خب شاید بهتره یه خداحافظی بگم...
خب شاید بهتره یه خداحافظی بگم...
چرا میگم من یونگیم ولی در یه بدن دیگه ؟
من با ۲۶ سال سن از ۱۷ سالگیم شاغلم :)
هم درس خوندم هم کار کردم
هم دانشگاه رفتم ، هم هزینه خانواده رو دادم
مشکل قلبی ، میگرن ، تاندون پاره پام...خیلی درد هام زیادن :)
تنها بچه ام
تو هنرستان از پله ها هلم دادن و خب...تاندون پا و کتفم در رفته🙃 و هیچ وقت پول برای خودم نرسیده درمانش کنم ، با قرص سرپام
با این حال که همیشه همه فشار ها روم بوده
با همه مهربون بودم و همه از مهربونیم رو سواستفاده کردن🙃
همیشه اونی که دلش شکسته من بودم :)
اخلاقای بد زیاد دارم...من بینقص نیستم
یکم شاید پارانوئاید باشم ، شکاک باشم...
یکم شاید به راحتی با کسی صمیمی نشم
ولی خب...سعی میکنم برا همه نقش اون رفیقه ، خواهره ، مادره ، حتی یه جاهایی در حق رفیقام پدری کردم...
همیشه شنونده بودم
با اینکه از ادمای پر حرف خوشم نمیاد ، ولی سعی کردم منعطف باشم
و سخته وقتی درکت نمیکنن و از حرفات بد برداشت میکنن :)))))))
سخته وقتی حرفات رو بد متوجه میشن🙃
من دلم نمیخواد هیچ کدومتون اسیب ببینید ، همتون خواهر کوچیکه منید :)
ولی سخته
مادر مریض
پدرم که جدیدا ها مریض شده
اجاره خونه ، خرج خونه ، خرج دارو و...
دارم مثل سگ کار میکنم :) نیستم رو خط چون تا صبح دارم طرح میزنم
زمان ما فتوشاپ نبود :) دارم خودم به خودم یاد میدم...
حس میکنم به همتون یه بدی کردم و ازم خسته شدید :)
نمیدونم شایدم فشار روحی انقدر روم زیاده که دارم از ته اعماق وجودم امیگدالام رو صدا میزنم :)
متاسفم...
ممنونم که تا الان همراهیم کردید...شاید اف بزنم برای چند روز...خیلی فشار رومه...خیلی...
از ته اعماق وجودم دارم امیگدالام رو صدا میکنم ، اما اون زندون لعنتی انقدر درش عمیقه که نمیتونم خودمو ازاد کنم و به خودم کمک کنم...
خداحافظ...
#فرماندهی_ژنرال_مین
#قرارگاه_دلنوشتهها
#سپاه_سربازان_مین
#قلمرو_ژنرال_مین
#دلنوشتههای_ژنرال
چرا میگم من یونگیم ولی در یه بدن دیگه ؟
من با ۲۶ سال سن از ۱۷ سالگیم شاغلم :)
هم درس خوندم هم کار کردم
هم دانشگاه رفتم ، هم هزینه خانواده رو دادم
مشکل قلبی ، میگرن ، تاندون پاره پام...خیلی درد هام زیادن :)
تنها بچه ام
تو هنرستان از پله ها هلم دادن و خب...تاندون پا و کتفم در رفته🙃 و هیچ وقت پول برای خودم نرسیده درمانش کنم ، با قرص سرپام
با این حال که همیشه همه فشار ها روم بوده
با همه مهربون بودم و همه از مهربونیم رو سواستفاده کردن🙃
همیشه اونی که دلش شکسته من بودم :)
اخلاقای بد زیاد دارم...من بینقص نیستم
یکم شاید پارانوئاید باشم ، شکاک باشم...
یکم شاید به راحتی با کسی صمیمی نشم
ولی خب...سعی میکنم برا همه نقش اون رفیقه ، خواهره ، مادره ، حتی یه جاهایی در حق رفیقام پدری کردم...
همیشه شنونده بودم
با اینکه از ادمای پر حرف خوشم نمیاد ، ولی سعی کردم منعطف باشم
و سخته وقتی درکت نمیکنن و از حرفات بد برداشت میکنن :)))))))
سخته وقتی حرفات رو بد متوجه میشن🙃
من دلم نمیخواد هیچ کدومتون اسیب ببینید ، همتون خواهر کوچیکه منید :)
ولی سخته
مادر مریض
پدرم که جدیدا ها مریض شده
اجاره خونه ، خرج خونه ، خرج دارو و...
دارم مثل سگ کار میکنم :) نیستم رو خط چون تا صبح دارم طرح میزنم
زمان ما فتوشاپ نبود :) دارم خودم به خودم یاد میدم...
حس میکنم به همتون یه بدی کردم و ازم خسته شدید :)
نمیدونم شایدم فشار روحی انقدر روم زیاده که دارم از ته اعماق وجودم امیگدالام رو صدا میزنم :)
متاسفم...
ممنونم که تا الان همراهیم کردید...شاید اف بزنم برای چند روز...خیلی فشار رومه...خیلی...
از ته اعماق وجودم دارم امیگدالام رو صدا میکنم ، اما اون زندون لعنتی انقدر درش عمیقه که نمیتونم خودمو ازاد کنم و به خودم کمک کنم...
خداحافظ...
#فرماندهی_ژنرال_مین
#قرارگاه_دلنوشتهها
#سپاه_سربازان_مین
#قلمرو_ژنرال_مین
#دلنوشتههای_ژنرال
- ۲.۹k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط