مادر من خدا را نقاشی کردم

مادر! من خدا را نقاشی کردم؛

خدا به شکل بوسه‌های تو بر پیشانی من بود.

مادر! من از آن آخرین بدرقه‌ات

تا پشت دیوار بی‌کسی نوشتم

و بغض کردم. مادر! در این‌سوی بی‌خوابی،

من هر شب پرنورترین ستاره را تو می‌بینم.

شنیده‌ام کوله‌بار دوران کودکی مرا

سنگ صبور خویش کرده‌ای.

من هم در آن آیینه که دادی یادگاری؛

در آن هر شب تصویری از تبسم

تو را می‌بینم. مادر! ای زیباترین احساس،

قشنگ‌ترین بنفشه، ستاره‌ام را چندی‌ست گم کرده‌ام…
دیدگاه ها (۰)

چشم هایـم را ببینکاش میتوانستی دلتنگی هایـمرا بشماریبه تعداد...

نوش نگاه دوستان

چشم هایـم را ببینکاش میتوانستی دلتنگی هایـمرا بشماریبه تعداد...

ڪﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ڪﺎﺵ ﻣﯽ ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_269نگاهی به جونگکوک ان...

سناریو طنز موضوع : وقتی اوردیشون ایرانار ام : شمادوتا داری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط