اسم: وایولت❀

اسم: وایولت❀

نام خانوادگی :کونو❀
                                            
سن : ۱۷❀
                                   
گونه : انسان❀
                                                                                  
قد : ۱۶۷ ❀

وزن : ۴۱❀

تنفس : فرم یک شب پر ستاره❀
فرم دو شهاب❀
فرم سه ماه خونین❀
فرم چهار خورشید تابان ❀
فرم پنج آسمان مهتابی❀
فرم شیش آسمان خیس❀
فرم هفت طلوع آفتاب❀
فرم هشت آسمان پاک❀
فرم نه رقص نور❀
فرم ده خورشید گرفتگی❀
فرم یازده صاعقه خورشید❀
فرم دوازده ابر سیاه❀
فرم سیزده ستاره ی دنباله دار❀
فرم چهارده رنگین کمان شب❀
فرم پانزده ماه در روز خطر خطر احتمال ناشنوا شدن❀
فرم شانزدهم زوزه ی گرگ در شب❀
فرم هفدهم ستاره ی دنباله دار قبل از رسیدن از بین میرود❀
فرم هجدهم منظومه ی شمسی خطر خطر احتمال پاک شدن حافطه❀
فرم نانزدهم رنگین کمان سیاه❀
فرم بیست فرمی که با خواهرم اومه کونو ساختیمش گل های بهاری❀


رده : هاشیرا❀

بستگان : اومه کونو خواهر دوقولو
*مادر کیکو کونو *مرده*
پدر تاکدو کونو *مرده*

دوستاش : هوشیکو آکاری آیری یوهوا ریکا❀

تاریخ تولد : ۲۴ شهریور❀

اخلاق:برونگرا مهربون❀

علایق: خوراکی و کامیکو☺️👈🏻👉🏻❀

تنفرات:آسیب زدن به عزیزان❀

استاد : میتسوری❀

شیپ: کامیکو❀

داستان زندگی : شب شده بود... وایولت و اومه یهو بیدار شدن و دیدن یک شیطان داره مادر و پدرشون رو میخوره اومه داشت گریه میکرد که یهو وایولت هر چی دستش اومد رو برداشت و شیطان رو بعد از کلی سختی کشت وقتی وایولت رفت دست و صورتشو بشوره دید اومه خون اون شیطان رو خورده و نیمه شیطان شده و بعد گیومی یهو رسید و دید یک چیزی درون اومه و وایولت حس میکرد و یهو دید دهن اومه خونیه و میخواست بکشتش که وایولت جلوش رو گرفت و توضیح داد که چه خبر شده...
وایولت وقتی وارد سپاه شیطان کش شد دید در این کار مهارت خوبی داره و هاشیرا شد.‌.‌.‌‌.‌.
از بین هاشیراها کامیکو هاشیرا سایه رو دیدم اون ۲۱ سالش بود من که رفتم بعد یک مدت
با کامیکو صمیمی میشه و یک روز که جشنواره بود وایولت نمی‌توانست بند کیمونوش رو ببند همینجوری یک چیزی زد و وقتی رسید که با کامیکو بره جشنواره بند کیمونوش باز شد و کامیکو براش بست و وقتی خواستن حرکت کنند وایولت افتاد تو بغل کامیکو اونا سریع پا شدن و وارد جشنواره شدند و تو آتیش بازی کامیکو و وایولت دست هم را گرفته بودند که همه به آنان می‌کنند چه زوج قشنگی
بعد یک مدت
تو قلعه‌ی بینهایت به دست موزان کشته شدم زیرا میخواستم که کامیکو نجات پیدا کنه و همانجا علاقم را بهش گفتم و قبل از مرگ وایولت او را بوسیدم کامیکو بدجوری ناراحت شد و فریاد بزرگی زد
و جنگ جهانی سوم شروع شد🗿🗿🗿🗿🚨🚨🚨
دیدگاه ها (۰)

اپدیت بیوگرافی :

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط