( سایه عشق )
( سایه عشق )
پارت ۱۴
کنار میزی خوراکی ها ایستاده بود و به دنبال دوست هایش با چشم های درشت اش میگشت یعنی میشد اون مستری که چندیدن دقیقه پیش تو حیاط دیده بودتش حال هم باهاش ملاقات کند مردمک چشم هایش را پایین برد با دیدن گردنبند تو گردنش خوشحال تر شد
_____________
کیم تهیونگ شاهزاده فرانسه با اون اخلاق اش مشغول حرف زدن با برادر کوچک اش فرانسیس با اخلاق مرموز اش کنار برادر بزرگ ترش نشسته بود،
نیکلاس پسر عمه بزرگ شاهزاده تهیونگ روبه رو شاهزاده تهیونگ نشسته بود .... پسره حسود و پرو ای بود ... دست راست شاهزاده تهیونگ ژنرال فیلیکس که به اسرار تهیونگ به این جشن آماده بود کنار شاهزاده فرانسیس نشسته بود تنها فقد آن مستر ها بدونه دوشیزه ای نشسته و مشغول خوردن شراب قرمز بودن ...
دوشیزه داستان بلخره با جستجوی چشم اش همان مستری که اون روز در جنگ مسابقه ای باهاش ترتیب داده بود و حال جلو چشم هایش مشغول حرف زدن بود ...
دختره مرموز ای بود نمیخواست مثل دوشیزه های دیگی رفتار بکنه با نقشه ای که در افکارش درست کرده بود پا قدم شد سمته آن ها تهیونگ روبه دوست اش کرد و مشغول حرف زدن شد با دیدن کسی که جلو اش رد میشد سکوت کرد و به آن خیره شد ( خودشه همون دوشیزه )
این را در ذهنش تکرار کرد دختره با انداختن بادبزن اش رو زمین هیچ نگاهی بهش نداخت و با قدم های آهسته راه میرفت.... در این وسط چشم های این مستر های فرانسوی به آن دوشیزه بود برای آن ها این اولین و آخرین دوشیزه ای بود که به زیبایی اش دیده بود شاهزاده فرانسه از رو صندلی بلند شد ولی با آن صحنه ای که مواجه شد ایستاد ...
نیکلاس : دوشیزه زیبا !
دختره نیشخندی زد و سمته صدا چرخید ولی ... !
اون همان فردی نبود که میخواست دختره لبخند بر لب هایش سمته نیکلاس رفت با گرفتن دامنش کمی رو زانو هایش خم شد ..
ات : خیلی متشکرم
نیکلاس: خواهش میکنم دوشیزه؟
ات : وانتورا ات میتونید اینجوری صدام کنید
نیکلاس بادبزن را جلو برد سمته دختره و بلافاصله ات دستش را دراز کرد سمته بادبزن ولی دوباره به عقب کشیده شد... شوکه به مستری جلو اش خیره شد
نیکلاس: این پیشم بمونه ..
دختره خنده ای کرد ( مردک اگه تو جشن نبودیم دخلتو درمیآورم )
افکارشرا کنار زد و لبخندی زد .... ات : شما یه مستری هستین درسته ؟ پس بادبزن را میخواهید چیکار
نیکلاس خنده ای کرد و به سمته زمین خیره شد نگاهی به دختره انداخت... نیکلاس : انگار برای شما خیلی مهمه این بادبزن
دختره لبخندی زد و به نیکلاس پشت کرد ... ات : قول میدم این رو تلافی کنم ..
دوباره سمته نیکلاس چرخید و سرتا پا نگاهی بهش انداخت .. ات : اسم شما !
پارت ۱۴
کنار میزی خوراکی ها ایستاده بود و به دنبال دوست هایش با چشم های درشت اش میگشت یعنی میشد اون مستری که چندیدن دقیقه پیش تو حیاط دیده بودتش حال هم باهاش ملاقات کند مردمک چشم هایش را پایین برد با دیدن گردنبند تو گردنش خوشحال تر شد
_____________
کیم تهیونگ شاهزاده فرانسه با اون اخلاق اش مشغول حرف زدن با برادر کوچک اش فرانسیس با اخلاق مرموز اش کنار برادر بزرگ ترش نشسته بود،
نیکلاس پسر عمه بزرگ شاهزاده تهیونگ روبه رو شاهزاده تهیونگ نشسته بود .... پسره حسود و پرو ای بود ... دست راست شاهزاده تهیونگ ژنرال فیلیکس که به اسرار تهیونگ به این جشن آماده بود کنار شاهزاده فرانسیس نشسته بود تنها فقد آن مستر ها بدونه دوشیزه ای نشسته و مشغول خوردن شراب قرمز بودن ...
دوشیزه داستان بلخره با جستجوی چشم اش همان مستری که اون روز در جنگ مسابقه ای باهاش ترتیب داده بود و حال جلو چشم هایش مشغول حرف زدن بود ...
دختره مرموز ای بود نمیخواست مثل دوشیزه های دیگی رفتار بکنه با نقشه ای که در افکارش درست کرده بود پا قدم شد سمته آن ها تهیونگ روبه دوست اش کرد و مشغول حرف زدن شد با دیدن کسی که جلو اش رد میشد سکوت کرد و به آن خیره شد ( خودشه همون دوشیزه )
این را در ذهنش تکرار کرد دختره با انداختن بادبزن اش رو زمین هیچ نگاهی بهش نداخت و با قدم های آهسته راه میرفت.... در این وسط چشم های این مستر های فرانسوی به آن دوشیزه بود برای آن ها این اولین و آخرین دوشیزه ای بود که به زیبایی اش دیده بود شاهزاده فرانسه از رو صندلی بلند شد ولی با آن صحنه ای که مواجه شد ایستاد ...
نیکلاس : دوشیزه زیبا !
دختره نیشخندی زد و سمته صدا چرخید ولی ... !
اون همان فردی نبود که میخواست دختره لبخند بر لب هایش سمته نیکلاس رفت با گرفتن دامنش کمی رو زانو هایش خم شد ..
ات : خیلی متشکرم
نیکلاس: خواهش میکنم دوشیزه؟
ات : وانتورا ات میتونید اینجوری صدام کنید
نیکلاس بادبزن را جلو برد سمته دختره و بلافاصله ات دستش را دراز کرد سمته بادبزن ولی دوباره به عقب کشیده شد... شوکه به مستری جلو اش خیره شد
نیکلاس: این پیشم بمونه ..
دختره خنده ای کرد ( مردک اگه تو جشن نبودیم دخلتو درمیآورم )
افکارشرا کنار زد و لبخندی زد .... ات : شما یه مستری هستین درسته ؟ پس بادبزن را میخواهید چیکار
نیکلاس خنده ای کرد و به سمته زمین خیره شد نگاهی به دختره انداخت... نیکلاس : انگار برای شما خیلی مهمه این بادبزن
دختره لبخندی زد و به نیکلاس پشت کرد ... ات : قول میدم این رو تلافی کنم ..
دوباره سمته نیکلاس چرخید و سرتا پا نگاهی بهش انداخت .. ات : اسم شما !
- ۴۳.۲k
- ۳۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط