در فروپاشی‌هایم . اشکی نریختم و حالا برای گیر کردن لباسم

در فروپاشی‌هایم . اشکی نریختم و حالا برای گیر کردن لباسم به دستگیره‌ در زار می‌زنم ، طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست . این حاصل نادیده گرفتن رنجی است که باید در آغوش می‌گرفتمش .!
_جآنگ‌هوسوک
دیدگاه ها (۱)

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²⁰افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب ...

شهید صالح عباسی فقط ۱۱ سال داشت؛ دانش‌آموز کلاس پنجم، پسری ک...

پارت ۱۷ : خب فکر کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

پارت ۲۰ سعی کردم دستگیره رو دوباره فشار بدم، ولی انگار قفل ش...

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیرت م...

مرد بی رحم

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑧هزاران رویا کشته می‌شوند تا بفه...

dark life = 21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط