو میون دستاش گرفت
_" ترسیدم دیر رسیده باشم ...ترسیدم دیگه چشمات رو باز نکنی ...ترسیدم تمام فرصت هایی که برای دوست داشتنت داشتم با یک اشتباه از بین بره"
صداش شکست
_"ا.ت من عاشقتم ...بشدت دوستت دارم نه فقط چون همسرمی ؛ چون تو خونه ی قلب منی
و امشب ...خودم اون خونه رو ویران کردم."
ا.ت بلخره نگاهش کرد
چشم هاش هنوز خیس بود . اهسته لب زد :
_" من فقط توجهت رو میخواستم نه چیز دیگه !..."
جونگکوک سرش رو پایین انداخت
_"میدونم ...حق با توعه "
دست ا.ت رو روی گونش گذاشت
_"قول نمیدم هیچ وقت اشتباه نکنم ...اما قول میدم هیچ وقت باعث نشم که فکر کنی کنار من تنهایی"
دختر چند ثانیه بهش خیره شد
بعد با لبخندی کم رنگ دستش رو فشرد .
_" این اخرین فرصته، جونگکوک ..."
جونگکوک سرش رو روی دست های ا.ت گذاشت و برای اولین بار بدون اینکه از کسی خجالت بکشه گریه کرد ....
.
.
.
اون شب جونگکوک کنار تخت دختر موند ؛ نه به عنوان یک ستاره مشهور
به عنوان مردی که فهمیده بود ارزشمند ترین ادم زندگیش ، همون کسیه که نزدیک بود با بی توجهی خودش دلش رو بشکونه .
The end🌻
حمایتتتتتت کنین
- ۸.۳k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط