حرف دلم

برخی روزها، انگار دنیا راهِ نفس را بر آدم می‌بندد؛ روزهایی که هر قدم، وزنی دوچندان دارد و هر ساعت، مثل یک قرنِ طولانی از خستگی می‌گذرد. در این حال، انگار من از همه‌ی چیزها جدا شده‌ام؛ از آدم‌ها، از شلوغی‌ها و حتی از خودم. انگار در میانه‌ی یک میدانِ خالی، ایستاده‌ام و هیچ‌کس صدایِ شکستنِ آرامِ روحم را نمی‌شنود. این روزها، نه از دردِ شدید، که از یک بی‌حسیِ عمیق و خاکستری می‌گذرد؛ نوعی خستگی که در استخوان‌ها رخنه کرده و اجازه نمی‌دهد حتی به امیدِ فردا فکر کنم. همه چیز در اطرافم سیاه و بی‌معنا به نظر می‌رسد، انگار رنگ‌ها را از دنیا ربوده باشند تا من را در این تنهاییِ مطلق رها کنند. فقط یک سوال در ذهنم می‌چرخد: چقدر باید در این سکوتِ سنگین، در میان این روزهای بی‌رحم، تنها بمانم تا دوباره چیزی در من زنده شود؟
---
#غمگین
دیدگاه ها (۰)

باید باور کنیمتنهاییتلخ ‌ترین بلای بودن نیستچیزهای بدتری هم ...

اگر که نتوانتم تو را تا ابد ببینمبدان که همواره تو همراه من ...

🤍 #طُ را که دوست دارم، دنیا کمی آهسته‌تر می‌چرخد... چای، خو...

انگار قسمت من این است که به آدم‌ها عادت کنم و بعد یکی‌یکی از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط