in your eyes
#in_your_eyes
part_33
به یه رستوران شیک رسیدیم
ماشین رو یجا پارک کردیم و پیاده شدیم
من پشت کوک قدم برمیداشتم . وارد شدیم
دختری جوون با یه یونیفرم شیک و اتو کشیده اومد
تعظیم کوتاهی کرد و کت هامون رو میگیره و روی
چوب لباسی کنار میز پذیرش آویزون میکنه
با لحن رسمی ای میپرسه:
به اسم چه کسی رزرو داشتین؟
کوک گفت: جئون
اسم رو که ثبت میکنه اشاره میکنه که دنبالش بریم
فضای رستوران از همون اول بوی پول و ظرافت میداد
کف سنگ مرمر براق ، نور های ملایم و دقیق ، موسیقی آروم و ملایم
لیوان های کریستالی که زیر نور برق میزنن
و صدای گفتگو آروم و آهسته
پیشخدمت ها انگار روی هوا حرکت میکنن ، آروم و دقیق ، بی صدا
همه چیز بوی تجمل میده ، از طراحی دیوار ها تا نحوه قرار گرفتن یک شاخه گل روی میزها
میز رو نشون داد و رفت
کوک صندلی رو برام عقب کشید . زیر لب تشکری کردم و نشستیم
از زیر کت یه تیشرت تنش بود
اون بازوی عضلانی ، پوست سفیدش و تتو هاش الان خودنمایی میکرد . پیرسینگش
اون چشمای مشکلی و تیله ایش خیلی تو دل بروعه
همونجوری بهش زل زده بودم و آنالیزش میکردم
اصلا متوجه صدا زدنش و تکون دادن دستش جلوی صورتم نمیشدم یهو به خودم اومدم و گفتم:
هاه؟
گفت: کجایی یه ساعته؟
چند بار پشت سر هم پلک زدم:
همینجا.
هوف بخیر گذشتا
کوک دست به سینه شد و به صندلی تکیه داد:
با پدربزرگت صحبت کردی؟
نفسم رو از بینیم بیرون دادم و صورتمو جمع کردم:
آره . ولی فایده ای نداشت فقط اعصاب خودم بهم ریخت
سر تکون داد و لباشو غنچه کرد
بامزه شده بود
پیشخدمت کنار میز اومد تا سفارش رو ثبت کنه
کوک به جلو خم شد و گفت:
چی میخوری؟
به منو نگاهی انداختم
از بین اون همه غذای مختلف استیک انتخاب کردم
گفتم:
اوم......استیک
کوک هم یه استیک انتخاب کرد
پیشخدمت سفارش رو گرفت و رفت
گفتم:
امروز موقع ناهار که پدربزرگ تاریخ نامزدی رو گفت غافلگیرش کردم
دوباره دست به سینه به صندلی تکیه داد و گفت:
چیکار کردی؟
با یه لبخند که نشونه رضایت بود سرمو یکم چرخوندم به سمت دیگه و عادی گفتم:
هیچی فقط از سر میز بدون اجازه بلند شدم و یه تیکه کوچولو انداختم
تهیونگ میگفت وفتی رفتم بالا حسابی داغ کرده بود پدربزرگ
سرمو سمتش برگردوندم
چشممو بستم و نمایشی با انگشتم یه قطره اشک الکی از گوشه چشمم پاک کردم و گفتم:
بخاطرش از ناهار خوشمزم دل کندم
کوک خنده مردونه ای کرد و گفت:
همینکار هات غیر قابل پیش بینی عه
لبخند رضایت بخشی زدم
حسابی گرم صحبت شده بودیم که غذا رو آوردن
دست از صحبت برداشتیم و مشغول شدیم....
خب خوشگلای من اینم پارت جدید🩰✨️
چطور بود؟
لایک و کامنت یادتون نره
و راستی لایکای پارت قبل رو زیاد کنین قشنگا همچنین پارتای قبلی رو❤️
فقط دوتا پارت فک کنم بالای ۲۰۰ لایک خورده بود بقیه هم برسونین قشنگام ماچ بهتون💋🙃✨️❤️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_33
به یه رستوران شیک رسیدیم
ماشین رو یجا پارک کردیم و پیاده شدیم
من پشت کوک قدم برمیداشتم . وارد شدیم
دختری جوون با یه یونیفرم شیک و اتو کشیده اومد
تعظیم کوتاهی کرد و کت هامون رو میگیره و روی
چوب لباسی کنار میز پذیرش آویزون میکنه
با لحن رسمی ای میپرسه:
به اسم چه کسی رزرو داشتین؟
کوک گفت: جئون
اسم رو که ثبت میکنه اشاره میکنه که دنبالش بریم
فضای رستوران از همون اول بوی پول و ظرافت میداد
کف سنگ مرمر براق ، نور های ملایم و دقیق ، موسیقی آروم و ملایم
لیوان های کریستالی که زیر نور برق میزنن
و صدای گفتگو آروم و آهسته
پیشخدمت ها انگار روی هوا حرکت میکنن ، آروم و دقیق ، بی صدا
همه چیز بوی تجمل میده ، از طراحی دیوار ها تا نحوه قرار گرفتن یک شاخه گل روی میزها
میز رو نشون داد و رفت
کوک صندلی رو برام عقب کشید . زیر لب تشکری کردم و نشستیم
از زیر کت یه تیشرت تنش بود
اون بازوی عضلانی ، پوست سفیدش و تتو هاش الان خودنمایی میکرد . پیرسینگش
اون چشمای مشکلی و تیله ایش خیلی تو دل بروعه
همونجوری بهش زل زده بودم و آنالیزش میکردم
اصلا متوجه صدا زدنش و تکون دادن دستش جلوی صورتم نمیشدم یهو به خودم اومدم و گفتم:
هاه؟
گفت: کجایی یه ساعته؟
چند بار پشت سر هم پلک زدم:
همینجا.
هوف بخیر گذشتا
کوک دست به سینه شد و به صندلی تکیه داد:
با پدربزرگت صحبت کردی؟
نفسم رو از بینیم بیرون دادم و صورتمو جمع کردم:
آره . ولی فایده ای نداشت فقط اعصاب خودم بهم ریخت
سر تکون داد و لباشو غنچه کرد
بامزه شده بود
پیشخدمت کنار میز اومد تا سفارش رو ثبت کنه
کوک به جلو خم شد و گفت:
چی میخوری؟
به منو نگاهی انداختم
از بین اون همه غذای مختلف استیک انتخاب کردم
گفتم:
اوم......استیک
کوک هم یه استیک انتخاب کرد
پیشخدمت سفارش رو گرفت و رفت
گفتم:
امروز موقع ناهار که پدربزرگ تاریخ نامزدی رو گفت غافلگیرش کردم
دوباره دست به سینه به صندلی تکیه داد و گفت:
چیکار کردی؟
با یه لبخند که نشونه رضایت بود سرمو یکم چرخوندم به سمت دیگه و عادی گفتم:
هیچی فقط از سر میز بدون اجازه بلند شدم و یه تیکه کوچولو انداختم
تهیونگ میگفت وفتی رفتم بالا حسابی داغ کرده بود پدربزرگ
سرمو سمتش برگردوندم
چشممو بستم و نمایشی با انگشتم یه قطره اشک الکی از گوشه چشمم پاک کردم و گفتم:
بخاطرش از ناهار خوشمزم دل کندم
کوک خنده مردونه ای کرد و گفت:
همینکار هات غیر قابل پیش بینی عه
لبخند رضایت بخشی زدم
حسابی گرم صحبت شده بودیم که غذا رو آوردن
دست از صحبت برداشتیم و مشغول شدیم....
خب خوشگلای من اینم پارت جدید🩰✨️
چطور بود؟
لایک و کامنت یادتون نره
و راستی لایکای پارت قبل رو زیاد کنین قشنگا همچنین پارتای قبلی رو❤️
فقط دوتا پارت فک کنم بالای ۲۰۰ لایک خورده بود بقیه هم برسونین قشنگام ماچ بهتون💋🙃✨️❤️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۶۰.۱k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط