حلما ققنوس تبریز
حِلما؛ قُقنوس ِ تبریز
دختری که از دل دود، خاکستر و آوار برخاست.
سحرگاهِ دوشنبه، سوم فروردین ۱۴۰۵؛ وقتی هنوز شهر در آغوش خواب بود، آسمانِ تبریز شکافت…
موشک آمریکایی-صهیونیستی، بیرحم و بیهشدار، بر قلبِ یک مجتمع مسکونی فرود آمد.
خانهای فرو ریخت…
خانوادهای پر کشید…
و چهار ستاره از آسمانِ این سرزمین خاموش شدند؛اعضای خانواده همگی در خونِ خود غلتیدند و به جمع ش پیوستند.
اما در میانِ آنهمه دود و آوار،
در دلِ ویرانی و سکوتِ مرگ…
صدایی بود. صدای گریهای کوچک، اما بزرگتر از تمام فریادهای جهان…
حِلما…
دخترِ یکسالهٔ تبریز…
تنها بازماندهٔ آن خانه، تنها نشانهٔ تپندهٔ زندگی در میانِ خاکستر.
امدادگرها رسیدند؛ دستهایی خسته، اما دلهایی لبریز از مهر.
او را از دلِ آوار بیرون کشیدند،
و با قربانصدقههایی پدرانه، با صدایی لرزان اما امیدوار، تلاش کردند این فرشتهٔ کوچک را آرام کنند…
تا دوباره به زندگی برگردد،تا دوباره نفس ِ تبریز و ایران بتپد..
[🇮🇷] [ツ]
𖥔࣪ @chuchchak 𖥔࣪
دختری که از دل دود، خاکستر و آوار برخاست.
سحرگاهِ دوشنبه، سوم فروردین ۱۴۰۵؛ وقتی هنوز شهر در آغوش خواب بود، آسمانِ تبریز شکافت…
موشک آمریکایی-صهیونیستی، بیرحم و بیهشدار، بر قلبِ یک مجتمع مسکونی فرود آمد.
خانهای فرو ریخت…
خانوادهای پر کشید…
و چهار ستاره از آسمانِ این سرزمین خاموش شدند؛اعضای خانواده همگی در خونِ خود غلتیدند و به جمع ش پیوستند.
اما در میانِ آنهمه دود و آوار،
در دلِ ویرانی و سکوتِ مرگ…
صدایی بود. صدای گریهای کوچک، اما بزرگتر از تمام فریادهای جهان…
حِلما…
دخترِ یکسالهٔ تبریز…
تنها بازماندهٔ آن خانه، تنها نشانهٔ تپندهٔ زندگی در میانِ خاکستر.
امدادگرها رسیدند؛ دستهایی خسته، اما دلهایی لبریز از مهر.
او را از دلِ آوار بیرون کشیدند،
و با قربانصدقههایی پدرانه، با صدایی لرزان اما امیدوار، تلاش کردند این فرشتهٔ کوچک را آرام کنند…
تا دوباره به زندگی برگردد،تا دوباره نفس ِ تبریز و ایران بتپد..
[🇮🇷] [ツ]
𖥔࣪ @chuchchak 𖥔࣪
- ۱۳.۹k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط