p.3

☆درخواستی☆


ویو ات

افتاب دیگه داشت بالا میومد. هوا رنگ قشنگی گرفته بود. شاید این اخرین طلوع افتابی بود که داشتم میدیدم.

گردنبد پدرم توی مشتم بود. با تنها کسی که میتونستم حرف بزنم پدرم بود. یاد حرفی افتادم که وقتی بچه بودم پدرم بهم گفت.


[هروقت از اعماق وجودت پشیمون بودی کافیه فقط به این گردنبد بگی.فقط یادت باشه که یک بار میتونی ازش استفاده کنی]

گردنبندا بالا اوردم. خیلی سخت بود چون دستام به میله بسته شده بود. نمیدونم با اینکه این کار مسخره بود چرا انجام دادم.

+واقعا از ته دلم پشیمونم. اگه برگردم عقب اصلا همچین کاری نمیکنم. من از اشتباهم درس گرفتم. بابا تورا خدا کمکم کن.

همه جمع شدن توی میدون همه داشتن با انگشت منا نشون میدادن تا اینکه...


ویو تهیونگ

انتقامتا میگیرم ارش مونا. نمیزارم خو..نت پایمال بشع. ج..سد مونا را براید استایل بغل کردم. خیلی بدنش سرد بود.

بردمش زیر درخت توی خیاط پشتی و زیر دختر مجنون خاکش کردم. تا اینکه دیدم صبح شده. لباساما عوض کردم. و رفتم توی بالکن قصر.

جایی که به میدون شهر دید داره و همیشه اونجا دیدارمون با مردمه. ات هیچی نمیگفت حتی گریه هم نمیکرد.

اون زن هیچ وقت یه ادم نبوده. همیشه شبیه یه حیون بود. بی احساس سنگ دل. حتی دم مرگشم گریه نمیکنه.

_همگی گوش بدین[داد که صداش به مردم برسع]

_کیم ات متسفانه همسر منه. ولی یه حیونه. بی احساس... سنگدل و قاتل.[داد]

_به خاطر قتلی که انجام شده باید اعدام بشه.

تهیونگ یکم ساکت موند. منظر بود که سرباز ها اماده بشن. وقتی سرباز ها اماده سوزوندن ات بودن تهیونگ دستور داد.

_اتیشش بزنید[داد]


ویو ات

کبریتا زد پ انداخت. چشماما بستم و گردنبدا محکم گرفتم توی مشتم. نمیدونم چطور ولی اون گرمای دورم تبدیل شده بود به یه روز زمستونی.

با تعجب چشاما باز کردم و در کمال ناباوری دیدم که توی حیاط قصرم و شن هم بغلم خوابیده توی برفا.

این صحنه یکسال پیشه. اما این چطور ممکنه. من که الان توی جهنم بودم. پس الان چطوریه که توی بهشتم؟

شن منا دید ولی عادی بود حتی اومد مف دستما مثل همیشه بو کرد. داشتم به خودم نگاه میکردم. به دور و ور. ولی همه چیز دقیقا مول یکسال پیشع.


یهو دیدم مونا با یه سینی چایی اومد سمتم.

٪خانن بفرمایید دمنوشتونا بخورید تو مه نمیاید حداقل دننوش بخورید گرن بشید


با همون لبخند همیشگی اومد پیشم. ناخوداگاه لبخند اومد روی لبم. پربدم بغلش. تعجب کرده بود.

خودمم تعحب کردم. ولی خیلی خوشحال بودم من زندم. مونا زندس. ما زنده ایم. داشتم اشک شوق میریختم. عالیه زمان به عقب برگشته.

[فقط یک بار میتونی ازش استفاده کنی] پس الکی حرف نمیزد. گردنبند. اون... اون این کارا کرد.

دستما بردم به سمت گردنم گردنبد توی گردنم بود. مونا داشت با تعجب بهم نگاه میکرد.

٪خانم حالتون خوبه؟

+حالم خوبه... حتی بگم حالم عادیه.


ات فهمیده بود که تهیونگ این همه مدت درمودش جی فکر میکرده. فهمید که ذهنیت تهیونگ درباره ی خودش چیه. چون داشت حرف هاشا میشنید.

باید با تهیونگ حرف میزد. ات دیگه میخاست زندگی کنه. شاید تهیونگ را دوست داشت اما دیگه دنبال این نبود که تهیونگم دوستش داشته باشه.

اون تا پای مرگ رفته بود. فقط میخاست با تهیونگ حرف بزنه. فقط حرف. نه دعوا و نه جروبحث.

رفت پشت در اتاق جلسه تهیونگ معمولا اونجا بود. درا باز کرد و رفت تو. کلی برگه روی میز بود و تهیونگم داشت بهشون ور میرفت.

وقتی ات را دید عینکشا برداشت. یه نگاه بهش کرد و دوباره به کارش ادامه داد. ات درا بست و رفت تو.

نشست صندلی جلوی تهیونگ و.....


ادامه دارد....



حمایت فراموش نشه خوشگلام🪷🫀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
دیدگاه ها (۱۶)

ناشناس

درود بچه ها. این لینک ناشناسمه...

p.2

p.1

p.3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط