ماه سرخ
p⁷
یک ماه
از مرگ مادربزرگ ات گذشته بود
اون خونه دیگه گرمای اولیشو نداشت سرد و بی روح بود زندگی برا ات سخت شده بود
هر لحظه غم هایی که تا الان زندگی کرده بود داشتن اونو بیشتر و بیشتر خفه میکردن
ات در حالی که با موهای پریشون پاهاشو بغلش گرفته بود و پیرهن سفید رنگ نازکش رو پوشیده بود زمین خالی و سرد نشسته بود زیر چشماش گود افتاده بود مژه هاش خیس بود و هوا بازم تاریک بود ماه به اتاقش میتابید و ات در حالی که سرشو به زانو هاش گذاشته بود چشماشو بسته بود و از کنار چشمش اشکاش میریخت
گاهی زندگی اون خیالی که ما تصورش رو ازش داشتیم نمیشد
عین زندگی که ات برای خودش و مادر بزرگش تصور کرده بود
زندگی اسکه برای کشتی نیس و نبوده بلکه زندگی همان دریاییه که کشتی توی اون با موج ها بالا و پایین میاد
ارومم میشد ولی به سختی بعد طوفان های بزرگ عین جنگلی که بعد سوختن ساکت میشد و طول میکشید تا به سرسبزی و شلوغی داخلش برگرده
ات هم این شکلی بود در شلوغی های قلب و ذهنش بالا پایین میشد و در عین حال صداش برای هیچی بلند نمیشد و از بیرون اروم بود پذیرفته بود اونا رو و به آغوش کشیده بود
ادم وقتی چیزایی رو که اذیتش میکنه و یا ناراحتش میکنه رو میپذیره اروم میشه و زندگی براش ارامش بخش تر میشه
این جمله ای بود که در حال حاضر از ذهن ات رد و بدل میشدحرفی بود که مادر بزرگش موقعی که مادر و پدرشو از دست داده بود بهش میگفت و اونو اروم میکرد
ولی الان چی بازم اروم میتونست بکنه ؟
نا معلوم بود
هیچ کس به ات سر نمیزد حالشو نمیپرسید
درست که خونه اونا یه کم دور تر از دهکده بود ولی چندان هم دور نبود و غیره تر از اون ات اینا توی دهکده دوست داشته میشدن
آیا این انسانیت واقعی بود
یا روی واقعی انسان ها بود
ات تموم احساساتشو توی برگه های اخر صفحه دفترش مینوشت در حالی که هر کلمه رو مینوشت اشکاش از چشماش زمین میریخت روی دامنش میافتاد روی کاغذ یا حتی میزش وقتی به دفترش میافتاد جوهر خودکارش پخش میشد و همونجوریم روی کاغذ خشک میشد
ات که دفترش دیگه پر شده بود خودکار رو همینجوری روی کاغذ دفترش گذاشت و پاشد و سمت تختش رفت و روش دراز کشید و چشماشو بست
یک ماه
از مرگ مادربزرگ ات گذشته بود
اون خونه دیگه گرمای اولیشو نداشت سرد و بی روح بود زندگی برا ات سخت شده بود
هر لحظه غم هایی که تا الان زندگی کرده بود داشتن اونو بیشتر و بیشتر خفه میکردن
ات در حالی که با موهای پریشون پاهاشو بغلش گرفته بود و پیرهن سفید رنگ نازکش رو پوشیده بود زمین خالی و سرد نشسته بود زیر چشماش گود افتاده بود مژه هاش خیس بود و هوا بازم تاریک بود ماه به اتاقش میتابید و ات در حالی که سرشو به زانو هاش گذاشته بود چشماشو بسته بود و از کنار چشمش اشکاش میریخت
گاهی زندگی اون خیالی که ما تصورش رو ازش داشتیم نمیشد
عین زندگی که ات برای خودش و مادر بزرگش تصور کرده بود
زندگی اسکه برای کشتی نیس و نبوده بلکه زندگی همان دریاییه که کشتی توی اون با موج ها بالا و پایین میاد
ارومم میشد ولی به سختی بعد طوفان های بزرگ عین جنگلی که بعد سوختن ساکت میشد و طول میکشید تا به سرسبزی و شلوغی داخلش برگرده
ات هم این شکلی بود در شلوغی های قلب و ذهنش بالا پایین میشد و در عین حال صداش برای هیچی بلند نمیشد و از بیرون اروم بود پذیرفته بود اونا رو و به آغوش کشیده بود
ادم وقتی چیزایی رو که اذیتش میکنه و یا ناراحتش میکنه رو میپذیره اروم میشه و زندگی براش ارامش بخش تر میشه
این جمله ای بود که در حال حاضر از ذهن ات رد و بدل میشدحرفی بود که مادر بزرگش موقعی که مادر و پدرشو از دست داده بود بهش میگفت و اونو اروم میکرد
ولی الان چی بازم اروم میتونست بکنه ؟
نا معلوم بود
هیچ کس به ات سر نمیزد حالشو نمیپرسید
درست که خونه اونا یه کم دور تر از دهکده بود ولی چندان هم دور نبود و غیره تر از اون ات اینا توی دهکده دوست داشته میشدن
آیا این انسانیت واقعی بود
یا روی واقعی انسان ها بود
ات تموم احساساتشو توی برگه های اخر صفحه دفترش مینوشت در حالی که هر کلمه رو مینوشت اشکاش از چشماش زمین میریخت روی دامنش میافتاد روی کاغذ یا حتی میزش وقتی به دفترش میافتاد جوهر خودکارش پخش میشد و همونجوریم روی کاغذ خشک میشد
ات که دفترش دیگه پر شده بود خودکار رو همینجوری روی کاغذ دفترش گذاشت و پاشد و سمت تختش رفت و روش دراز کشید و چشماشو بست
- ۳.۳k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط