☆𝓣𝓱𝓮 𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓢𝓽𝓪𝓻☆
☆𝓣𝓱𝓮 𝓛𝓸𝓼𝓽 𝓢𝓽𝓪𝓻☆
"ستاره گمشده"
"PART 2"
من دوست دارم،خودتو خسته نکن و استرس نگیر...
تو همین فکرا بودم که صدای کلید در اومد...بلند شدم و به در مشت زدم،گریه کردم و التماس کردم ولی فایده نداشت....
همونجا رو زمین به در تکیه دادم و نشستم و گریه کردم...فرداش مثل سگ اومد جلوم غذا انداخت...خواست بره که از رو زمین خزیدم و دستشو گرفتم:مامان بخدا جبران میکنم توروخدا بیارم بیرون
دستشو کشید و گفت:آبرومو میتونی جبران کنی؟پولایی که برات خرج کردم چی؟چون بابات ولمون کرده بود بخاطرت از مردم قرض کردم و بهت سخت نگرفتم ولی خیلی اسون گرفتی. از مینا یاد بگیر، هم خوشگله هم باهوش، کاش به دنیا نمیومدی.
+مامان نهم میرم تیزهوشان قول میدم قبول بشم توروخدا بیارم بیرون(گریه)
یه نگاه بهم انداخت و رفت...
هرروز فقط دو وعده غذا از ته مونده خودشون مینداخت جلوم...حتی نمیزاشت برم حموم...هر دفعه میومد تو اتاق تحقیرم میکرد جوری که حس میکردم دارم دیوونه میشم،بعد از رفتنش همیشه انگار یه نفر درگوشم حرفاشو تکرار میکرد..گوشامو میگرفتم ولی فایده نداشت..هر دفعه هم مینا میومد بهش التماس میکردم ولی اون فقط میگفت:تو جایی تو این خونه نداری...
من کل تابستونو تو اون اتاق تاریک که فقط یه پنجره خیلی کوچیک داشت گذروندم...اما خب من احساساتی تر از این حرفا بودم و بخشیدمشون،چون نمیخواستم حالا که داداشم رفته اوناهم برن...
[پایان فلش بک]
خودمو جلو در مدرسه دیدم،نفس عمیق کشیدم و وارد شدم،بخاطر روز اخر یه جشن کوچیک بود اما حیاط خیلی شلوغ بود...
زیر یه درخت،جودی رو دیدم که نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود و با یه تیکه چوب خط های نامعلوم میکشید...جودی،اونم مثل من زندگی سختی داشته. ما از کلاس هفتم بهترین دوست های همدیگه بودیم...تنها کسی که جلوش خود واقعیم بودم.
منم مثل خودش کنارش نشستم که سرشو بالا اورد، بغض کرده بود و چشماش و نوک بینیش قرمز بود:میکا...
دستمو گذاشتم رو سرش و اروم موهاشو نوازش میکردم که همین باعث شد گریه کنه...سرشو چسبوندم به شونه ام...اشکاش کتمو خیس کرده بود.
+چیشده؟
از بغلم اومد بیرون و با هق هق گفت:من دلم برات تنگ میشه...
خندیدم و گفتم: ما بعد مدرسه هم میتونیم بریم بیرون، دیگه بچه نیستیم، مگه نه؟
هنوز همونجوری بهم خیره شده بود که گفتم:ای بابا بیخیال تو که میدونی...
صدام اروم تر شد:به مامانم قول دادم...
بلند شد و لبخند زد،دامنشو تکون داد و دستمو گرفت:هنوز جشن تموم نشده،نمیخوای کلاه بندازیم بالا؟ناسلامتی بزرگای مدرسه ایم
خندیدم و دستشو گرفتم که شروع کرد به دویدن سمت کلاس.
+هی کجا میری؟
جوابمو نداد تا رسیدیم به کلاس، منو همچنان به سمت میز خودش میکشوند.
جلوی میزش دستمو ول کرد و رفت سمت کیفش،از داخل کیفش یه دفترچه دراورد و به سمتم گرفت:بیا،اینو بعد مدرسه بخون.
دفترچه رو گرفتم و گفتم:چرا الان نخونم؟
رو میز نشست و گفت میفهمی...
_______________________________________
اینم از پارت امروز🦥🎀
"ستاره گمشده"
"PART 2"
من دوست دارم،خودتو خسته نکن و استرس نگیر...
تو همین فکرا بودم که صدای کلید در اومد...بلند شدم و به در مشت زدم،گریه کردم و التماس کردم ولی فایده نداشت....
همونجا رو زمین به در تکیه دادم و نشستم و گریه کردم...فرداش مثل سگ اومد جلوم غذا انداخت...خواست بره که از رو زمین خزیدم و دستشو گرفتم:مامان بخدا جبران میکنم توروخدا بیارم بیرون
دستشو کشید و گفت:آبرومو میتونی جبران کنی؟پولایی که برات خرج کردم چی؟چون بابات ولمون کرده بود بخاطرت از مردم قرض کردم و بهت سخت نگرفتم ولی خیلی اسون گرفتی. از مینا یاد بگیر، هم خوشگله هم باهوش، کاش به دنیا نمیومدی.
+مامان نهم میرم تیزهوشان قول میدم قبول بشم توروخدا بیارم بیرون(گریه)
یه نگاه بهم انداخت و رفت...
هرروز فقط دو وعده غذا از ته مونده خودشون مینداخت جلوم...حتی نمیزاشت برم حموم...هر دفعه میومد تو اتاق تحقیرم میکرد جوری که حس میکردم دارم دیوونه میشم،بعد از رفتنش همیشه انگار یه نفر درگوشم حرفاشو تکرار میکرد..گوشامو میگرفتم ولی فایده نداشت..هر دفعه هم مینا میومد بهش التماس میکردم ولی اون فقط میگفت:تو جایی تو این خونه نداری...
من کل تابستونو تو اون اتاق تاریک که فقط یه پنجره خیلی کوچیک داشت گذروندم...اما خب من احساساتی تر از این حرفا بودم و بخشیدمشون،چون نمیخواستم حالا که داداشم رفته اوناهم برن...
[پایان فلش بک]
خودمو جلو در مدرسه دیدم،نفس عمیق کشیدم و وارد شدم،بخاطر روز اخر یه جشن کوچیک بود اما حیاط خیلی شلوغ بود...
زیر یه درخت،جودی رو دیدم که نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود و با یه تیکه چوب خط های نامعلوم میکشید...جودی،اونم مثل من زندگی سختی داشته. ما از کلاس هفتم بهترین دوست های همدیگه بودیم...تنها کسی که جلوش خود واقعیم بودم.
منم مثل خودش کنارش نشستم که سرشو بالا اورد، بغض کرده بود و چشماش و نوک بینیش قرمز بود:میکا...
دستمو گذاشتم رو سرش و اروم موهاشو نوازش میکردم که همین باعث شد گریه کنه...سرشو چسبوندم به شونه ام...اشکاش کتمو خیس کرده بود.
+چیشده؟
از بغلم اومد بیرون و با هق هق گفت:من دلم برات تنگ میشه...
خندیدم و گفتم: ما بعد مدرسه هم میتونیم بریم بیرون، دیگه بچه نیستیم، مگه نه؟
هنوز همونجوری بهم خیره شده بود که گفتم:ای بابا بیخیال تو که میدونی...
صدام اروم تر شد:به مامانم قول دادم...
بلند شد و لبخند زد،دامنشو تکون داد و دستمو گرفت:هنوز جشن تموم نشده،نمیخوای کلاه بندازیم بالا؟ناسلامتی بزرگای مدرسه ایم
خندیدم و دستشو گرفتم که شروع کرد به دویدن سمت کلاس.
+هی کجا میری؟
جوابمو نداد تا رسیدیم به کلاس، منو همچنان به سمت میز خودش میکشوند.
جلوی میزش دستمو ول کرد و رفت سمت کیفش،از داخل کیفش یه دفترچه دراورد و به سمتم گرفت:بیا،اینو بعد مدرسه بخون.
دفترچه رو گرفتم و گفتم:چرا الان نخونم؟
رو میز نشست و گفت میفهمی...
_______________________________________
اینم از پارت امروز🦥🎀
- ۹۸۵
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط