طفل بودم زندگی بعد از تو جانم را گرفت
طفل بودم زندگی بعد از تو جانم را گرفت
لب گشودم تا سخن گفتم زبانم را گرفت
بارها گفتم بگویم آنچه بامن کرده ای
دست غیرت حلقه زد دورم دهانم را گرفت
رستم گم کرده راه منزل تهمینه را
زندگی بعد از تو سهراب جانم را گرفت
بذر خود ناکافی بودن را به جانم کاشتی
این تنفر رفته رفته جانم را گرفت
روزگاری ساختم در لابه لای شاخه ها
ماری شده همسایه بامن آشیانم را گرفت
سعی کردم بال کوبان بگذرم از کوی عشق
کوه شد طی غصه ها توانم را گرفت
لب گشودم تا سخن گفتم زبانم را گرفت
بارها گفتم بگویم آنچه بامن کرده ای
دست غیرت حلقه زد دورم دهانم را گرفت
رستم گم کرده راه منزل تهمینه را
زندگی بعد از تو سهراب جانم را گرفت
بذر خود ناکافی بودن را به جانم کاشتی
این تنفر رفته رفته جانم را گرفت
روزگاری ساختم در لابه لای شاخه ها
ماری شده همسایه بامن آشیانم را گرفت
سعی کردم بال کوبان بگذرم از کوی عشق
کوه شد طی غصه ها توانم را گرفت
- ۶۸۹
- ۱۳ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط