ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.17
اون تنها شد تنهای تنها....
....
مراسم ختم بود هیچ کس اونجا نبود جز اهالی عمارت جئون
کانگ وو:متاسفام داداش.....
ته مین:نه..تو نباید متاسف باشی تقصیر تو نبود خوشحالم که پدرمو در راه خدمت به شما از دست دادم ..همش تقصیر اون چوی عوضیه ....امیدوارم هرچه زودتر کارش تموم بشه*بغض
کانگ وو:...منم همینطور
کوک:آمم ته مین...خب تو میتونی با ما بمونی به هرحال تو دیگه عضوی از خانواده ی مایی
ته مین:ممنونم ارباب
کوک:خواهش میکنم پسر
....
سویون:برای ته مین خیلی ناراحتم ...اون فقط پدرشو داشت معلومه حالش اصلا خوب نیست
کانگ وو:میدونم منم همینطور...حتی فکرشم نمی کردم همچین اتفاقی بی افته ...ته مین خیلی داغون شده یه هفته گذشته ولی اون از اتاقش بیرون نیومده
سویون:هر روز صدای گریه هاشو میشنوم واقعا قلبم درد میگیره تاحالا ته مینو اینطوری ندیده بودم
کانگ وو:منم همینطور
...
ا.ت:ته مین پسرم...ببین میدونم حالت زیاد خوب نیست ولی باید یه چیزی بخوری اینطوری به خودت آسیب میزنی
ته مین:ممنونم خانوم ولی اشتها ندارم
ا.ت:اینطوری که نمیشه حداقل یه لقمه
ته مین:ممنون نمیتونم گشنم نیست
ا.ت:....باشه چیزی خواستی خبرم کن
ته مین:باشه
....
کوک:ایششش لعنتی*بلند
یونگی:چیشده کوک
کوک:اون ته جونگ عوضی بهم زنگ زد
یونگی:چی گفت
کوک:گفت ...گفت حواسم باشه چون قراره کل خانوادم از هم بپاشه
یونگی:چرت تو پرت میگه
کوک:منم همین فکرو میکردم ولی ...حس میکنم قراره همین اتفاق بی افته اصلا از این حس خوشم نمیاد
یونگی:امیدوارم اینطور نشه
کوک:منم هیونگ منم
....
ته مین:کانگ وو
کانگ وو:بله
ته مین:میشه بیرون باهم حرف بزنیم؟
کانگ وو:باشه
و رفتن جلو در عمارت و
ته مین:کانگ وو ازت یه چیزی میخوام
کانگ وو:چی میخوای داداش
ته مین:ازت میخوام انتقام بابامو بگیری خب
کانگ وو:باشه حتما انجامش میدم
ته مین:کانگ ووبهم قول بده بعد من انتقام بابامو بگیری مراقب خودت باشی و از طرف من از ارباب جئون و خاله ا.ت تشکر کن اونا تو این مدت خیلی باهام خوب بودن
کانگ وو:باشه ولی چرا توری حرف میزنی انگار میخوای برای همیشه بری
ته مین:هیچی فقط یکم رفتم تو این مود ...من میرم هوا بخورم
کانگ وو:باشه
و از عمارت دور شد ذهن کانگ وو بخاطر حرفاش درگیر بود تا اینکه ده دقیقه بعد یه پیام بهش اومد از ته مین بود پیامشو باز کرد
ته مین:کانگ وو ازت بابات همه چی ممنونم و متاسفام..من بدون پدرم نمیتونم دیگه دارم دیوونه میشم ...پس خدافظ رفیق..حواست باشه نزنی زیر قولت....خداحافظ کانگ وو از دوستی باهات لذت بردم
کانگ وو:ت ته مین نه ...
همون لحظه صدای برخورد ماشین به چیزی از خیابون نزدیک عمارت اومد و صدای بوق ماشینا بلند شد
کانگ وو:ت ته مین نهههه
.....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
chapter:2
P.17
اون تنها شد تنهای تنها....
....
مراسم ختم بود هیچ کس اونجا نبود جز اهالی عمارت جئون
کانگ وو:متاسفام داداش.....
ته مین:نه..تو نباید متاسف باشی تقصیر تو نبود خوشحالم که پدرمو در راه خدمت به شما از دست دادم ..همش تقصیر اون چوی عوضیه ....امیدوارم هرچه زودتر کارش تموم بشه*بغض
کانگ وو:...منم همینطور
کوک:آمم ته مین...خب تو میتونی با ما بمونی به هرحال تو دیگه عضوی از خانواده ی مایی
ته مین:ممنونم ارباب
کوک:خواهش میکنم پسر
....
سویون:برای ته مین خیلی ناراحتم ...اون فقط پدرشو داشت معلومه حالش اصلا خوب نیست
کانگ وو:میدونم منم همینطور...حتی فکرشم نمی کردم همچین اتفاقی بی افته ...ته مین خیلی داغون شده یه هفته گذشته ولی اون از اتاقش بیرون نیومده
سویون:هر روز صدای گریه هاشو میشنوم واقعا قلبم درد میگیره تاحالا ته مینو اینطوری ندیده بودم
کانگ وو:منم همینطور
...
ا.ت:ته مین پسرم...ببین میدونم حالت زیاد خوب نیست ولی باید یه چیزی بخوری اینطوری به خودت آسیب میزنی
ته مین:ممنونم خانوم ولی اشتها ندارم
ا.ت:اینطوری که نمیشه حداقل یه لقمه
ته مین:ممنون نمیتونم گشنم نیست
ا.ت:....باشه چیزی خواستی خبرم کن
ته مین:باشه
....
کوک:ایششش لعنتی*بلند
یونگی:چیشده کوک
کوک:اون ته جونگ عوضی بهم زنگ زد
یونگی:چی گفت
کوک:گفت ...گفت حواسم باشه چون قراره کل خانوادم از هم بپاشه
یونگی:چرت تو پرت میگه
کوک:منم همین فکرو میکردم ولی ...حس میکنم قراره همین اتفاق بی افته اصلا از این حس خوشم نمیاد
یونگی:امیدوارم اینطور نشه
کوک:منم هیونگ منم
....
ته مین:کانگ وو
کانگ وو:بله
ته مین:میشه بیرون باهم حرف بزنیم؟
کانگ وو:باشه
و رفتن جلو در عمارت و
ته مین:کانگ وو ازت یه چیزی میخوام
کانگ وو:چی میخوای داداش
ته مین:ازت میخوام انتقام بابامو بگیری خب
کانگ وو:باشه حتما انجامش میدم
ته مین:کانگ ووبهم قول بده بعد من انتقام بابامو بگیری مراقب خودت باشی و از طرف من از ارباب جئون و خاله ا.ت تشکر کن اونا تو این مدت خیلی باهام خوب بودن
کانگ وو:باشه ولی چرا توری حرف میزنی انگار میخوای برای همیشه بری
ته مین:هیچی فقط یکم رفتم تو این مود ...من میرم هوا بخورم
کانگ وو:باشه
و از عمارت دور شد ذهن کانگ وو بخاطر حرفاش درگیر بود تا اینکه ده دقیقه بعد یه پیام بهش اومد از ته مین بود پیامشو باز کرد
ته مین:کانگ وو ازت بابات همه چی ممنونم و متاسفام..من بدون پدرم نمیتونم دیگه دارم دیوونه میشم ...پس خدافظ رفیق..حواست باشه نزنی زیر قولت....خداحافظ کانگ وو از دوستی باهات لذت بردم
کانگ وو:ت ته مین نه ...
همون لحظه صدای برخورد ماشین به چیزی از خیابون نزدیک عمارت اومد و صدای بوق ماشینا بلند شد
کانگ وو:ت ته مین نهههه
.....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
- ۱.۱k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط