سناریو اسلیترین: متیو ریدل
متیو وقتی که غیرتی میشه(نکته: ما با متیو توی رابطه هستیم)
*درخواستی*
(پیشنهاد میکنم موقع خوندن اهنگ روی ویدیو رو گوش کنید )
ردای اسلیترینم رو پوشیدم و از خوابگاهم بیرون اومدم که دیدم تئودور دم در ایستاده.
+صبح بخیر تئو
-صبح توام بخیر پرنسس.
سال اول و دوم و سوم خیلی با تئو دوست بودم اما بعدش که با متیو رفتم تو رابطه دوستیمون هم کمتر شد.
بعد از اولین کلاس معجون سازیمون با پروفسور اسلاگهورن اومدیم بیرون و تئودور شروع کردن چرت و پرت گفتن و جوک گفتن. منم که به ترک دیوار هم میخندم شروع کردم به خندیدن
-وقتی میخندی خیلی قشنگ تر میشی پرنسس.
من همینطور داشتم میخندیدم که یهو احساس کردم یکی دستم رو گرفت. متیو بود....خدا
*خب مثل اینکه خیلی خوش میگذره. چی میگفتین ؟ چرا اومدم ساکت شدین؟
خندم رو تموم میکنم و بهش نگاه میکنم که فکش منقبض شده.
-هیچی فقط داشتم میخندودمش کاری که تو نمیتونی انجامش بدی.
*چی گفتی...؟
صداش خیلی آروم بود و واقعن داشت وحشتناک به تئو نگاه میکرد....وای....
+باشه متیو بیا بریم...یه چیزی میخوام بهت بگم...
-نه وایستا....چی گفتی الان بهم تئو؟؟
*گفتم تو به اندازه ی کافی این دختر رو خوشحال نمیکنی. شنیدی حالا؟
یهو متیو یه مشت زیر دل تئو میخوابونه...خدای من...
+متیو خواهش میکنم بیا بریم...
دستم رو محکم تر میگیره و منو از اونجا دور میکنه.
*تو چیزی میخواستی بهم بگی؟
+متیو...
ناگهان منو به دیوار میچسبونه و میبوسه منو. از بین بوسه گفت
*بهم قول بده که دیگه نزدیک پسر غریبه ای نمیشی مخصوصن اون....
+تو میدونی من تورو دوست دارم و اون دوستمه
دوباره منو میبوسه
*نه...فقط من تنها پسر توی زندگیت هستم...هم دوستتم دوست پسرت و هرچیزی که میخوای باشم....باشه؟...
+پناه بر مرلین....باشه...
*افرین...حالا هم بریم خوابگاهم میخوام یه چیزی نشونت بدم
+حتما مثل دفعه ی قبل...
خنده ی میکنه *منو خیلی خوب میشناسی...
با حمایتاتون باعث میشید بیشتر فعالیت کنم🙏🏼 نظرتون رو بنویسید🙏🏼🎸
*درخواستی*
(پیشنهاد میکنم موقع خوندن اهنگ روی ویدیو رو گوش کنید )
ردای اسلیترینم رو پوشیدم و از خوابگاهم بیرون اومدم که دیدم تئودور دم در ایستاده.
+صبح بخیر تئو
-صبح توام بخیر پرنسس.
سال اول و دوم و سوم خیلی با تئو دوست بودم اما بعدش که با متیو رفتم تو رابطه دوستیمون هم کمتر شد.
بعد از اولین کلاس معجون سازیمون با پروفسور اسلاگهورن اومدیم بیرون و تئودور شروع کردن چرت و پرت گفتن و جوک گفتن. منم که به ترک دیوار هم میخندم شروع کردم به خندیدن
-وقتی میخندی خیلی قشنگ تر میشی پرنسس.
من همینطور داشتم میخندیدم که یهو احساس کردم یکی دستم رو گرفت. متیو بود....خدا
*خب مثل اینکه خیلی خوش میگذره. چی میگفتین ؟ چرا اومدم ساکت شدین؟
خندم رو تموم میکنم و بهش نگاه میکنم که فکش منقبض شده.
-هیچی فقط داشتم میخندودمش کاری که تو نمیتونی انجامش بدی.
*چی گفتی...؟
صداش خیلی آروم بود و واقعن داشت وحشتناک به تئو نگاه میکرد....وای....
+باشه متیو بیا بریم...یه چیزی میخوام بهت بگم...
-نه وایستا....چی گفتی الان بهم تئو؟؟
*گفتم تو به اندازه ی کافی این دختر رو خوشحال نمیکنی. شنیدی حالا؟
یهو متیو یه مشت زیر دل تئو میخوابونه...خدای من...
+متیو خواهش میکنم بیا بریم...
دستم رو محکم تر میگیره و منو از اونجا دور میکنه.
*تو چیزی میخواستی بهم بگی؟
+متیو...
ناگهان منو به دیوار میچسبونه و میبوسه منو. از بین بوسه گفت
*بهم قول بده که دیگه نزدیک پسر غریبه ای نمیشی مخصوصن اون....
+تو میدونی من تورو دوست دارم و اون دوستمه
دوباره منو میبوسه
*نه...فقط من تنها پسر توی زندگیت هستم...هم دوستتم دوست پسرت و هرچیزی که میخوای باشم....باشه؟...
+پناه بر مرلین....باشه...
*افرین...حالا هم بریم خوابگاهم میخوام یه چیزی نشونت بدم
+حتما مثل دفعه ی قبل...
خنده ی میکنه *منو خیلی خوب میشناسی...
با حمایتاتون باعث میشید بیشتر فعالیت کنم🙏🏼 نظرتون رو بنویسید🙏🏼🎸
- ۲۱۹
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط