این از چالشی که منو خواهرم رفتیم

این از چالشی که منو خواهرم رفتیم
خلاصه بگم که من کلا چالش رفتن رو با گوشی و به این شکل دوست ندارم ولی داستان از این قراره که
خواهرم اولش شروع کرد به هذیون گفتن منم میدونستم این از تیمارستان فرار کرده برا همین باهاش همراهی کردم بعدش اومد گفت زینب جان این ی چالش بود این نتیجه نهایی و اینو بهم نشون داد و خلاصه بگم چشام اکلیلی شد 🤭
دیدگاه ها (۰)

سلام بچه ها 👋🏻شبتون بخیر 🌃من این چند روزه که کلاس تابستونی م...

۲۵ ثانیه از قاب هایی که درگر تکرار نمیشود 💔

پارت ششبعد رفتیم تو کلاس ولی یه حس عجیبی موقع کلاس داشتممنظو...

شاید باورت نشه!!؟داشت با پیشی کوچولویِ معروف حرف میزد و حالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط