چشمهایت
چشمهایت
تا پیش از آن، هرگز نديده بودمت.
نه اینکه نگاهت نكرده باشم،
اما چشمانم در چشمهایت گره نخورده بود...
تا آن روز.
تا آن صبحِ دلانگیزِ بهاری
كه برای نخستین بار،
نگاهت پناهم شد،
و «یك آن شد این عاشق شدن...»
بعد از آن روز،
دنيا برايم شد
قابِ چشمانت.
و هر جا به دنبالش میگشتم،
مثل غریبی كه راهِ منزل میگیرد،
او را مییافتم...
آه از چشمان تو!
كه حسِ زیستن میدادند،
و عشق را
در وجودم میدمیدند.❣️
تا پیش از آن، هرگز نديده بودمت.
نه اینکه نگاهت نكرده باشم،
اما چشمانم در چشمهایت گره نخورده بود...
تا آن روز.
تا آن صبحِ دلانگیزِ بهاری
كه برای نخستین بار،
نگاهت پناهم شد،
و «یك آن شد این عاشق شدن...»
بعد از آن روز،
دنيا برايم شد
قابِ چشمانت.
و هر جا به دنبالش میگشتم،
مثل غریبی كه راهِ منزل میگیرد،
او را مییافتم...
آه از چشمان تو!
كه حسِ زیستن میدادند،
و عشق را
در وجودم میدمیدند.❣️
- ۴۲۹
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط