انگار هیچوقت نمیشه خوب باشم
انگار هیچوقت نمیشه خوب باشم
هیچی دیگه مثل قبل نیست ، هیچی
من مگه رباتم که این همه سختی رو بتونم تحمل کنم؟ منم مثل همه از گوشت و خون ساخته شدم ، اصلا این همه سختی .. واقعا لازمه واسه ی یک ادم ؟
من حتی نمیتونستم با مرگ پشمک کنار بیام چه برسه به لاکی چرا همه یه کسایی که دوسشون دارم یا مردن یا دارن ازم دور میشن؟
یعنی سر نوشت من تنهاییه؟
درسته که اونا حیوون بودن.
ولی خب من اونا رو واقعا دوست داشتم
واقعا دوسشون داشتم و اصلا برام اسنکه حیوون بودن مهم نبود مهم این بود که پیششون همونی بودم که واقعا بودم نه اونی که هرروز داره نقشش رو بهتر بازی میکنه
نه من واقعا دوسشون داشتم اینکه یه نفری ولت کن و بره به تنهایی خیلی سخته چه برسه که از اون طرف دونفر از عزیزترنات هم بمیرن اونم نه به شکل عادی که عمرشون تموم بشه هردوشون کشته شدن یکی توسط حیوون و اون یکی توسط ادما
هردوشون تو بغلم مردن هردوشون
بعد انتظار دارین من نشکنم؟
هرچی هم باشه هرچقدرم من حرف بزنم برای توصیف اینکه نتونستم نجاتشون بدم و ادمه بدی هستم ناتوانه باید بکشیش تا بفهمی چی میگم اینکه عزیزت بمیره خودش سخته چه برسه به اینکه تو بغل خودت بمیره یه دقیقه میتونی تصور کنی که چقدر سخته نه؟
ولی حتی تصوراتتم در برابره این سختی خیلی کمه ..
انگار من هیچوقت نمیتونم کسی که دوسش دارم رو پیشه خودم نگه دارم انگار اینطوریه نه؟
هوف
اصلا چرا اینا رو دارم میگم؟
فکر کنم چون زیادی بهم بدی گذشته
که نه تنها با روح بلکه با جسمم هم دارم نشون میدم
چیبگموالا
بعد شیش تا قرص هنوزم زنده ام
چه بد🫤
مثل اینکه نمیتونم حالا حالا ها بمیرم🫤
هیچی دیگه مثل قبل نیست ، هیچی
من مگه رباتم که این همه سختی رو بتونم تحمل کنم؟ منم مثل همه از گوشت و خون ساخته شدم ، اصلا این همه سختی .. واقعا لازمه واسه ی یک ادم ؟
من حتی نمیتونستم با مرگ پشمک کنار بیام چه برسه به لاکی چرا همه یه کسایی که دوسشون دارم یا مردن یا دارن ازم دور میشن؟
یعنی سر نوشت من تنهاییه؟
درسته که اونا حیوون بودن.
ولی خب من اونا رو واقعا دوست داشتم
واقعا دوسشون داشتم و اصلا برام اسنکه حیوون بودن مهم نبود مهم این بود که پیششون همونی بودم که واقعا بودم نه اونی که هرروز داره نقشش رو بهتر بازی میکنه
نه من واقعا دوسشون داشتم اینکه یه نفری ولت کن و بره به تنهایی خیلی سخته چه برسه که از اون طرف دونفر از عزیزترنات هم بمیرن اونم نه به شکل عادی که عمرشون تموم بشه هردوشون کشته شدن یکی توسط حیوون و اون یکی توسط ادما
هردوشون تو بغلم مردن هردوشون
بعد انتظار دارین من نشکنم؟
هرچی هم باشه هرچقدرم من حرف بزنم برای توصیف اینکه نتونستم نجاتشون بدم و ادمه بدی هستم ناتوانه باید بکشیش تا بفهمی چی میگم اینکه عزیزت بمیره خودش سخته چه برسه به اینکه تو بغل خودت بمیره یه دقیقه میتونی تصور کنی که چقدر سخته نه؟
ولی حتی تصوراتتم در برابره این سختی خیلی کمه ..
انگار من هیچوقت نمیتونم کسی که دوسش دارم رو پیشه خودم نگه دارم انگار اینطوریه نه؟
هوف
اصلا چرا اینا رو دارم میگم؟
فکر کنم چون زیادی بهم بدی گذشته
که نه تنها با روح بلکه با جسمم هم دارم نشون میدم
چیبگموالا
بعد شیش تا قرص هنوزم زنده ام
چه بد🫤
مثل اینکه نمیتونم حالا حالا ها بمیرم🫤
- ۴۷۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط