part3

part3

الی در سمت خودشو باز کرد و پیاده شد : مستر برید اون سمت من حواسشون و پرت میکنم!

کوک با تکیه دیواره صخره که جای امنی بود از میان شاخ وبرگ درختان سایه اش در تاریکی گم شد.

الی به سمت ماشین برگشت قلبش تند میزد...ماشین ها رسیدند دست هایش لرزید نفس اسوده ای کشید...

پلیس ها گفتند:اینجا چه خبره؟

الی برگشت و با دیدن مردهایی که لباس تیره پوشیدند ترسید...

یکی از مرد ها گفت:یه تصادف بوده؟کسه دیگه ای اینجا بود صدایی شنیدم؟

الی گفت: نه فقط من بودم فکر کنم صدای رعد برق و باران بوده!

مرد چشماشو تنگ کرد و گفت:مطمئنی؟

الی بی درنگ گفت مطمئنم!

مردان نگاهی انداختند و گفتند :مراقب باش...جاده خطرناکه!

بعد از رفتن انها الی به عقب رفت نفس عمیقی کشید ...

میدانست که این تازه اول ماجراست...مردی که حتی نمیدانست اسمش چیست مرد مرموز زخمی او را وارد دنیایی کرده بود که هیچ تصوری از ان نداشت دنیایی که زیر سایه ی باران و تاریکی شب تازه شروع به اشکار کردن بود!


دوستانی که تازه وارد صفحم شدید خوش اومدید نظرتون و لایک هاتون برام انرژی میده حتما حمایت کنید سوالی داشتید بپرسید.
دوستون دارم🍒

#فیک#فیکشن#اسمات#کوک#بنگتن#مافیایی#دویکند#فیکشن_کوک#بی_تی_اس
دیدگاه ها (۱۶)

وقتی میرین مهمونی ولی ...با صدای میا نفس عمیقی کشیدم _آره جو...

پارت پنجم---**پارت پنجم: فرار به سمتِ سایه‌ها**ماشین با ترمز...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

Iove and the moonPart 42ماشین در سکوت حرکت می‌کرد. صدای آرام...

🖤 پارت ۴ | «مهمان ناخوانده»صبح هنوز کامل روشن نشده بود.لانا ...

debt (part 3)

قلبی در قلمرو دشمن — پارت نهمدرِ عمارت باز شد.مردی با کت مشک...

ᴘᴀʀᴛ ۲۴ | اولین روز مدرسهصبح زود...آرا جلوی آینه ایستاده بود...

اخرین بازمانده

پارت چهارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط