httpswisgooncommobinaone
https://wisgoon.com/mobina.one
هنوز مست ِ دیدنتم 😍
همه ش۵ دقیقه طول کشید ، ولی کل ِ روز و شب رو دارم بهش فکر میکنم.
همه ی اون لحظه ها و اتفاق ها ،دائم مثل ِ یه فیلم از جلوی چشمم رد میشه.
میتونم ساعت ها ، درباره ی هر حرکتی که انجام شد حرف بزنم.
دیدن ِ ذوق ِ توی چشای قشنگت
راه رفتنت جلوی من
لبخند ِ روی لبت
صدا زدن اسمم با صدات و شنیدنش از زبونت ، آروم گرفتن ِ سرت روی سینه م ،هر کدوم به تنهایی ، جزو آرزوهام بود که داشتم از نزدیک لمسش میکردم .
درسته همه ی زمین خیس ِ بارون بود
ولی تو ، جوری راه میرفتی که انگار روی آب قدم بر میداری.
وقتی موقع فیلم گرفتن ، می خندیدی و می چرخیدی ، شبیهِ رقص ِ موهای لطیفت توی باد بودی.
مثل ِ شال ِ نیم بند ِ روی سرت بود و اعتبارش به یه وزش باد بند بود.
مثل ِ قاصدکی که اختیارش دست ِ باده و میچسبه به تنِ آدم و زود هم رها میشه.
اینقدر شوق داشتی که متوجه نبودی چند بار خودتو توی آغوشم جا دادی و جدا شدی.
منم که مات ِ این شکل از بودنت کنارم بودم و از تماشای قشنگیات و لمس آغوشت کیف میکردم.
لحظه ی اوج ِ اون روز ِ بارونی
وقتی بود که توی آغوشت ، چشای جفتمون بسته شد و برای اولین بار ، طعم ِ شیرین ِ لبهاتو چشیدم .
کاش اون لحظه زمان متوقف میشد .
هنوز مست ِ دیدنتم😍
تویی که شدی فکر ِ شب و روزم
شدی تنها دغدغه ی مهم من توی زندگیم
شدی الهه ی عشق ِ من
#دلنوشته
#عاشقانه
#نامتواری
#گیلان
#رشت
@namotevari
هنوز مست ِ دیدنتم 😍
همه ش۵ دقیقه طول کشید ، ولی کل ِ روز و شب رو دارم بهش فکر میکنم.
همه ی اون لحظه ها و اتفاق ها ،دائم مثل ِ یه فیلم از جلوی چشمم رد میشه.
میتونم ساعت ها ، درباره ی هر حرکتی که انجام شد حرف بزنم.
دیدن ِ ذوق ِ توی چشای قشنگت
راه رفتنت جلوی من
لبخند ِ روی لبت
صدا زدن اسمم با صدات و شنیدنش از زبونت ، آروم گرفتن ِ سرت روی سینه م ،هر کدوم به تنهایی ، جزو آرزوهام بود که داشتم از نزدیک لمسش میکردم .
درسته همه ی زمین خیس ِ بارون بود
ولی تو ، جوری راه میرفتی که انگار روی آب قدم بر میداری.
وقتی موقع فیلم گرفتن ، می خندیدی و می چرخیدی ، شبیهِ رقص ِ موهای لطیفت توی باد بودی.
مثل ِ شال ِ نیم بند ِ روی سرت بود و اعتبارش به یه وزش باد بند بود.
مثل ِ قاصدکی که اختیارش دست ِ باده و میچسبه به تنِ آدم و زود هم رها میشه.
اینقدر شوق داشتی که متوجه نبودی چند بار خودتو توی آغوشم جا دادی و جدا شدی.
منم که مات ِ این شکل از بودنت کنارم بودم و از تماشای قشنگیات و لمس آغوشت کیف میکردم.
لحظه ی اوج ِ اون روز ِ بارونی
وقتی بود که توی آغوشت ، چشای جفتمون بسته شد و برای اولین بار ، طعم ِ شیرین ِ لبهاتو چشیدم .
کاش اون لحظه زمان متوقف میشد .
هنوز مست ِ دیدنتم😍
تویی که شدی فکر ِ شب و روزم
شدی تنها دغدغه ی مهم من توی زندگیم
شدی الهه ی عشق ِ من
#دلنوشته
#عاشقانه
#نامتواری
#گیلان
#رشت
@namotevari
- ۱۹.۲k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط